راه بی بازگشت

سلام.

سوال تکراری "علم بهتر است یا ثروت " رو خیلی ها جواب داده اند. سوالی بی مزه، که جوابهاش بعضی وقتها از خودش بی مزه ترند.

یادم میاد طرفداران علم یکی از برتری هایی که برای علم قائل بودند این بود که:  ثروت رو وقتی ببخشی کم میشه، ولی علم با بخشیدن(آموختن) زیاد میشه.

فارغ از نادقیق بودن هر دو جزء جلمه قبلی، باید بگم امروز صبح وقتی از خواب بیدار شدم(صبح ها که از خواب بیدار میشم گاهی خیلی فلسفی میشم) این سوال برام پیش اومد که چرا این خصوصیت رو(تازه به شرط اینکه درست باشه) یک برتری برای علم به حساب میارن؟شاید اصلاً نقطه ضعفش هم باشه. 

برای توضیح بیشتر مثلاً فرض کنید یک پولدار به جایی میرسه که حالش از پول به هم بخوره، یا مثلاً دلش بخواد ثروتش رو کم کنه،براش کار یک دقیقه است که هرچه قدرش رو که بخواد کم کنه. اما آیا این برای علم صادقه؟با کمال تاسف باید بگم به نظرم اینجور نیست و شوربختانه، آموختن، یک راه بی بازگشت است. و این خیلی مسخره است. امروز صبح این خیلی مسخره بود. همین.

البته این رو هم بگم که من خودم رو بیش از اینکه یک عالم بدونم یک فقیر میدونم. میتونم در مورد جمله قبلی یک عالمه توضیح آماری دقیق هم بدم ولی خیلی ساده اش اینه که اگه مردم ایران رو (از نظر تعداد نفرات) به دو دسته با سواد و بی سواد(با ملاک های قابل سنجش مثلاً مدرک)  تقسیم کنن من احتمالاً جزو دسته اولم و اگر مردم ایران رو (از نظر تعداد نفرات) به دو دسته فقیر و پولدار (بر اساس میزان ثروت و دارایی) تقسیم کنن باز هم من جزو دسته اول هستم. شاید یک فقیر بی سواد یا یک پولدار با سواد نظرات متفاوتی در مورد علم و ثروت داشته باشد. 

اینکه چرا بعد از مدتها اومدم اینجا بنویسم برام جالب بود. در واقع فکر کردم دیدم هیچ جا نیست که دلم بخاد اینها رو اونجا بنویسم.  

اندر وقاحت و بی مسئولیتی سارقان اخبار و مطالب کوهنوردان

چند روز پیش عده ای از دوستان کوه‌نویس در حرکتی هم آهنگ اعتراض خود را به انتشار دادن بدون ذکر منبع اخبار و مطالب کوه‌نوردی در قالب پستی با عنوان «کانال های تلگرام، دزدی اخبار و مطالب وبسایت ها و وبلاگ ها» در وبلاگ‌ها و وبسایت‌های شخصی‌شان بیان کردند. هرچند بارها و بارها اعتراضات انفرادی و به روش‌های مختلف انجام شده بود،هم‌صدایی اخیر اثرگذار‌تر بوده است. در اثبات این ادعا در ادامه بخوانید واکنش «روزنامه کوهستان»(کانالی در تلگرام که یکی از مصادیق اعتراض دوستان کوه‌نویس مورد اشاره بوده است) را به اعتراض دوستان کوهنویس :

روزنامه کوهستان :

درود خدمت تمامی دوستداران کوه و طبیعت...

در مورد انتقاد عجولانه و پیش قضاوت بعضی از....  فکرم به مستندی معطوف شد که شاید به مذاق بعضی از...  خوشایند نباشه و یا حتی دور از جونشون, توهین محسوب بشه ولی ماجرا رو براتون خلاصه و کوتاه شرح میدم تا کمی از قضاوت های پی در پی و از روی عادت و تبعیت بعضی از... کم بشه...
لازم به ذکر هستش که نوشته بنده توهین به هیچ فرد یا گروهی نیست و صرفا از بحث عادتهای اجتماعی ما به شرح این ماجرا میپردازیم...
ماجرا از یک طویله با تعداد زیادی گوسفند شروع میشد که چند نفر از روانشناسان اجتماعی و رفتارشناسان حیوانات بر روی آنها به تحقیق مشغول بودن... یکی از تحقیقاتشون در مورد عادت حیوانات و شرطی شدن اونا بود... موقع صبح به ارتفاع 20 سانتیمتر از سطح زمین و در جلوی درب طویله, یه مانع چوبی ترکه مانند قرار دادن و درب رو باز کردن... گوسفندان جلویی بعد از یک دقیقه شروع به پریدن از روی مانع چوبی کردن و این روال پشت سر هم انجام میشد.. جالب اینجا بود که گوسفندان آخر با ارتفاع یک متر از مانعی که به تدریج ارتفاع اون بالا رفته بود, میپریدند با اونکه میتونستند از زیر مانع چوبی یک متری عبور کنن ولی باز هم میپریدند... دنیای امروز دنیای شرطی شدن خیلی از ما آدما شده,,, کافیه کسی انتقادی از شخصی یا گروهی بکنه, بعد ماجرا رو خودتون حدس میزنید که چی میشه...
بنده با شرح این ماجرا و مستند تلویزیونی قصد جسارت و توهین به هیچ شخص یا مقامی رو ندارم و صرفا شرطی شدن, مقیاس بنده با این داستان بود... عرضم با بعضی از... هستش که به تأثی و تبعیت بعضی از بزرگان, خودشون رو در جایگاه نقد و انتقاد میبینن. برادر من؛ عرصه سیمرغ نه جولانگه توست, عرض خود میبری و زحمت ما میداری...
شاد باشید و همیشه پیروز و برفراز... روزنامه کوهستان
 
 
 
-----------------------------------------------
در همین راستا به حکایتی از بهارستان جامی اشاره می شود که می گوید : 
روزی انوری در بازار بلخ میگشت : هنگامه ای دید .پیش رفت و سری در میان کرد مردی را دید که ایستاده و قصاید انوری به نام خود میخواند و مردم او را آفرین میخواندند. انوری پیش رفت و گفت :ای مرد ، این اشعار کیست که می خوانی؟گفت:اشعار انوری ،گفت :تو انوری را می شناسی ؟ گفت :چه می گویی ؟انوری منم ! انوری بخندید و گفت :شعر دزد شنیده بودم امّا شاعر دزد ندیده بودم.
 
