هدف

دوستان عزيز ذكر چند مورد رو ضروري دونستم
1- من داستان نمينويسم من زندگي افراد رو روايت ميكنم
زندگي افرادي كه ميتونن تجارب خوبي رو در اختيار شما بزارن
2- اولين داستان مربوط به فاطمه زهرا بود كه خيليهاتون اون رو خونديد الان هم خودش وبلاگ داره و
ميتونيد باهاش در تماس باشيد و از اوضاعش با خبر باشيد،بعد از نوشتن داستان فاطمه دوستان خوبي رو اينجا پيدا كردم ،دوستاني كه به من و ديگر دوستانشون اعتماد كردن و ما با همكاري هم تونستيم از افتادن اتفاقات بدي براشون جلوگيري كنيم ، جالبه بدونيد م هنوز هم با خيليهاشون در ارتباط هستم

واين هدف من از اين وبلاگ و نوشتن زندگي افراد هست

پس هدفتون از خوندن اين داستانها سرگرمي نباشه
من تبادل نظر ميخوام
خداروشكر آمار هم پايين نيست كه بگم خواننده نداريم
اگر نظر نداشته باشم مجبورم پستهارو رمز دار كنم تا به هدفم برسم

Plz Help Me


من ليسانس مشاوره دارم از دانشكاه الزهرا
با word و Excel اشنا هستم
زبان English رو هم تا ترم pre3 كانون زبان خوندم و دارم ادامه ميدم
2سال سابقه كار دارم تو يك شركت مهندسي كه از نظر اخلاقي و .. من رو تاييد ميكنن
 شديدا دنبال كار هستم
ترجيحم كار در مدرسه هست ولي نه فقط بعنوان مشاور
بيشتر ساعت كاري برام مهمه نهايت تا 4 بعدازظهر ميتونم سره كار باشم
اكر شغلي سراغ داريد و يا اشنايي تو مدرسه داريد كمكم كنيد لطفا
توقع حقوق بالا ندارم اما با ماهي صد تومان هم كار نميكنم
ولي بيمه برام مهمه

همسایه 10

واسه شفاي مادرم دعا كنيد
همينطور دختر عمم كه از كيست توي كردنش ديشب نمونه برداري كردن و ما منتظر جوابش هستيم

ادامه نوشته

شرمنده همتونم
2تا مشکل پیش اومد
اول تموم شدن تاریخ قرارداد اینترنتم بود
دوم تصادف شدیدی داشتم
پس معذرت بخاطر تاخیرم

ادامه نوشته

همسایه 9


ادامه نوشته

همسايه 8

رمز همون قبلي

ادامه نوشته

همسايه 7

رمز ندارد

ادامه نوشته

همسايه 6


ادامه نوشته

همسايه 5

شرمنده از دير نوشتن و كوتاه نوشتن

برام دعا كنيد كمر درد بدي گرفتم و مدام دارم استراحت ميكنم

--------------------

مرجان خيلي ناراحت بود

ميگفت اگر بياد تهران ديگه بدبخت ميشم

هفته بعدش مادرشوهرش اومد تهران خونه مرجان بود و مرجان نميخواست جلوي اون كار كنه بنابر اين از من

خواست به جاش كارش رو انجام بدم من هم قبول كردم هرچند برام سخت بود و اصلا به درآمد از اين راه اعتقادي

نداشتم

بالاخره يه خونه پيدا كردن و تمام هزينش رو شوهر مرجان پرداخت كرد

ديگه از شوهر مرجان خبري نبود تنها آخر شبها ميومد خونه و تمام وعده هاي غذا رو خونه مادرش ميخورد . براي

خونه چيزي نميخريد

مرجان تمام هزينه خرد و خوراكش رو خودش ميداد و در صورتيكه همسرش ازش سوال ميكرد كه از كجا اورده

ميگفت خانوادم بهم دادن

شوهرش تقريبا هيچ تعهدي به مرجان نداشت با اينكه مدتها دستگيره درب خونشون خراب بود و در بسته نميشد

اون تا نصه شب بيرون بود و زن جوونش توي خونه تنها و از ترس نميتونست بخوابه

دلم براي مرجان ميسوخت

نميفهميدم به چه اميدي زندست

مادرشوهرش تقريبا كاري كرده بود كه شوهرش هيچ كاري به كارش نداشته باشه

يه روز نگران اومد دم در خونه ما و گفت كه مادرشوهرش فهميده كه كار ميكنه مثل اينكه يكي ديگه از

خواهرشوهراش به مادرش گفته بود

مرجان نگران بود كه به همسرش گفته باشن ولي چند ساعت بعد كه همسرش اومده بود مثل اينكه خبر نداشت

و خيالش راحت شد

بهش گفتم مرجان اين كاره تو درست نيست مطمئن باش اونا يه روز تورو لو ميدن ولي گوشش بدهكار نبود

