پرفورمنس با کلام: «ریشههای سوخته، خاکِ بیدار»
نوشته: حسن صادقی یونسی
دانشگاه پیام نور مرکز فریمان
تقدیم به شهدای والامقام اداره منابع طبیعی و آبخیزداری ایران
بازیگران:
راوی / صدای زمین
بازیگر دوم (مجسّمۀ تاغ)
🔸 [بخش اول: تنفسِ به شماره افتاده]
(سالن در تاریکی مطلق است. صدای زوزهی باد کویر و خشخش خشک چوب شنیده میشود. نور موضعی روی «راوی» میافتد که مشتی خاک را در دست میفشارد و آرام میپاشد روی زمین.)
راوی:
(با صدای آرام، زمزمهوار و رو به تماشاگران)
زمین، دهان باز کرده است...
اینجا، حاشیهی گناباد و سبزوار است... نیشابور است... کویرِ تشنهکامی که تا دیروز، نفسش بندِ شانههای استوار «تاغ» بود.
میشنوید؟ این صدای شکستن است. صدای هقهق ریشههایی که سالها پیش، برای نجاتِ زندگی، در دل ماسه های روان دویدند تا خاک گورستانِ خانههایمان نشود...
اما امروز... درختان تاغ و گز میمیرند؛ و ما... تماشا میکنیم! یک فاجعهی خاموش، بیصدا، زیر پوستِ این خاکِ تفدیده جریان دارد.
(نور به آرامی روی «بازیگر دوم» میافتد که به شکل یک تاغِ نیمهجان و خمیده ایستاده است. دستهایش را به شکل شاخههای خشک بالا آورده و بیحرکت است.)
🔸 [بخش دوم: کالبدشکافیِ زغال و سود]
(راوی برمیخیزد و دورِ بازیگرِ تاغ میچرخد. لحنش تغییر میکند؛ تندتر، عصبانیتر و مستندگونه میشود.)
راوی:
چه شد که سپرهای دفاعی کویر و بیابان، خود به بندِ طمع افتادند؟
تایباد ؛ نیشابور... سبزوار... حبیبآباد...تا محولات؛ نامها فرق میکنند، اما درد یکی است!
تاغ را میبرند... چرا؟ برای چند کیسه زغالِ سیاه در کورههای پنهان!
درختانی که نیم قرن طول کشید تا قد بکشند، تا سدِ راه طوفانهای مایه ها و ریزگردها شوند، در یک شب اره میشوند، تکه میشوند و دود میشوند تا در منقلِ کافهها و خانهها، گرما بخشِ تفریحی چندساعته باشند!
(دست میکشد روی بازوی بازیگر تاغ)
نگاه کنید! این پوستِ تاغ است، زرهِ تنِ کویر. وقتی تاغ بمیرد، ماسه های روان بیدار میشوند. ماسه های سرگردان و رقصان راه میافتند... خانه را میبلعند، جاده را می بند مثل مسیر یزد و بم، قنوات را خفه میکنند و زندگی را از نفس میاندازند.
🔸 [بخش سوم: همصحبتیِ ریشه و باد]
(بازیگر دوم – تاغ – به آرامی تکانی میخورد. صدایش خشدار، عمیق و خسته است. گویی از اعماق زمین حرف میزند.)
تاغ (بازیگر دوم):
ما تشنهایم... سالهاست قطرهای باران از آسمان سهم ما نشده است، اما ما با شبنمِ جانِ زمین زنده بودیم. ما نگهبانِ خانههای شما بودیم. مگر یادتان رفته روزهایی که طوفانِ سیاه، سقفِ خانههایتان را روی سرتان آوار میکرد و ما سینه سپر کردیم؟
چرا ارهها به استخوانِ ما رسیدند؟
ما زغال نبودیم... ما ریههای سبزِ این کویرِ کور و پیر و بیرحم بودیم! اگر ما بمیریم، فردا هیچ دیواری جلودارِ طوفان نخواهد بود. خاک و ماسه و به عبارتی سیلت ها و ریزگرد ها، شما را هم در خود خواهد بلعید.
🔸 [بخش چهارم: فریادِ مسئولیت و بیداری]
(راوی به میان صحنه میآید، رو به تماشاگران میایستد. نور به حداکثر میرسد؛ فضایی از نورِ سرخ و خاکستری.)
راوی:
(فریادی کنترلشده و خطاب به سالن)
تاغزارها سرمایهایاند که به حراج رفتهاند. فاجعهی خاموش یعنی همین؛ یعنی مرگِ آرامِ درختانی که هیچکس صدای شکستنشان را در سکوتِ کویر و بیابان نشنید!
آیا هنوز وقتِ تماشا کردن است؟
یا باید دستهایمان را سپری کنیم جلوی این ارههای تیزِ سودجویی؟
ما هم به تکلیف مان بعنوان همیار طبیعت عمل کنیم؛... من جنگل بانم؛ تو جنگل بانی؛ ما جنگل بانیم...
(موسیقی دوتار به اوج حزن و حماسه میرسد.)
راوی و تاغ (با هم):
درختان تاغ بجستان و سرخس و سبزوار و خواف میمیرند...
و زمین، منتظرِ پاسخِ ماست.
پیش از آنکه آخرین تاغ، در خاکِسترِ بیتوجهی بسوزد... بیدار شویم!
(سکوت مطلق. نور روی دستهای رو به آسمانِ بازیگرِ تاغ و مشتِ گرهکردهی راوی ثابت میماند. پرفورمنس با تاریکی تدریجی به پایان میرسد.)
برچسبها: حسن صادقی یونسی, جغرافیا, فریمان
ادامه مطلب


☑️بسیج ظرفیتهای محلی برای شکوفایی مدارس؛ «پروژه مهر» در یونسی کلید خورد