جالب است بدانید «روزنامه کوهستان» بعد از اعتراض محترمانه ی دوستان کوه نویس تنها به توهین اکتفا نکرده و به دیگران تهمت دزدی هم زده است. بعید نیست مانند حکایت بالا بعد از مدتی خود را یکی از کوهنویسان پر سابقه معرفی کند. مطالبتان نوش جانش، دوستان مواظب خودتان باشید.
 
پی نوشت : با جستجوی ساده در اینترنت می توان دید که بحث «پررو ترین دزد دنیا» بحث جالب و مفرحی است. شاید بد نباشد اگر جناب سیمرغ خان(لقبی که خودش به خودش اعطا کرده است) باز هم به تلاش مذبوحانه اش در دزدی مطالب و یا حتی بی احترامی به معترضین ادامه داد ایشان به عنوان کاندیدای «پر رو ترین دزد دنیای مجازی» از نگاه کوه نویسان معرفی شوند.

                                                         

کانال های تلگرام، دزدی اخبار و مطالب وبسایت ها و وبلاگ ها

_ امروزه با پدیده‌ای به نام تلگرام و کارکردهای سودمند و مفید آن در اطلاع‌رسانی‌های به موقع و همچنین  ارتقا سطح آگاهی مخاطبان به خوبی آشنائی داریم. همانند دیگر عرصه‌های اجتماعی، شکل‌گیری و ایجاد انواع کانال‌های اطلاع‌رسانی و خبری با موضوع "کوه و کوه‌نوردی ایران" نیز به سرعت در حال انجام است.

_ عملکرد تعدادی از این کانال‌های اطلاع‌رسانی و خبری در تلگرام ، منحط و ناسالم است.  آنها اخبار و مطالب وبلاگ‌ها و سایت ها را می‌دزدند و با نام و امضای خود در کانال خبری‌شان منتشر می‌کنند.


_ این روزها دزدی مطالب و اخبار وبلاگ‌ها و سایت های کوه و کوه‌نوردی توسط تعدادی از کانال‌های تلگرام سرعت بیشتری به خود گرفته است. به عنوان مثال کانال "‌روزنامه کوهستان" دارای عملکردی زشت و غیراخلاقی در این زمینه است . مدیران این کانال بدون توجه به اعتراضات و انتقادات صاحبان و نویسنده‌گان سایت‌ها و وبلاگ‌های کوه و کوه‌نوردی و با هدف جذب   و به هر قیمت ممکن مخاطب بیشتر  ، اخبار و مطالب آنان را به نام خود منتشر می‌کنند.  


_ این بیانیه ، اعتراض و انتقاد جدی تعدادی از صاحبان و نویسنده‌گان سایت‌ها و وبلاگ‌های دنیای کوه و کوه‌نوردی به عملکرد غیراخلاقی مدیران کانال "روزنامه کوهستان " و دیگر کانال‌های مشابه است. از دوستان کوه‌نورد می‌خواهیم ما را در مقابله با این گونه دزدی‌های آشکار و مجاب کردن مدیران پاره‌ای از کانال‌های دنیای تلگرام در ذکر منابع اخبار و مطالب منتشر شده یاری نمایند.


" تعدادی از صاحبان و نویسنده‌گان سایت و وبلاگ‌های کوه و کوه‌نوردی "

پی‌نوشت:

نمونه ای از دزدی‌های آشکار کانال روزنامه کوهستان

خبر برگرفته از سایت فدراسیون است در این لینک

 

 


پی نوشت : علی رغم اینکه این وبلاگ مدتها بود به روز نمی شد به نظرم رسید شاید اگر یک نفر هم از طریق این وبلاگ آگاه بشه در اثرگذاری نقش داشتم و این منو خیلی خوشحال میکنه. :)

 

لالون - قله خلنو - وارنگه رود

از روستای لالون(لالان) به چشمه تلخاب می رسیم. بعد از آن به آبشار و جایی که آب دو انشعاب اصلی شده است. از انشعاب سمت چپ ارتفاع گرفته و گردنه ورزاب(وزوا) را طی میکنیم. وقتی گردنه تمام شد تیغه های ژاندارک و قله برج به وضوح پیدا هستند. برای رسیدن به قله خلنو بزرگ چند راه وجود دارد. راه اول صعود به برج و عبور از تیغه های ژاندارک است که آنگونه که شنیده ایم تمرکز می خواهد و دست به سنگ دارد. اما مسیری که ما رفتیم و ساده هم بود سرازیر شدن به کاسه ای بود که دقیقن پشت به گردنه ورزاب بود. برای توضیح بیشتر از شکل هندسی زین اسب استفاده میکنم. وقتی به بالای گردنه ورزاب می رسید انگار روی نقطه زینی زین اسب هستید. برای استفاده از مسیری که ما رفتیم باید از سوی دیگر زین پایین رفته و با یک تراورس خود را به قله خلنو برسانید. ما بین خلنو بزرگ و کوچک سر در آوردیم. چون زمان کم بود از بین دو قله با شن اسکی به سمت دریاچه خلنو رفتیم و سپس راهی وارنگه رود شدیم. از دریاچه خلنو تا روستای وارنگه رود هیچ ابهامی در مسیر یابی وجود ندارد زیرا کافیست با حفظ نکات ایمنی آب را دنبال کنید.

 

توضیحات اضافه تر

زمان بندی برنامه :  

این برنامه یک برنامه کوه پیمایی یک روزه سنگین و یا یک برنامه دو روزه مفرح و یا یک برنامه تفریحی سه روزه است. برای یک روزه رفتن این برنامه باید یک کوهنورد قوی و با تجربه و آشنا با منطقه باشید.  از دریاچه خلنو تا وارنگه رود اگرچه مسیر سختی نیست پیاده روی بسیار دارد و توصیه میکنیم این برنامه را حد اقل دو روزه اجرا کنید تا از زیبایی های منطقه لذت ببرید. 

