سه ماه گذشته بود و اونا هنوز خونه ما بودن
مادرشوهرم مدام زيره گوش شوهرم پچ پچ ميكرد و نميزاشت زياد پيشم بخوابه
اكثر شبها فيلمهاي صحنه دار ميزاشتن و سه تايي ميديدن
من خجالت ميكشيدم جلوي پدرشوهرم بشينم و از اين فيلمها ببينم
پدرشوهرم به روابط جنسيش خيلي اهميت ميداد و يك روز در ميان من رو به بهانه اي از خونه بيرون ميفرستادن تا
به كارشون برسن اونوقت ما كه تازه عروس و داماد بوديم نميزاشتن خيلي پيشه هم بخوابيم
ولي درواقع مادرشوهرم نميخواست شوهرم خيلي به من وابسته بشه
ديگه خسته شده بودم حتي جرات نداشتم به خانوادم زنگ بزنم چون مادرش گير ميداد پولش زياد مياد
باورت نميشه تو اين سه ماه من و شوهرم حتي از دوران عقدمون هم از هم دورتر شده بوديم
تا اينكه يه نفر از همدان به پدرشوهرم زنگ زد مثل اينكه لوله آب خونشون تركيده بود و اونها مجبور شدن برن
انگار دنيا رو بهم داده بودن
رفتم ارايشگاه به خودم رسيدم لباس زيبايي پوشيدم و شام مورد علاقه همسرم رو درست كردم
شب خوبي بود
حدودا 6 ماه از ازدواجمون ميگذشت و بجز يك سري مسائل ساده مشكل ديگه اي با هم نداشتيم
هر روز حدود 10 هزار تومن خرجي داشتم و هرچيزي هم ميخواستم برام ميخريد
انگار شوهرم هم از زندگيش راضي بود
تا اينكه مادر شوهر و پدرشوهرم براي سفر به تهران اومدن
يك شب مادرشوهرم شكم درد بدي گرفت و رسوندنيمش بيمارستان
آپانديسش بود
عملش كرديم ،كل خرجش رو همسرم داد
مادرشوهرم بعد ازعمل گفت كه مياد خونه من و من بايد ازش پرستاري كنم
ميخواستم بميرم ،گفت چرا برم خجالت داماد رو بكشم پسرم مثل شاخ شمشاد هستش ازم مراقبت ميكنه
من يه جاري هم دارم اما داستان زندگي اون اينطوريه كه:برادر شوهرم زن اولش رو با يه پسر طلاق ميده و
بجاي مهريه بچه رو به زنش ميده الان اين زن دومشه و برادرشوهرم ديگه به هيچ كس اجازه دخالت تو زندگيشو
نميده چون تو طلاق اولش خانوادش خيلي مقصر هستن
مادرشوهرمو اوردن
هرشب كل دختراشو نوه هاشو داماداش ميومدن بهش سر بزنن
حتي وقتي مادرشوهرم ميخواست بره دستشويي بايد لباسهاشو درمياوردم و ميبردم
چندروز بعدبا اينكه نزديكه يه ماهه بود ازش مراقبت ميكردم بدحقمو گذاشت كف دستم
شب قبل از دعوا كل خواهر شوهرام اومدن خونمون
يكي از خواهراش موند
ظهر فرداش گفتم من خستم سرماخوردم ديگه نهار درست نميكنم از ديشب غذا مونده همونارو ميخوريم
مادر شوهرم عصباني شد و زنگ زد به شوهرمو گفت اين دختره فكر كرده ماله باباشه كه دلش نمياد بپزه بزاره
جلو بچه من؟اصلا واسه چي تا اينا ميان خونه قيافه ميگيره ؟و از اين حرفا..........
حالا من خدايي چه بي احترامي كرده بودم ؟قهر كرد و رفت خونه دخترش
شوهرم نيم ساعت بعدش اومد و منو كتك زد و انداخت تو اطاق و درمو بست
(من هم اون شبو يادمه صداي التماسهاش ميومد كه ميگفت درشو باز كنه)
شوهرم از اون روز خيلي عوض شده بود ديگه خيلي بهم خرجي نميداد و براي خونه هم وعده وعده خريد
ميكرد و اگر خودش براي غذا نميومد خونه هيچي نميخريد
دقيقا همينجا بود كه من صداي مرجانو شنيدم و با غذا رفتم خونشون
دوستي ما از اينجا شكل گرفت و من حالا همه چيز رو درباره مرجان ميدونستم
شوهرش براي اينكه اذيتش كنه مدام ميرفت و براي خودش لباسهاي گرون ميخريد ولي مثلا وقتي مرجان
ميگفت لباس ميخوام خيلي لطف ميكرد 20 هزار تومان مينداخت جلوش و ميرفت
مرجان ميگفت مادرش از اون روز كينه منو به دل گرفته و مدام اينو تحريكش ميكنه
من اون موقع باشگاه ميرفتم از مرجان خواستم باهام بياد ولي شوهرش اجازه نميداد با اينكه تو دوران عقد بهش
قول داده بود كه هم اجازه بده درس بخونه هم آزاد باشه ولي تقريبا اونو تو خونه زنداني كرده بود
مرجان از فرط تنهايي سعي ميكرد به خواهرشوهر بزرگش كه اسمش محبوبه بود نزديك بشه
محبوبه سه تا دختر داشت آرزو كه ازدواج كرده بود شيوا كه همسن مرجان بود و شهلا كه مدرسه اي بود