چندباري تو اين مدت خانواده شوهرش به خونش اومده بودن و براي من خيلي جالب بود شوهرش طوري خريد 

ميكرد كه حتي كوچكتري چيزي اضافه نياد و توي خونه نمونه اما به گفته مرجان براي خونه مادرش هردفعه بالاي

سيصد هزارتومن خريد ميكنه

به نظرم مهمترين مشكل مرجان اين بود كه خانوادش پشتش نبودن و فقط ميخواستن به دخترشون كمك مالي

بكنن

بعد از چند وقت كه اوضاع اينطوري بود مرجان گفت كه توي خونش دعا پيدا كرده

با هم رفتيم پيش يه دعا نويس

خيلي ترسيده بودم اولين بارم بود همچين جايي ميرفتم

بهش گفت خانواده شوهرت اين كارو كردن تا تو از چشم شوهرت بيفتي

هركاري بهش گفت كرد ،من خودم خيلي به اين چيزا اعتقاد ندارم ولي مثل اينكه دعانويسه به مرجان گفته بود

پيشه هركي رفته كارش خيلي خوب بوده و احتمال داره نشه كاري كرد

بعد از مدتي كه دعاها هيچ تاثيري نداشت مرجان يه نفر ديگرو توي افسريه پيدا كرد و تنها رفت پيشش ولي اونم

نتونست كاري بكنه

يه روز صبح توي خونه نشسته بودم كه ديدم داره صداي دعوا مياد

مرجان داشت كتك ميخورد

باورتون نميشه انگار خونه داشت خراب ميشد خيلي ترسيده بودم

بعد از كلي داد و بيداد يكدفعه صداي بدي اومد و دگه صداي مرجانو نميشنيدم

ترسيدم زنگ ردم به شوهرم و گفتم فكر ميكنم مرجان رو كشت

بهم گفت تو دخالت نكن

منم كاري نكردم تا اينكه بعد از يك ربع صداي شوهرش اومد كه اربده كشيد و از خونه رفت بيرون 

رفتم دم خونشون مرجان درو باز كرد

داغون بود صورتش ورم كرده بود و دستش به پهلوش بود

ميلرزيد براش آب قند درست كردم

خونشون انگار بمب تركيده بود

زد زيره گريه گفت شيما بخدا مردم دشمنشون رو اينطوري نميزنن كثافت به قصد كشت ميزنه

بهم يه ميله رو نشون داد و گفت با اين داشت پهلومو سوراخ ميكرد

خيلي نارحت شدم و منم شروع كردم باهاش گريه كردن

خيلي درد داشت يه خرده خونش رو جمع كردم

تا اينكه يه دفعه تلفنش زنگ خورد جواب دادم مادر مرجان بود همه چيزو گفتم و بهش گفتم شما چطور خانواده اي

هستيد مگه بچتون رو از جوب گرفتيد ولي اون فقط ميگفت تو جاي خواهرش بهش ياد بده شوهرشو زبون بگيره

لجم درومد و گوشي رو قطع كردم

فرداي اونروز مرجان گفت بابام خيلي لطف كرده زنگ زده به شوهرم گفته دخترمو براي چي ميزنه اونم كلي از من

بد گفته و همه چيزو انداخته تقصير من

چندروزي گذشت

دوباره دعوا شد ،شوهرش به مرجان ميگفت كاري ميكنم خودت بزاري بري بدون اينكه چيزي بخواي

تا اومده مرجان رو بزنه اون از خونه در رفته بود و رفته بود خونه محبوبه

اونا آشتيشوندادن اما مادر شوهرش به مرجان گفته بود زن اگر درو باز كرد و شوهرش زد زيره گوشش نبايد

بپرسه چرا چون حتما اشتباهي داشته

اعصابم بهم ريخته بود

مدام به مرجان فكر ميكردم و نگرانش بودم تا اينكه افتاد اتفاقي كه نبايد ميفتاد


همسايه 4

سه ماه گذشته بود و اونا هنوز خونه ما بودن

مادرشوهرم مدام زيره گوش شوهرم پچ پچ ميكرد و نميزاشت زياد پيشم بخوابه

اكثر شبها فيلمهاي صحنه دار ميزاشتن و سه تايي ميديدن

من خجالت ميكشيدم جلوي پدرشوهرم بشينم و از اين فيلمها ببينم

پدرشوهرم به روابط جنسيش خيلي اهميت ميداد و يك روز در ميان من رو به بهانه اي از خونه بيرون ميفرستادن تا

به كارشون برسن اونوقت ما كه تازه عروس و داماد بوديم نميزاشتن خيلي پيشه هم بخوابيم

ولي درواقع مادرشوهرم نميخواست شوهرم خيلي به من وابسته بشه

ديگه خسته شده بودم حتي جرات نداشتم به خانوادم زنگ بزنم چون مادرش گير ميداد پولش زياد مياد