توان مورد نیاز برای اجرای برنامه :

هر چند مقایسه صعود ها از اساس اشتباه است و هر کوه در هر فصل و برای هر انسان شرایط خاص خودش را دارد صرفن جهت یک برآورد غیر علمی ولی شاید عملی باید بگویم صعود به خلنو در تابستان از مسیری که ما رفتیم(به شرط بازگشت از مسیر صعود شده) به نظر بنده اینگونه عرض یابی می شود :

 معادل با یک و سه دهم برابر صعود توچال از مسیر جمشیدیه- برج سفید- پیاز چال - لزون - توچال در همین فصل

یا برای کسانی که توچال را صعود نکرده اند 

معادل با یک  و هفت دهم برابر صعود به کرکس(نطنز) از مسیر روستای کشه در همین فصل

یا برای کسانی که کرکس و توچال را صعود نکرده اند

معادل با صعود به قله قاش مستان دنا از روستای خفر در همین فصل

همچنین پانزده برابر کوه صفه اصفهان 

و نیز یک صدم برابر کوه سد م مد اصفهان 

تذکر در این باب اینکه بنده کوه زیاد رفته ام اگر خواستید می توانم با بقیه کوه هایی هم که رفته ام برایتان مقایسه کنم ولی شرطش این است که مطمئن شوم قصدتان خیر و نیت تان جدی است.

 

تذکر دیگر اینکه اگر میخواهید از مسیر دریاچه خلنو و وارنگه رود بر گردید مسیر کمی اضافه تر خواهد شد.

تذکر آخر در این باب اینکه مقیاس های ارائه شده را نخواهید به فصل های دیگر و کوه های دیگر تعمیم دهید.


 

 مکان پیشنهادی برای شب مانی در برنامه دو روزه :

اگر میخواهید برنامه را دو روزه اجرا کنید شب مانی روی گردنه ورزاب( زین اسب) دو عیب اساسی دارد. باد زیادی می وزد و آب نیز موجود نیست.اگر مایلید در نزدیکی گردنه شب مانی کنید بهتر است به سمت کاسه بروید تا از شدت باد کاسته شود. فقط مواظب نکات ایمنی در نصب چادر باشید. به نظر حقیر (که البته خیلی هم وارد نیستم)اگر شب مانی نزدیک دریاچه باشد بهتر است. هم باد کمتر می وزد و هم در این سمت خلنو آب فراوان یافت می شود. همچنین در تقسیم انرژی برای دو روز بهتر عمل شده است.


 

دسترسی وسایل نقلیه به ابتدا و انتهای مسیر :

هم جاده لالون و هم جاده وارنگه رود آسفالت است. اما چون آغاز مسیر و پایان آن یکی نیست استفاده از وسیله شخصی ممکن نیست. با اینحال اگر راننده خصوصی و رفیق با مرام ندارید نگران نباشید.

 رسیدن به لالون :

در شرق تهران در کنار ایستگاه مترو علم و صنعت تاکسی های خطی ویژه فشم و بسیاری از مناطق اطراف موجود می باشد. از آنجا به فشم و زایگان و سپس لالون بروید. تا لالون یک بار باید تاکسی عوض کنید و البته نرخ تاکسی مشخص است. خیلی هم گران نیست. 

رفتن از وارنگه رود :

برای رفتن از وارنگه رود به تهران به نظر می رسد هزینه شما بیشتر است. در وارنگه رود تاکسی یا ویژه وجود ندارد در عوض آزانس دارند که با توجه به دو باری که ما استفاده کرده ایم به نظر کمی گران گیر هستند. دو بار هم از وجود رانندگان مرامی و انسان دوست استفاده کردیم که خدا خیرشان بدهد. به هر حال اگر نخواستید پول زیادی بدهید و فرد انسان دوست صاحب ماشین با ظرفیت خالی هم یافت نشد توصیه میکنیم تا سر جاده چالوس پیاده بروید. از وارنگه رود تا آنجا حدود دو ساعت راه است. از آنجا به راحتی می توانید به کرج بروید. توصیه میکنیم اگر قصد تان رسیدن به شرق تهران است برای یافتن افرادانسان دوست بیشتر صبر کنید. زیرا از سمت کرج راه شما خیلی دور می شود.


 

وضعیت آب در منطقه :

این منطقه جزو پر آب ترین نقاطی است که تا به حال دیده ام. در راه فرود که هیچ مشکلی با آب نخواهید داشت.اما در راه صعود وسط های گردنه ورزاب مواظب آخرین چشمه باشید وگرنه تا آنسوی خلنو پایین تر از دریاچه آب نخواهید داشت. 


 و اما برنامه ما

نفرات برنامه : حسن، محمد رضا(مثلن سرپرست و راهنما)

زمان اجرای برنامه : نیمه های شهریور 92

شرح برنامه : 

ساعت دو و نیم بامداد پنجشنبه هنگام اثاث کشی یکی از دوستان به حسن گفتم: عصر امروز میخواهم به یک برنامه دو روزه سنگین بروم و بین چند کوه مردد هستم. پایه ای؟

او پایه بود. من نیاز به تنهایی و سکوت داشتم ولی از طرفی میگویند هیچگاه تنها به کوه نروید و من به دنبال یک کوهنورد کم حرف و بساز می گشتم. حسن به نظرم اینگونه بود. ساعت 7 صبح اثاث کشی و کله پاچه خورون تمام شد. به خانه رفتم و خوابیدم و ساعت یازده با تماس حسن بیدار شدم. کمی وسیله نیاز داشت از جمله گاز. بعد از خرید از هم جدا شدیم و ساعت 16 برای سفر به تهران قرار گذاشتیم. با ماشین من رفتیم. کوله حسن در خانه یکی از رفقایش در تهران بود و آن شخص در حال عزیمت به اصفهان بود. برای دستیابی به کوله راهی نداشتیم جز اینکه با او در راه قرار بگذاریم. نزدیک یک ساعت در مجموعه بین راهی مهتاب در استان قم منتظرش بودیم که عاقبت آمد. شب را در تهران خوابیدیم و صبح زود جمعه به خانه علی رفتیم. علی یکی از دوستان ساکن تهران بود که  راضی شد ما را به لالون برساند و یکشنبه عصر پس از تماس بنده در وارنگه رود به سراغ ما بیاید و در عوض این چند روز از ماشین من استفاده کند. با توجه به اینکه او آن زمان ماشین نداشت و زن داشت معامله پر سودی برایش بود. من هم بندی در قرار داد گنجاندم که اگر از ماشین درآمد داشت نصف و نصف. همچنین بند دیگری در قرار داد گنجاندم که مقدار کیلومتری که این چند روزه او می رود تقسیم بر پنج هزار و ضرب در مقدار هزینه تعویض روغن شود. علی هم مانند تمام قرارداد هایی که در کل زندگی با من بسته است سریع قبول کرد.