شيوا تازه توي يكي از شركتهايي كه جوايز نطرسنجي شبكه هاي ماهواره رو ميدادن استخدام شده بود
مرجان واسه محبوبه تعريف كرده بود كه شوهرش بهش پول نميده
وقتي بهم گفت باهاش دعوا كردم و گفتم نبايد بهش اطمينان ميكردي
ولي اون گفت محبوبه به من گفته منو جاي مادرت بدون منم بهش قول دادم هميشه مامان صداش كنم
بعد از مدتي محبوبه به مجان پيشنهاد داده بود توي شركتي كه شيوا كار ميكنه استخدام بشه و كار رو بياره خونه
انجام بده تا شوهرش متوجه نشه
مرجان هم قبول كرد
باهاش مخالفت كردم اما انقدر به پول احتياج داشت كه انگار تحت هر شرايطي ميخواست درآمد داشته باشه
از صبح با موبايلي كه شركت بهش داده بود اس ام اس ميفرستاد و جوايز و ميخوند و اگر مردم پول ميريختن يه
سري چيزهاي به درد نخور واسشون ميفرستادن و مرجان هرچقدر واريزي بيشتري ميگرفت حقوقش ميرفت بالا
انگار درآمدش خيلي خوب شده بود شركتم از كارش خيلي راضي بود
هرشب گوشيشو مياورد ميداد به من و صبح زود ميگرفت و كار ميكرد ،اين كارو ميكرد كه شوهرش متوجه نشه
سه ماهي از سركار رفتنش ميگذشت
احساس ميكردم مرجان عقده اي شده
دلش ميخواست مدام خريد كنه و هرچي دلش ميخواد بخره
بهش ميگفتم پولهاتو جمع كن كه اگر يه روزي مشكلت با شوهرت بيشتر شد يه پشتوانه اي داشته باشي اما
يه روز به همراه محبوبه رفت خريد و تقريبا تمام پولش رو خرج كرد
وقتي شوهرش پرسيده بود از كجا آوردي گفته بود مادر و پدرم بهم دادن
وقتي بهم گفت خيلي عصباني شدم
گفتم تو با اين كارت شوهرتو پررو تر كردي چون با خودش ميگه اگه من بهش نرسم خانوادش بهش ميرسن
پس براي چي من خرجش كنم؟؟
ولي مرجان گوشش بدهكار نبود
شوهر مرجان روزبه روز بدتر ميشد
ديرتر ميومد
غذا بيرون ميخورد تا اينكه يه روز وقتي حمام بود گوشيش زنگ خورده بود،مرجان كه جواب داده بود ديده بود يه زن
پشت خطه
شمارشو برداشته بود و فهميده بود اون دختر مورد علاقه همسرش تو دوران مجرديش بوده
مثل اينكه پدر دختره مخالف ازدواجشون بوده واون رو به زور ميده به پسر عموش و حالا دختره طلاق گرفته
و اومده سراغ شوهر مرجان
مرجان از طريق محبوبه شماره پدر دختره رو پيداكرد و بهش گفته بود كاري كنه كه دخترش پاشو از زندگي مرجان
بكشه بيرون
بين پدر و دختر دعوا شده بود و دختره همه چيزو براي شوهر مرجان تعريف كرده بود و سره همين موضوع يه بار
ديگه بينشون كتك كاري شد
فرداي همون روز مرجان دچار اسپاسم عضلاني شديدي شده بود كه علتش استرس زياد بود
رفت دم نمايشگاه شوهرش ولي اون نه بهش پول داده بود نه حاضر شده بود ببرتش دكتر
زنگ زد به من مثل اينكه حالش بد شده بود توي خيابون
رفتم سراغش و بردمش بيمارستان چند ساعتي طول كشيد تا حالش اومد سره جاش
با موبايلش به پدرش زنگ زدم
گفتم بيايد و به داد دخترتون برسيد
پدرش خيلي ريلكس بود گفت باشه برادرشو ميفرستم
مرجان رو بردم خونه
نصفه شب بود كه برادرش رسيد
اون هم به يه صحبت با شوهر مرجان بسنده كرده بود و صبح زود رفت
مرجان كمي بهتر شد و شرع كرد به كار كردن
ديگه به خونش نميرسيد و ميگفت علاقه اي به اين زندگي نداره
به توصيه محبوبه ميخواست با همين روابط محدود جنسي با همسرش باردار بشه اما شوهرش كه متوجه منظور
مرجان شده بود بهش گفته بود معلوم نيست بخوام باهات زندگي كنم پس اگر حامله بشي مطمئن باش با يه
لگد ميندازمش
بخاطر همين تقريبا ميشد گفت اونها ديگه هيچ رابطه اي با هم نداشتن
بعد از حدود يك هفته شوهر مرجان بهش گفت حالا كه ديگه ما با تختمون كاري نداريم پس ميبرمش واسه دكور
ميزارمش تو نمايشگاهم و همون روز تخت و دكورش رو برد و گذاشت تو نمايشگاه و بعد يه مدت همشو فروخت
منو مرجان خيلي با هم صممي شده بوديم ،تقريبا هرروز نهار رو با هم ميخورديم و ساعتها با هم حرف ميزديم و
اين ميون مرجان كارش رو هم ميكرد
تا اينكه يه روز گفت كه مادرشوهرش تصميم گرفته بياد و تهران زندگي كنه