باورت نميشه تو اين سه ماه من و شوهرم حتي از دوران عقدمون هم از هم دورتر شده بوديم

تا اينكه يه نفر از همدان به پدرشوهرم زنگ زد مثل اينكه لوله آب خونشون تركيده بود و اونها مجبور شدن برن

انگار دنيا رو بهم داده بودن

رفتم ارايشگاه به خودم رسيدم لباس زيبايي پوشيدم و شام مورد علاقه همسرم رو درست كردم

شب خوبي بود

حدودا 6 ماه از ازدواجمون ميگذشت و بجز  يك سري مسائل ساده مشكل ديگه اي با هم نداشتيم

هر روز حدود 10 هزار تومن خرجي داشتم و هرچيزي هم ميخواستم برام ميخريد

انگار شوهرم هم از زندگيش راضي بود

تا اينكه مادر شوهر و پدرشوهرم براي سفر به تهران اومدن

يك شب مادرشوهرم شكم درد بدي گرفت و رسوندنيمش بيمارستان

آپانديسش بود

عملش كرديم ،كل خرجش رو همسرم داد

مادرشوهرم بعد ازعمل گفت كه مياد خونه من و من بايد ازش پرستاري كنم

ميخواستم بميرم ،گفت چرا برم خجالت داماد رو بكشم پسرم مثل شاخ شمشاد هستش ازم مراقبت ميكنه

من يه جاري هم دارم اما داستان زندگي اون اينطوريه كه:برادر شوهرم زن اولش رو با يه پسر طلاق ميده و

بجاي مهريه بچه رو به زنش ميده الان اين زن دومشه و برادرشوهرم ديگه به هيچ كس اجازه دخالت تو زندگيشو

نميده چون تو طلاق اولش خانوادش خيلي مقصر هستن

مادرشوهرمو اوردن

هرشب كل دختراشو نوه هاشو داماداش ميومدن بهش سر بزنن

حتي وقتي مادرشوهرم ميخواست بره دستشويي بايد لباسهاشو درمياوردم و ميبردم

چندروز بعدبا اينكه نزديكه يه ماهه بود ازش مراقبت ميكردم بدحقمو گذاشت كف دستم

شب قبل از دعوا كل خواهر شوهرام اومدن خونمون

يكي از خواهراش موند

ظهر فرداش گفتم من خستم سرماخوردم ديگه نهار درست نميكنم از ديشب غذا مونده همونارو ميخوريم

مادر شوهرم عصباني شد و زنگ زد به شوهرمو گفت اين دختره فكر كرده ماله باباشه كه دلش نمياد بپزه بزاره

جلو بچه من؟اصلا واسه چي تا اينا ميان خونه قيافه ميگيره ؟و از اين حرفا..........

حالا من خدايي چه بي احترامي كرده بودم ؟قهر كرد و رفت خونه دخترش

شوهرم نيم ساعت بعدش اومد و منو كتك زد و انداخت تو اطاق و درمو بست

(من هم اون شبو يادمه صداي التماسهاش ميومد كه ميگفت درشو باز كنه)

شوهرم از اون روز خيلي عوض شده بود ديگه خيلي بهم خرجي نميداد و براي خونه هم وعده وعده خريد

ميكرد و اگر خودش براي غذا نميومد خونه هيچي نميخريد

دقيقا همينجا بود كه من صداي مرجانو شنيدم و با غذا رفتم خونشون

دوستي ما از اينجا شكل گرفت و من حالا همه چيز رو درباره مرجان ميدونستم

شوهرش براي اينكه اذيتش كنه مدام ميرفت و براي خودش لباسهاي گرون ميخريد ولي مثلا وقتي مرجان

ميگفت لباس ميخوام خيلي لطف ميكرد 20 هزار تومان مينداخت جلوش و ميرفت

مرجان ميگفت مادرش از اون روز كينه منو به دل گرفته و مدام اينو تحريكش ميكنه

من اون موقع باشگاه ميرفتم از مرجان خواستم باهام بياد ولي شوهرش اجازه نميداد با اينكه تو دوران عقد بهش

قول داده بود كه هم اجازه بده درس بخونه هم آزاد باشه ولي تقريبا اونو تو خونه زنداني كرده بود

مرجان از فرط تنهايي سعي ميكرد به خواهرشوهر بزرگش كه اسمش محبوبه بود نزديك بشه

محبوبه سه تا دختر داشت آرزو كه ازدواج كرده بود شيوا كه همسن مرجان بود و شهلا كه مدرسه اي بود

شيوا تازه توي يكي از شركتهايي كه جوايز نطرسنجي شبكه هاي ماهواره رو ميدادن استخدام شده بود