القصه ساعت ده و نیم صبح از لالون به سمت تلخاب راه افتادیم.ساعت  سیزده آبشار بودیم. ناهار سوپ خوردیم. و نزدیک ساعت چهارده به سمت گردنه ورزاب راه افتادیم. من آن زمان هنوز قانون ساعت چهارده را برای حسن توضیح نداده بودم. بعد از ظهر جمعه بود و تقریبن همه در راه بازگشت. من و حسن مانند بیشتر مواقع برعکس دیگران عمل میکردیم. ساعت پانزده هوا ابری شد و باران نم نمی شروع شد. ساعت پانزده و نیم صاعقه شروع شد. کوهنوردانی که در حال فرود بودند از ما خواستند که صعود را متوقف کنیم تا وقتی که صاعقه تمام شود. نمیدانم چرا حس کردم باید به حرفشان گوش دهیم. در گردنه ورزاب جای چندان مناسبی برای نصب چادر نمی یافتیم که یک پدر آمرزیده ای رسید و ما را آگاه کرد که کمی بالاتر از آخرین چشمه یک جای دنج برای یک چادر دو نفره یافت می شود. ساعت یک ربع به چهار عصر چادر برپا شد. با توجه به اینکه ناهار سوپ خورده بودیم تصمیم گرفتیم عصرانه (شاید هم شام) برنج و ماش بخوریم. بحث مان هم در مورد این بود که آیا در صاعقه باید باتوم و وسایل فلزی را از خود دور کرد یا خیر؟ به نتیجه ای هم نرسیدیم. بعد از صرف غذا خوابیدیم. نیمه شب با صدای باران بیدار شدیم. باز خوابیدیم. سه صبح بیدار شدیم و دیدیم هوا صاف است ولی من نگران بودم اگر راه بیفتیم شاید باز صاعقه بزند و نمیدانم چرا آنموقع حس کردم صاعقه در سه صبح خطرناک تر از سایر مواقع است. کمی در مورد نیچه و عقایدش بحث کردیم و باز خوابیدیم و ساعت یازده و نیم بیدار شدیم. چقدر روز قشنگی بود. کوه خلوت و مناسب بود. سوپ خوردیم و بحث مان هم این بود که اگر تاریخ مصرف سوپ آماده به مدت چندین ماه گذشته باشد چه اتفاقی خواهد افتاد؟ این بحث بر خلاف بحث نیچه و رابطه باتوم با صاعقه خیلی زود بعد از خوردن سوپها به نتیجه رسید و نتیجه هم این بود که اتفاق خاصی نمی افتد. ساعت دوازده چهل و پنج دقیقه راه افتادیم.

نزدیک ساعت 13:30 من حسن را از قانون ساعت چهارده آگاه کردم. برای کسانی که نمیدانند عرض می کنم که ظاهرن کوهنوردان حرفه ای به قانون عجیب و غریبی اعتقاد دارند به نام قانون ساعت چهارده و این قانون می گوید ساعت چهارده هر کجا که هستی برگرد بیا پایین. حالا نمیدونم شامل فصل و منطقه و آدم خاصی هم می شود یا خیر. اگر می شود پس چرا اسمش را قانون گذاشته اند و چرا موارد استثنائش ذکر نشده و اگر هم هیچ استثنایی ندارد که خیلی مسخره است. سوال دیگرم این است که با توجه به اینکه نیمه شب سی ام شهریور ساعت ها یک ساعت جا به جا می شوند آیا برنامه کوهنوردی در سی ام شهریور با سی و یکم شهریور اینقدر تفاوت دارد؟ غروبشان یک دقیقه و ساعت برگشتشان یک ساعت؟ مضحک است. لا اقل ظاهرش مضحک است. به نظرم منظور قانون گذار یک اصل ساده بوده و آن اینکه مواظب باش سودای صعود تو را از یک فرود مطمئن غافل نکند. زمان بندی به هر حال مهم است. 

ساعت چهارده به گردنه ورزاب رسیدیم. و طبق قانون باید بر میگشتیم ولی ما یک ساعت بود که راه افتاده بودیم. ترجیح دادیم بخندیم و به راه خود ادامه دهیم. فکر نمیکنم این قانون شامل کسانی باشد که ازای سه ساعت کوهنوردی سبک، 21 ساعت استراحت کرده اند. به سمت کاسه پشت خلنو سرازیر شدیم که با تراورسی که نم نمک ارتفاع میگرفت خودمان را به قله برسانیم. هوا ابری شد و باران گرفت. از آنجایی که من سرپرستی قاطع و حسن نیز بسیار فرمانبردار(از تلفظ دقیق این کلمه مطمئن نیستم و بهتر است خود حسن بگوید چگونه این کلمه را بخوانید) بود همدیگر را در باران و تگرگ گم کردیم. البته من میگویم تگرگ بود و حسن می گوید برف بود. ولی هرچه که بود در ارتفاع حدودن 4200 متری و در هوای صاعقه مند و تگرگی منتظر حسن بودم(او را می دیدم که دارد به سمت من می آید) و البته هرچند بحث باتوم و صاعقه بین ما به نتیجه نرسیده بود من باتوم هایم را کمی از خودم دورتر انداختم.

حسن که به من رسید به او پیشنهاد دادم در این هوا صعود به قله را بی خیال شویم و به سمت دریاچه فرود رویم. از یک شکاف بعد از خلنو بزرگ به دره ای نگاه می کردم و دریاچه ای بسیار کوچک پیدا بود. دریاچه خلنو را سالهای قبل دیده بودم و به نظرم باید بسیار بزرگتر باشد. شک کردم که این دره همان دره و این دریاچه همان دریاچه باشد. با توجه به اینکه از شکل هندسی یالهای شمالی خلنو بی اطلاع بودم نتوانستم حدس بزنم این دره همان دره است یا خیر. ولی بعد از بحث و بررسی با حسن به این نتیجه رسیدیم که این مسیر مسیری نیست که در گزارش های فرود از قله خلنو به دریاچه خوانده ایم و تنها دلیل ما این بود که این مسیر سخت تر از ان چیزی است که شنیده ایم و خوانده ایم و از آنجایی که غالب وبلاگ نویسان در صعود هایشان بزرگنمایی میکنند اگر از اینجا فرود داشتند خدا میداند که در وصفش چه ها که نمی گفتند.  حدس زدیم فرود از این مسیر خطر ناک است لذا از فرود منصرف شدیم. هوا بد بود و لذا تصمیم گرفتیم به لالون برگردیم. ارتفاع کم کردیم و باز به کف کاسه رسیدیم. خدا هم بازی اش گرفته بود. هوا عالی شد. من هم هوس بازی ام گرفت. طمع گرفتم که به قله برویم و دیدم حسن فرمانبردار است و هر دو سرحال بودیم. باز ارتفاع گرفتیم و در یک شیب بسیار تند که خاک هایش سست بود با زیگزاگ فراوان ارتفاع گرفتیم تا به جایی رسیدیم که دریاچه خلنو پیدا بود. مطمئن شدم آن برکه که ساعتی پیش دیده بودم ربطی به دریاچه نداشته و جایی دیگر را نگریسته بودم. بین خلنو بزرگ و کوچک سر در آورده بودیم. سرپرست(یعنی من) تصمیم گرفت بدون صعود هر دو قله به سمت دریاچه برویم. شن اسکی لذت بخشی داشتیم و خیلی سریع و راحت ارتفاع کم کردیم. نزدیکی های دریاچه سنگهای بزرگ کمی اذیت مان کرد ولی از قله تا دریاچه در کل نزدیک هشتاد دقیقه طول کشید. کنار دریاچه لباس عوض کردیم. سیب زمینی هایی که ظهر پخته بودیم را خوردیم و رفتیم. نزدیکی های تاریکی هوا در مکانی بالاتر از کف دره چادر زدیم. صدای آب می آمد ولی چند دقیقه ای با آن فاصله داشتیم. بعد از نصب چادر کاشف به عمل آمد که حسن آقا فراموش کرده اند در کنار آخرین چشمه در گردنه ورزاب ظرف آب مشترکمان را آب کنند. عظمت کار ایشان وقتی هویدا می شود که بدانید این ظرف نزدیک سه لیتر ظرفیت داشت و من با علم اینکه آن چشمه آخرین چشمه در صعود است از ایشان خواستم ظرف را آب  کند و ایشان نیز گفت "چشم" 

بگذریم

ایشان بعد از اینکه فهمیدند چه گندی زده اند تصمیم گرفتند بروند از رودخانه آب بیاورند. زیرا آب برای آشپزی و حتی نوشیدن نیز به مقدار کافی نداشتیم. من به دلایل مختلف صلاح ندانستم به تنهایی به دنبال آب برود. از جمله اینکه نخواستم تنها برود و خودم هم حال نداشتم با او بروم. دلیل دیگر اینکه به نظرم آب چشمه به آب رودخانه ترجیح دارد و آنوقت شب در تاریکی پیدا کردن چشمه هم نور نیاز داشت هم حوصله میخواست که ما خسته بودیم. دلیل دیگر اینکه به نظرم باید آب را دید و خورد و در شب خدا می داند چه میخوری. تصمیم گرفتیم شب شام نخوریم زیرا که خوردن شام ما را تشنه تر می کرد. کمی بیسکوییت خوردیم که گرسنه نخوابیم و مختصر آبی که مانده بود را جیره بندی کردیم. شب دوم تقریبن ده دوازده ساعت بیشتر نخوابیدیم زیرا می دانستیم روز سوم راه زیاد داریم. 

صبح روز یکشنبه ساعت ده راه افتادیم و از زیبایی های مسیر بسیار بهره بردیم. راه زیاد بود و ما فقط برای پختن و صرف ناهار یک ساعت توقف کردیم. ناهار برنج بود که در اثر خرابکاری من بسیار شور شد و مجبور شدیم غذا را بشوریم و بخوریم. عصر روز یکشنبه باران دلپذیری یک ساعت ما را همراهی می کرد و نهایتن ساعت شش عصر به روستا رسیدیم. با تلفن یک مغازه با علی تماس گرفتیم و از او خواستیم برای صرفه جویی در وقت به فشم بیاید. خودمان هم قرار شد سریع السیر راه بیفتیم. فرد خیری ما را تا سه راهی وارنگه رود برد و فرد خیر دیگری ما را تا فشم. میخواست تا تهران هم ببرد که از او تشکر کردیم.

توضیحات بی ربط :

1-حسن همیشه کم حرف بود از شانس بد من در این برنامه بسیار حرف می زد. هر چند خودش هنوز که هنوز است اعتقاد دارد مثل همیشه اش بوده است ولی از نگاه من بسیار پر حرف بود. با این وجود این گزارش صعود رو تقدیم حسن می کنم.

2-خلنو یکی از بهترین کوه های زندگی من است. هر چند دو بار تا یک قدمی اش رفته ام ولی هر بار بنا به دلیلی نتوانسته ام به قله برسم. اینقدری دوستش دارم که شاید اسم بچه ام را خلنو بگذارم و اگر دو تا بچه داشتم خلنو بزرگ و خلنو کوچک برازنده خواهد بود. اسم و فامیلشان هم ست خواهد بود. اگر بچه به پدرش هم برود مسلمن اسم مفهوم داری هم خواهد بود.