مرجان واسه محبوبه تعريف كرده بود كه شوهرش بهش پول نميده

وقتي بهم گفت باهاش دعوا كردم و گفتم نبايد بهش اطمينان ميكردي

ولي اون گفت محبوبه به من گفته منو جاي مادرت بدون منم بهش قول دادم هميشه مامان صداش كنم

بعد از مدتي محبوبه به مجان پيشنهاد داده بود توي شركتي كه شيوا كار ميكنه استخدام بشه و كار رو بياره خونه

انجام بده تا شوهرش متوجه نشه

مرجان هم قبول كرد

باهاش مخالفت كردم اما انقدر به پول احتياج داشت كه انگار تحت هر شرايطي ميخواست درآمد داشته باشه 

از صبح با موبايلي كه شركت بهش داده بود اس ام اس ميفرستاد و جوايز و ميخوند و اگر مردم پول ميريختن يه

سري چيزهاي به درد نخور واسشون ميفرستادن و مرجان هرچقدر واريزي بيشتري ميگرفت حقوقش ميرفت بالا

انگار درآمدش خيلي خوب شده بود شركتم از كارش خيلي راضي بود

هرشب گوشيشو مياورد ميداد به من و صبح زود ميگرفت و كار ميكرد ،اين كارو ميكرد كه شوهرش متوجه نشه

سه ماهي از سركار رفتنش ميگذشت 

احساس ميكردم مرجان عقده اي شده

دلش ميخواست مدام خريد كنه و هرچي دلش ميخواد بخره

بهش ميگفتم پولهاتو جمع كن كه اگر يه روزي مشكلت با شوهرت بيشتر شد يه پشتوانه اي داشته باشي اما

يه روز به همراه محبوبه رفت خريد و تقريبا تمام پولش رو خرج كرد

وقتي شوهرش پرسيده بود از كجا آوردي گفته بود مادر و پدرم بهم دادن

وقتي بهم گفت خيلي عصباني شدم

گفتم تو با اين كارت شوهرتو پررو تر كردي چون با خودش ميگه اگه من بهش نرسم خانوادش بهش ميرسن

پس براي چي من خرجش كنم؟؟

ولي مرجان گوشش بدهكار نبود

شوهر مرجان روزبه روز بدتر ميشد

ديرتر ميومد

غذا بيرون ميخورد تا اينكه يه روز وقتي حمام بود گوشيش زنگ خورده بود،مرجان كه جواب داده بود ديده بود يه زن

پشت خطه

شمارشو برداشته بود و فهميده بود اون دختر مورد علاقه همسرش تو دوران مجرديش بوده

مثل اينكه پدر دختره مخالف ازدواجشون بوده واون رو به زور ميده به پسر عموش و حالا دختره طلاق گرفته

و اومده سراغ شوهر مرجان

مرجان از طريق محبوبه شماره پدر دختره رو پيداكرد و بهش گفته بود كاري كنه كه دخترش پاشو از زندگي مرجان

بكشه بيرون

بين پدر و دختر دعوا شده بود و دختره همه چيزو براي شوهر مرجان تعريف كرده بود و سره همين موضوع يه بار

ديگه بينشون كتك كاري شد 

فرداي همون روز مرجان دچار اسپاسم عضلاني شديدي شده بود كه علتش استرس زياد بود

رفت دم نمايشگاه شوهرش ولي اون نه بهش پول داده بود نه حاضر شده بود ببرتش دكتر

زنگ زد به من مثل اينكه حالش بد شده بود توي خيابون

رفتم سراغش و بردمش بيمارستان چند ساعتي طول كشيد تا حالش اومد سره جاش

با موبايلش به پدرش زنگ زدم

گفتم بيايد و به داد دخترتون برسيد

پدرش خيلي ريلكس بود گفت باشه برادرشو ميفرستم

مرجان رو بردم خونه

نصفه شب بود كه برادرش رسيد

اون هم به يه صحبت با شوهر مرجان بسنده كرده بود و صبح زود رفت

مرجان كمي بهتر شد و شرع كرد به كار كردن

ديگه به خونش نميرسيد و ميگفت علاقه اي به اين زندگي نداره

به توصيه محبوبه ميخواست با همين روابط محدود جنسي با همسرش باردار بشه اما شوهرش كه متوجه منظور

مرجان شده بود بهش گفته بود معلوم نيست بخوام باهات زندگي كنم پس اگر حامله بشي مطمئن باش با يه

لگد ميندازمش

بخاطر همين تقريبا ميشد گفت اونها ديگه هيچ رابطه اي با هم نداشتن

بعد از حدود يك هفته شوهر مرجان بهش گفت حالا كه ديگه ما با تختمون كاري نداريم پس ميبرمش واسه دكور

ميزارمش تو نمايشگاهم و همون روز تخت و دكورش رو برد و گذاشت تو نمايشگاه و بعد يه مدت همشو فروخت