3- اینقدر هم به این مرتضی صالحی گیر ندهید. اسم وبلاگش را بخوانید. نگفته است " جملاتی از یک کوهنورد" نگفته است " صحبتهای یک کوهنورد" حتی نگفته است " افکار یک کوهنورد" بلکه گفته است " کلماتی از یک کوهنورد" خب راست گفته دیگه بیچاره.یک مشت کلمه ردیف کرده. کوهنورد هم که هست انشاالله. اصل حرفش گم نشه.پیگیر جواب هم باشید.

 

 

مریم میرزا خانی ریاضیدان برجسته به تاریخ پیوست

مریم میرزا خانی توانست به عنوان اولین زن در تاریخ ریاضیات و همچنین اولین ایرانی جایزه فیلدز(بزرگترین جایزه ریاضی دنیا) را از آن خود کند. این جایزه که معتبر ترین جایزه در ریاضیات است هر چهار سال یک بار به یک یا حد اکثر چهار ریاضی دان کمتر از چهل سال اعطا می شود.

برای اینکه در مورد فیلدز بیشتر بدانید به اینجا  مراجعه کنید.

برای خبر تکمیلی در مورد  مریم میرزا خانی به اینجا و اینجا  مراجعه کنید.

پ.ن : واقعن خوشحالم. در پوست خودم نمی گنجم. نمیدونم دلیلش چیه ولی خوشحالم.

پ ن 2 : بد نیست توی خبرگزاری فارس عبارت " مریم میرزا خانی" یا حتی " مریم میرزاخانی" رو جستجو کنید. من جستجو کردم و چیزی پیدا نکردم. متاسف شدم. 

 

شرافت انسانی (برای رامین شجاعی)

رامین شجاعی در آخرین پست وبلاگ داستان کوه مطلبی به نام "برودپیک صعود شده است"  نوشته است. به همین بهانه نامه زیر را برای او نوشته ام.

سلام رامین

باز هم باید به تو تبریک بگم. همین که هنوز احساس مسئولیت تو نسبت به این صعود پر رنگه و خودت رو در قبال مسائلی که مطرح میشه پاسخگو میدونی قابل احترام و تقدیره. خیلی وقت بود میخواستم بیام کامنت بگذارم ولی کیبوردم خراب بود با اینحال دنیای کوهنویسی فارسی رو رصد می کردم. نوشته ات بازتابی گسترده ای نداشت و به نظرم این خیلی تلخه. 
چند سالی هست اعتقاد دارم "عیب می جمله بگفتی هنرش نیز بگو"
ولی خب این نکته از جانب خیلی ها رعایت نشد. به نظرم عین بی شرافتی است که در زمان قبول نداشتن استدلال ها هیاهو کنیم و در زمان قبول داشتن آنها سکوت کنیم. عده ای هستند همیشه ساکت هستند چه زمانی که موافق و چه زمانی که مخالف هستند. ولی در تعجب هستم از شرافت کسانی که در مقام مخالف توبه می شکنند و سکوت می شکنند و ادعای رسالت وبلاگ نویسی و ارتقای آنرا دارند .... ولی در قبال بعضی استدلال ها سکوت می کنند.

 

 

عده ای از کوهنویسان که در کل کاری با این مسائل ندارند. خودشان می دانند.

اما........

آنهایی که مدعی العموم بوده و هستند

آنهایی که ایراد های فنی و تخصصی از برنامه گرفته بودند (کاری با متخصص و غیر متخصص شان ندارم)

آنهایی که دایه دلسوز تر از مادر شده بودند

آنهایی که کاریکاتور کشیدند، کوهنوردان مطرج خارجی را زیر سوال بردند

همچنین آنهایی که بعد از مدت ها نوشتن را از سر گرفتند و همین - به زعم خودشان- فاجعه باعث شد بعد از مدت ها به صرافت نوشتن بیفتند و آنچنان بنویسند که حتی با فروکش کردن تب داستان برودپیک خود را از تقلا نیندازند و به مسائل دیگر بپردازند.

همچنین آنهایی که ادعاهایی مبنی بر عدم صعود قله یا تشکیک در صعود قله مطرج کرده اند 

به نظرم شرافت انسانی ایجاب می کرد که آنها  لا اقل اشاره ای به پست مذکور شما می کردند.

افرادی که سکوت مصلحت آمیز دارند باید این احتمال را بدهند که شاید خدایی باشد!

لازم به ذکر است که من مانند عده ای دیگر از کوهخوانان دسترسی به خیلی از شبکه های اجتماعی ندارم و بدیهی به نظر می رسد وقتی دعوایی(به معنی ادعای حقوقی) در فضایی مطرح می شود جواب ها و نقد های مربوط به آن دعوا  اگر در فضاهای دیگر منتشر می شود لا اقل در همان فضای پایه نیز باید منتشر شود تا افرادی که دسترسی جامع به انواع رسانه ها ندارند و از اصل مطلب مطلع شده اند از بازتاب ها، نقد ها و جوابیه های آن نیز مطلع شوند.

و اما بعد...