منو مرجان خيلي با هم صممي شده بوديم ،تقريبا هرروز نهار رو با هم ميخورديم و ساعتها با هم حرف ميزديم و

اين ميون مرجان كارش رو هم ميكرد

تا اينكه يه روز گفت كه مادرشوهرش تصميم گرفته بياد و تهران زندگي كنه




همسايه 3

ادامه داد:

وقتي رسيدم خونه داغون بودم رفتم توي اتاقم

بهم اس ام اس داد

من ميدونستم از طرف تو بوده

منم جواب دادم خر خودتي بعدش هم گوشيمو خاموش كردم

چند روزي ازش خبر نداشتم تا اينكه يه روز كه داشتم از خونه بيرون ميرفتم يك صدام كرد تا برگشتم ديدم يه

دسته گل تو صورتمه

درسته خودش بود

بهش محل ندادم و رفتم اومد دنبالم گفت غلط كردم دستمو گرفت و گفت مرجان ترخدا و زد زيره گريه

دلم براش سوخت گفتم بيا بريم يه پارك همين نزديكيا با هم صحبت كنيم

رفتيم توي پارك هنوز داشت گريه ميكرد بهش گفتم اگر تو جاي من بودي ميبخشيدي؟

هيچي نگفت

گفتم قبول كن خيلي سخته ادم تو دوران عقدش با همچين موضوعي روبرو بشه

گفت ميدونم ولي بهت قول ميدم ديگه تكرار نميشه باور كن من انقدر تورو دوست دارم كه نخوام به هيچ كس

ديگه اي نگاه كنم اون موقع هم كنجكاو شدم وگرنه نيت خاصي نداشتم 

ميدونستم كه اگر موضوع رو به خانوادم بگم بهم ميگن مقصر تو بودي كه اينطوري شوهرتو دست انداختي

اونم كه پشيمون شده پس منم بخشيدمش

چند وقتي گذشت و مشكل خاصي بين ما نبود تا اينكه خانواده ها جمع شدن تا قرار ازدواج و بقيه چيزهارو بزارن

تمام مراسم تو تهران برگزار ميشد

جهيزيه رو به تهران اورديم ولي شبي كه مهمونا اومده بودن ديديم كه همه از خانواده داماد تشكر ميكنن و به ما

نيشخند ميزنن بعد از يكي از فاميلهاشون شنيديم كه اونها گفتن كه تمام جهيزيه توسط داماد تهيه شده و ما

فقط چندتا تيكه پلاستيك اورديم

پدرم عصباني شد و گفت من فقط چندتا تيكه پلاستيك به دخترم دادم و سر همين موضوع دعوا شد 

اخرش هم خانوادم با دلخوري رفتن خونه خالم

من فقط گريه ميكردم شوهرم اجازه نداد با خانوادم برم

بعد از رفتن خانوادم ما هم به خونه خواهر شوهرم رفتيم

من سه خواهر شوهر و يك برادر شوهر دارم كه همه انها ساكن تهران هستن و خونه منم نزديكشون هست

وقتي رسيديم اونجا مادرشوهرم شوهرمو برد توي اتاق وقتي اومد بيرون بدون اينكه چيزي بگه زد توي گوش من

بهش التماس كردم منو نزن ولي ول كن نبود هيچ كس هم جلوش رو نميگرفت

بازوم رو گرفت و از خونه پرتم كرد بيرون پشت در نشسته بودم و التماس ميكردم در رو باز كنه يك ساعتي گذشت

بلند شدم و رفتم توي كوچه و به پدرم زنگ زدم اون هم به شوهرم زنگ زده بود و كلي سرش داد و بيداد كرد

اومد توي كوچه و منو برد توي خونه و انداختم تو يه اتاق و در رو بست

فرداي اونروز مراسم حنابندان بود تو يه تالار نزديك خونمون

صبح درو باز كرد و گفت بيا صبحانه بخور

رفتم دستشويي وقتي اومدم بيرون رفته بود

دختر خواهر شوهرم منو رسوند ارايشگاه

تمام مدت داشتم گريه ميكردم و ارايشگر حسابي عصباني شده بود

بالاخره اومد دنبالم رفتيم سالن بدون اين كه حرفي بزنيم

ساعت 10 شده بود و از خانوادم خبري نبود

اونا مراسم رو اجرا كردن

موبايلمو جا گذاشته بودم به شوهرم گفتم زنگ بزن گفت موبايلاشون خاموشه هرچي زنگ ميزنم،معلوم نيست

كجاهستن ،آبرومون رو بردن

مراسم تموم شد نشسته بودم توي ماشين گوشي شوهرم هم توي ماشين بود صفحش روشن شد ديدم

شماره برادرمه 

همين كه اومدم جواب بدم شوهرم اومد توي ماشين و گوشي رو گرفت و جواب داد

گفت باشه الان ميام

وقتي رسيديم دم خونه خودمون خانوادم رو ديدم با لباسهاي مهموني در حالي كه خيلي عصباني بودن