 از من خواسته بودی که هر سناریوای که میتوانم برای عدم صعود بچه ها طراجی کنم را مطرح کنم تا بررسی کنی و دلایل تو برای ادعای صعود برودپیک توی پست مذکور رو رد کنم.  فردی مثل تو که اینگونه دوست دارد جانب انصاف رعایت شود و یکطرفه به قاضی نرود و دوست دارد استدلال های مخالفین را بشنود و بررسی کندو مخاطب خود را بی شعور فرض نمی کند برایم قابل احترام است. من خودم جزو کسانی بودم که ابتدا شک داشتم صعود انجام شده یا خیر ولی بعد از خواندن این پست تا حد زیادی مجاب شدم. اینکه شما از صداقت هیچ کس  در نوشته ات مایه نگذاشتی، اینکه گذشته افراد را پشتوانه استدلال هایت قرار ندادی و اینکه سعی کردی سناریو ای بد بینانه را مطرح کنی و مستدل جواب دهی برایم قابل احترام و ارزشمند بود. من از استدلال های شما مجاب شدم هر چند به نظرم شاید افراد تیزبین حقیقت جویی باشند که هنوز مجاب نشده باشند و به آنها حق می دهم. ولی دلم برای شما که در این دنیای کثیف در تلاش هستی تا حقیقت پدیدار شود می سوزد. آنچه من دیدم  در کنار عده کمی افراد منصف اقلیت، بعضاً افراد بی منطقی بوده اند که عده ای از آنها با حب و بغض به مسئله نگاه کرده اند و عده ای دیگر با حفظ احترام صلاحیت لازم برای قضاوت در مورد مسائل ساده زندگی را هم ندارند. بعضی دوستان چنان استدلال های به دور از منطق و انصافی می کنند که به تحصیلات دانشگاهی، به مویی که سپید کرده اند، به عمری که در معاشرت با دیگران و دنیای پیرامون خود گذرانده اند شک میکنم. هر چند در تمام مدت عمرم این احتمال را داده ام که شاید من در اشتباه باشم و در این مورد بخصوص هم استثنا قائل نیستم ولی بحث و استدلال و منطق این روز ها تبدیل به علم شده است و روش استفاده از آنها موجود است. منطق می تواند ابزاری باشد که ما را در اختلاف های بنیادی به نتیجه برساند. آموختن منطق به عنوان یک شاخه علمی کار سختی نیست. با اینحال  عده ای به طور ذاتی و بدون آموزش در دوران بزرگسالی و به سبب تربیتی که دیده اند از آن برخوردارند و از آن طرف عده ای علی رغم داشتن تحصیلات آکادمیک و آموختن روشهای آن به دلیل ضعف شخصیت و ایراد های سخت افزاری که در دوران تربیت خود داشته اند از آن محروم مانده اند.

سخت ترین کار برای من سر و کله زدن با  افرادی است که سخت افزار لازم برای بحث های منطقی را ندارند. پدر بزرگ مرحومم می گفت "آدم احمق از کوه زور است" 

خداوند یار و نگهدارت

همیشه شریف باشی

ارادتمند محمد رضا

 


 

پی نوشت : قصد توهین به شخص یا قشر خاصی را نداشتم و امیدوارم به کسی بر نخورده باشد. همچنین امیدوارم افرادی که  از برنامه برودپیک و شخص رامین شجاعی انتقاد کرده اند و از سوی دیگر زمانی که به نظرشان رامین شجاعی درست گفته  سکوت کرده اند(عامدانه یا غیر عامدانه) روزی در جایی متوجه این موضوع بشوند.

 

آرزو دارم نوروزی که پیش رو دارید آغاز روزهایی باشد که آرزو دارید. سال نو مبارک

.......................................................................

وقتی پنجم دبستان بودم سوالی ذهنم رو مشغول کرده بود که خودم بعد ها جوابش رو پیدا کردم. سوال من اونروزها این بود.

"وقتی میگید خواستن توانستن است خب فرض کنید من میخام مچ رستم رو بخوابونم و رستم هم میخواد مچ من رو بخوابونه. کدوم موفق می شیم؟"

جواب های مسخره ای از معلم و پدر و مادرم دریافت می کردم

هر کسی بیشتر بخواد همون برنده است

حتی اگه بخوای میتونی مچ رستم رو هم بخوابونی ولی واقعن باید بخوای.

و چیزهایی شبیه جواب بالا.  و خودم بعدها فهمیدم که خواستن وقتی توانستن است که می خواهی بر طبیعتی غلبه کنی که علیه تو نیست. پس به نظر من اون جمله های اول این پست می تونه چرت و پرت و حتی غیر ممکن باشه .کلیشه ای هم که هست. با اینحال من یاد گرفتم که گاهی به مردم اونطوری احترام بذارم که دلشون میخواد. از اونجا که بیشتر مردم جمله های اینچنینی رو حاوی انرژی مثبت می دونند و بهشون حس خوب میده پس من هم با همه توضیحاتی که دادم گاهی مجبور میشم از این کارهای به نظر کلیشه ای انجام بدم.امیدوارم این اراجیف باعث حس بد نشده باشه. به هر حال نوروزتون مبارک. چشمک.

سبلان - رای سد م مد برای صعود قلم

با سلام

 وبلاگ سد م مد به برنامه سبلان رای می دهد

. هرچند برای انتخاب رای قرار نیست دلیل آورده شود شاید اگر هر کس دلیلش را بگوید برای افرادی که به هیچ سمت مایل نیستند انتخاب راحت تر شود. 

دلایلی که در زیر مطرح می شود هرگز و هرگز به این معنا نیست که برنامه های خوب و وسوسه انگیز کویر همت آباد و دریاچه گهر این خصوصیات را ندارند ولی آنچه برای سد م مد مسلم است اینکه برنامه سبلان از نگاه ما این موارد را با ریسک کمتری انتخاب کرده است

. دلیل اول سد م مد برای انتخاب برنامه سبلان شناخت از میزبانان برنامه است. محمد صدقی را از نزدیک دیده ام و حدس میزنم به لحاظ سن و سال و شخصیت بتواند از پس این برنامه به خوبی بر آید. امین غفارزاده، خسرو یوسفی و امید عزت پور همگی از افرادی هستند که از نزدیک با آنها برخورد داشته ام و به نظرم اگر این افراد در کنار هم همفکری و همدلی داشته باشند برنامه ای کم نظیر رقم خواهد خورد. 

دلیل دیگر سد م مد فصل اجرای این برنامه است. هرچند برنامه دریاچه گهر بهترین زمان است ولی برای قشری که با درس و مدرسه سر و کار دارند زیاد هم زمان خوبی نیست. 

دلیل سوم سد م مد برای انتخاب برنامه سبلان پولی بودن آن است. اینکه به طور شفاف هزینه ای مشخص شده است می تواند ما را به سمت راحت تر اجرا کردن صعود قلم ببرد. 

با تشکر از پیشنهاد دهندگان برنامه کویر همت آباد و دریاچه گهر رای سد م مد سبلان

 پی نوشت های مرتبط:

1- عبداله عزیزالهی معروف به استاد زاقارت ها : " از میان پیشنهادات صعود قلم - که همه شون خوب هستند- بدیهیه که برنامه " گهر " با اینکه قبلاْ هم اجرا شده بیشترین رای را خواهد آورد! دلایلش هم واضحه : اول اینکه برنامه دریاچه گهر ، " بار تفریحی " بیشتری داره که این موضوع مطلوب خیلی از کوهنوردان و اهالی صعود قلم است( بخصوص در مقایسه با جایی مثل قله سبلان ) دوماً گهر تقریباً در مرکز کشور واقع شده و بصورت میانگین برای بیشتر مهمانان تردد نزدیک تری داره (درمقایسه با مکانی مثل کویر همت آباد در شهر دور قاین ).  