پدرم اومد جلو و گفت خيلي عوضي هستي بي لياقت

شوهرم همرو برد توي خونه

اونجا بود كه فهميدم اون ادرس اشتباه به خانوادم داده بوده تا گم بشن و بعدش هم گوشيش رو از دسترس

خارج كرده 

شوهرم شروع كرد به معذرت خواهي از پدرم وگفت اصلا حواسش نبوده گوشيش از دسترس خارج شده و فكر

كرده اونا بخاطر دعواهاي شب قبل نميخواستن بيان كه خبري ازشون نشده 

در مورد ادرس هم گفت من حواسم نبوده شما اينجاهارو بلد نبوديد و كلا همه چيز رو با زبون چربش و نرمش

جواب داد

پدرم كمي ارومم شده بود ولي من از تو ميسخوتم چون ميدونستم داره دروغ ميگه

شوهرم تو دوران عقدمون كاري كرده بود كه خانوادم همه طرفدارش بودن و اون رو بيشتر از من قبول داشتن

تمام شب رو تا صبح گريه كردم ،نميدونستم زندگيم با اين مرد و خانوادش به كجا ميرسه

دلم ميخواست فرار كنم اما نميشد چون نه جايي رو داشتم و نه پولي

خودم رو به دست سرنوشت سپردم

عروسي برگزار شد دلم خوش نبود

شوهرم فقط چند ميليون پول ترياك داده بود تا فاميلاش همه جوره حال كنن

خانواده من هنگ كرده بودن ولي پدرم ميگفت مهم اينه كه خودش اهلش نيست شايد اين رسم فاميلاشونه

نميدونم چرا پدر سخت گيره من انفدر راحت با همه چيز كنار ميومد

مراسم تموم شد ساعت 3 نصفه شب بود 

مهمونا همه رفتن اما پدر شوهرم و مادر شوهرم گفتن كه شب خونه ما ميمونن

شاخم زده بود بيرون

مادرشوهرم جلوي روي خودم به شوهرم گفت خودتو بدبخت نكنيا بزار اول ببين ميخواي باهاش بموني يا نه

لباسامو عوض كردم و صورتمو شستم

رفتيم توي اتاق به همسرم گفتم واقعا مادرت بايد تا اين حد تو روابط ما دخالت كنه

اين تويي كه ضرر ميكني اگر به حرف مادرت گوش بدي

((دوست ندارم جزئيات بيشتري رو بگم فقط انقدر بدونيد كه مرجان گفت كه حالم از سردي رابطه اونشبمون بهم

خورد))

دقيقا تا سه ماه اون دونفر با ما زندگي ميكردن و منه تازه عروش بايد ازشون پذيرايي ميكردم يك شب در ميان هم

همه خواهر برادراش به خونه ما ميومدن

همش ميشستن و دستور ميدادن عاصي شده بودم از بس چايي ميخوردن از بس غذا ميخوردن

حتي كوچكترين كاري نميكردن وقتي دور هم جمع ميشدن حدود سي نفر بودن

يكي از خواهر شوهرام كه هميشه عادت داشت سه چهار روز ميموند بعد ميرفت

همسايه 2

منو ببخشيد كه كوتاه مينويسم سرم خيلي شلوغه ولي هرطور شده دوست دارم اين داستان رو اينجا

بنويسم،اميدوارم شما هم همراهيم كنيد

------


من نخواستم ازش چيزي بپرسم

دعوتش كردم اومد تو

چاي ريختم و با شريني اوردم

پرسيد اسمت چيه اسمم رو بهش گفتم و اون هم خودش رو معرفي كرد گفت اسمم مرجانه

يك سال از من كوچيكتر بود اهل همدان و فقط خاله پيرش تهران زندگي ميكرد

گفت چطوري با شوهرت اشنا شدي؟گفتم ما فاميليم

منم همين سوال رو ازش پرسيدم ،جواب داد من 3 تا خواهر شوهر دارم ،خانواده شوهرم هم اصالتا همداني

هستن،محرم اومده بودن همدان كه خواهرشوهر بزرگم من رو تو يه مراسم ديد و از من خواستگاري كرد بعد

هم كه دليلي براي رد كردن پيدا نكردم و وصلت سر گرفت

گفت اي كاش نميديدن منو

خيلي شاكي بود ،پرسيدم چرا؟

گفت من خوشبخت نشدم ،خانواده شوهرم نميزارن راحت زندگي كنم

دوست نداشتم ازش زياد سوال كنم

گفتم مگه خودشون ترو نخواستن نيمدن خواستگاريت پس الان چرا اذيتت ميكنن؟

زد زيره گريه گفت اينا منو گرفتن تا سرپوشي باشم روي كارهاي پسرشون الانم هرچي به خانوادم ميگم اينا

اذيتم ميكنن هيچ كاري نميكنن و ميگن تو اگر بلد باشي شوهرتو با زبون رام ميكني

دلم براش سوخت ولي كنجكاوي زيادي نكردم با خودم گفتم اگر زياد ازش سوال بپرسم ممكنه ناراحت بشه

بلند شد و گفت ميره خونه وفردا دوباره مياد پيشم

ازش خداحافظي كردم و تا فرداش تو فكر بودم كه آخه چرا بايد تنها چندماه بعد از ازدواجش انقدر پشيمون باشه

فردا شد

صبح ساعت 10 اومد در خونمون

اصلا رودروايسي نداشت واسه همين منم باهاش راحت بودم

يه خرده كه گذشت خودش شروع كرد

مادرشوهرم مدام به شوهرم امر و نهي ميكنه

با اين كه پدر شوهرم سالمه و كلي باغ گردو تو همدان دارن  ولي خرجشون رو شوهرم ميده

مادر شوهرم با اينكه 55 سالشه ولي تازه يادش افتاده بايد تيپ بزنه ابروهاشو تتو كنه و به خودش برسه

روزه عروسيم با من اومد ارايشگاهو برگشت به ارايشگر گفت بايد منو هم مثل عروس درست كني حتي قشنگ

تر از اون كه همونجا ارايشگره بهم گفت خدا بهت صبر بده

اون مدام با من رقابت داره يه موقعهايي احساس ميكنم منو رقيب خودش ميدونه

شوهرم خيلي دهن بينه و هرچي مادرش بگه قبول ميكنه

اگر مادرش بگه من زنتو با يه پسر ديدم برو بكشش راحت قبول ميكنه و مياد منو ميكشه

ازش پرسيدم خوده شوهرت چي اخلاقش چطوره؟

گفت توي عقدمون خيلي خوب بود خيلي دوسم داشت بهم ميگفت من الان چند ساليه خانوادم رو رها كردم و

تهران زندگي ميكنم بهشون وابستگي زيادي ندارم ولي تو هنوز نيمده عاشقم كردي ديوانت شدم

بهم قول داد خوشبختم كنه،اوايل كسي جرات نداشت بهم چپ نگاه كنه ،خودش بارها گفته بود مادر من مادري

نكرده در حقم ولي نميدونم حالا چطور انقدر براش عزيز شده

توي عقدمون يكبار با خانوادش رفتم مسافرت

خواهراش مدام بهم گير ميدادن كه اينكارو بكن اونكارو نكن چرا اينطوري كردي چرا اينو گفتي و...

منم ديگه طاقت نياوردم و دعوامون شد و مجبور شديم برگرديم

شوهرم برگشت گفت غصه نخور عزيزم درستشون ميكنم

خوشحال شدم از اين كه پشتمه 

ازش خوشم اومده بود خيلي بهم توجه ميكرد قربون صدقم ميرفت اما يه بار يكي از اشناهامون كه توي همدان

خانواده شوهرمو ميشناخت بهم گفت شوهرت تو تهران زياد دختر بازي ميكنه

واسه اينكه امتحانش كنم به يكي از دوستام گفتم باهاش طرح دوستي ريخت و ازش خواست به همدان بياد

من صبح قبل از اينكه بياد بهش زنگ زدم و گفتم بيا دلم برات تنگ شده ولي گت كار داره نميتونه بياد اخه شوهرم

تهران نمايشگاه مبل داره وتهران زندگي ميكنه

با دوستم رفتم سره قرار وقتي رسيد زنگ زد من هم با دوستم رفتم جلو زدم تو گوشش و گريه كنان برگشتم

خونه پدرم 




دوست دارم بدونم اگر شما جاي مرجان بوديد ميبخشيدينش؟

همسايه 1


دقيقا يك ماه بعد از ازدواج ما يك اقايي اومد در خونه رو زد و گفت فردا شب ميخوايم پاركينگ رو پوش بزنيم و بعد از عروسيمون با مهمونا چند ساعتي اونجا باشيم شما مشكلي نداريد؟ماهم رضايت داديم

همون شب يعني شب قبل از عروسي مثل اين كه فاميلها جمع شده بودن تا جهيزيه عروس رو ببينن اما يكدفعه صداي داد و بيداد اومد و ظاهرا دعوايي بين دو خانواده در گرفته بود،با خودم گفتم اينا كه از الان اينطوري هستن خدا بقيشو بخير بگذرونه

مراسمشون برپا شد.تا نصفه شب نزاشتن بخوابيم و پشيمون بوديم از اينكه چرا بهشون اجازه داديم چون ديگه شورشو در اورده بودن و ميخواستن تا صبح بزنن و برقصن در حاليكه گفته بودن فقط يكي دو ساعت.

خلاصه مدتها گذشت،چندباري اين عروس و داماد جديد رو ديده بودم و فقط به هم سلام و عليك كرده بوديم

هيچ وقت فكر نميكردم تا اين حد درگير زندگي اين نوعروس بشم

زياد صداي دعوا از خونشون ميومد ولي من اون موقعها سركار ميرفتم و انقدرها صداشون رو نميشنيدم

بعد از مدتي ديگه سركار نرفتم و همش تو خونه بودم و همين باعث شده بود بيشتر از اتفاقاتي كه توي خونه اونها ميفتاد با خبر بشم چون ما دقيقا ديوار به ديوار هم هستيم

يك روز توي خونه نشسته بودم و ديدم اين تازه عروس كه اسمش مرجان هست داره داد ميزنه و ميگه من گشنمه هيچي نميخره كه من بخورم حتي تو خونه نون هم نداريم

منم تازه شام درست كرده بودم دقيقا يادمه خورشت كرفس بود كشيدم با برنج و ترشي و بردم دم خونش و گفتم من خيلي وقت بود ميخواستم بيام با هم اشنا بشيم امشب ديگه تصميم گرفتمو به بهانه غذا اومدم دم خونتون

تشكر كرد يه ساعتي از داد و بيدادش گذشته بود و ارومتر شده بود

گفت ظرفهاروميارم برات يك ربع بعد اومد خونه ما و اين اولين باري بود كه ما با هم بوديم

انگار فقط دنبال كسي براي درد و دل ميگشت

شبيه فاطمه

امروز توي سايت نيك صالحي ماجراي دختري رو خوندم كه خيلي شبيه به اتفاقي بود كه براي فاطمه افتاده بود
فقط با 2 تفاوت اون دختر توسط دوستاي دخترش به مهموني دعوت شده بود وتوسط يك نوشيدني بيهوش شده بود و تفاوت دوم هم اينكه اون دختر الان خودكشي كرده اما فاطمه يه فسقلي ناز داره

عارف


عارفی را دیدند مشعلی و جام آبی در دست پرسیدند: کجا میروی؟   گفت: می روم با آتش، بهشت را بسوزانم و با آب جهنم را خاموش کنم تا مردم خدا را فقط به خاطر عشق به او بپرستند، نه به خاطر عیاشی در بهشت و ترس از جهنم.


آشپزی سخته

ولی میتونین با خلاقیت های کوچیک این کار رو برای خودتون به لذت تبدیل کنین

مثلا من ﺩﯾﺮﻭﺯ ماستو خیار رو بدون خیار درست کردم خیلی هم خوب شد ^.^



ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺳﻮﺍﺭ ﺗﺎﮐﺴﯽ ﺷﺪﻡ

ﻣﻮﻗﻌﯽ ﮐﻪ ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﻣﯿﺨﻮﺍﺱ ﺑﻘﯿﻪ ﭘﻮﻝ ﺭﻭ ﺑﺪﻩ ﺻﺪ ﺗﻮﻣﻦ ﻧﺪﺍﺷﺖ

ﮔﻔﺖ ﺑﻪ ﺟﺎﺵ ﺩﺭ ﺭﻭ ﻣﺤﮑﻢ ﺑﺒﻨﺪ !





اينم مملكته ما داريم؟؟؟


خداييش آخه اينم مملكته ما داريم ؟؟؟

من كه واقعا ديگه دلم نميخواد اينجا زندگي كنم

خيلي دلم ميخواد به بهانه يه موقعيت كاري و يا تحصيلي از ايران برم 

البته اينم بگم كه قبول دارم خيلي اوقات هم مقصر خود مردم هستن كه البته خودم

هم جزوشون هستم

مثلا يك مورد خيلي ساده و شايد مسخره :

آخه دوست عزيز وقتي ميري دستشويي عمومي در نظر داشته باش شايد بعد از تو

هم كسي بخواد از اين مكانات استفاده كنه ديگه از اين ساده تر

حالا هي دستشويي عمومي بسازيم وقتي قرار باشه هيچ كس هيچ چيزو رعايت

نكنه ميشه همين


حالا نشينيد پيشه خودتون بگين اين دختره واسه خاطر يه همچين مشكلي ميخواد

بره نه

دوستان دلم پره بدجورم پره


خوشبختي و عادت

بشر به خوشبختي خيلي زود عادت ميكند و چون خيلي زود عادت ميكند خيلي زود هم فراموش ميكند كه خوشبخت است

 

این روزها دلگرمی میخواهم وگرنه چیزی که زیاد

 است سرگرمی…

                                                 و چقــــــدر دیر می فهمیم

که زندگــــــی همین روزهاییست که منتظــــر گذشتنش هســتیم