.."

نوشته بالا را در وبلاگ تهران کوه جناب عزیز الهی زاقارت دیده ام و چند روزی فکر می کردم آیا این متن جدی است یا طنز است؟ ولی هر چه که هست از جنس بقیه نوشته های ایشان است. خواستم در مورد الفاظ "بار تفریحی" ، "دور" و " بیشتر مهمانان" توضیحاتی بدم که بر مبنای علمی ! داشته باشد. مثلن اینکه توزیع کوهنویسانی که انتظار می رود در برنامه شرکت کنند در کل کشور چگونه است؟ چند درصد کوهنویسان بعد مسافت برایشان مسئله ای تصمیم ساز تلقی می شود؟ ولی متاسفانه لفظ زاقارت ها که حضرت استاد مدتی است در همه نوشته هایشان بر روی آن اصرار می ورزند باعث می شود ما خیلی هم خودمان را حرص ندهیم و جدی نگیریم . آخر برودپیک نیست که مسئله مرگ زندگی باشد. ولی از همه اینها گذشته لفظ "بدیهی " که ایشان در ابتدای صحبت شان به کار برده اند کلن استقلال صعود قلم را زیر سوال می برد بعید هم نیست بعد از انتخابات کوهنویسان به خیابان بریزند و شلوغ کنند.

 2- مدتی است دارم فکر میکنم چرا صعود قلم میزبان دائمی نداشته باشد؟ مثل نشست سالانه سازمان ملل که هر سال در نیو یورک است. هر سال همه با هم دور هم در تهران جمع شویم مگر چه می شود؟ هم مرکز ایران است و هم به نظرم شلوغ تر از هر سال خواهد بود. اصلن چرا باید شخص میزبان باشد؟ به نظرتان اگر تهران هر ساله میزبان باشد و هر سال عده ای از شهر های مختلف مسئول برگزاری شوند بهتر نیست؟ ما هم هر سال با تعدادی زیادی از فامیل های غیر کوهنوردمان از اصفهان بلند می شویم و می آییم تهران و هر چه عقده داریم سر این کلاغ ها و آرشی ها و دماوندی ها با هم خالی می کنیم و آنها هم جلسه را ترک می کنند. به نظرتان تهران میزبان ساده ای برای صعود قلم باشد تضمین بیشتری برای تداوم این صعود نیست؟

 3-راستش را بخواهید بنده یاد ندارم در هیچ برنامه صعود قلم به هیچ میزبانی رای داده باشم ولی خب این بار یکی از اعضای هیئت اجرایی در کامنت خصوصی از ما خواست که رای دهیم. البته ایشان به نامزد خاصی اشاره نداشتند و منظور نظرشان فقط نفس شرکت در انتخابات بود. ایشان گفتند که رای واقعی خودشان را هم کسی نمی داند و از ما خواستند که اگر واقعن صعود قلم را قبول داریم رای دهیم. ما به ایشان گفتیم که اصلن از اصل و اساس با این نحوه برگزاری صعود قلم مخالف هستیم. ایشان در ادامه گفتند به خاطر کوری چشم دشمنان بیایید رای بدهید ما قول می دهیم در آینده اصلاح شود. ما هم برای اولین بار و نه لزومن آخرین بار خر می شویم و رای می دهیم. حالا بگویید کجا را باید انگشت بزنیم؟

شعار امسال اینه :آلپ فقط مون بلان    صعود قلم سبلان


خوشبختی

"گفتگو در مورد مفهوم خوشبختی مختص انسانهای بدبخت است."


:)


پرویز ستوده شایق

تیر ماه ۱۳۹۰ - ترمینال همدان صبح زود

با اینکه اولین بار بود می دیدمش ولی از دور شناختمش.با صدای بلند صداش زدم

- آقای ستوده؟

برگشت نگاه کرد.

-سلام. من محمد رضا هستم. وبلاگ سد م مد.

برام خیلی جالب بود که من رو شناخت.  بعد از خوش و بش اولیه و کمی آشنایی کوله و وسایلم رو به ایشون سپردم تا برم دست و صورت بشورم و بیام. خیلی سریع به این نتیجه رسیدم که پرویز ستوده با اون پرویز ستوده ای که توی وبلاگش می شناختم کمی فرق داره. بسیار صمیمی و خونگرم و البته خیلی با حیا بود. تاکسی گرفتیم بریم سر قرار با بقیه بچه ها. کمی زود بود و هر دو موافق بودیم اول بریم صبحانه بخوریم. در تاکسی که بودیم به او گفتم که از آپ کردن وبلاگش خیلی متعجب هستم که وقتی در ایام نوروز در کوه های خارج کشور به سر می برد هر روز وبلاگش را به روز رسانی می کرد. لبخندی زد. به کافه ای رفتیم. صبحانه دبشی خوردیم و برایم کمی از جوانی اش روزگار جنگ ایران و عراق گفت. بسیار بشاش بود، آنقدری بشاش بود که کافه چی نیز به وجد آمده بود و دائم به ما سر میزد و خوش و بشی می کرد. نفری یک و نیم پرس صبحانه خوردیم. با چایی داغ دلچسب. و من مهمان ایشان بودم. از آن موقع نمک گیرش شدم. و بعدش قدم زنان به سمت میدان محل همایش رفتیم.... 

چهارشنبه که این خبر رو خوندم به وبلاگش سر زدم و پست مربوط به صعود قلم سال نود همدان رو خوندم.دلم گرفت. برای همه چیز و همه کس از جمله خودم.

جدی هنوز باورش برام سخته. اینهمه دوست و آشنا هر سال از دور و برمون کم میشند و باز هم باورش سخته. ما می مونیم و خاطره های شیرین و شاید هم تلخ. روزی هم نوبت خودمون میشه.

توی چند ماه اخیر از متن های نشاط کوهستان متوجه شده بودم که ایشان همنورد خوبی پیدا کرده اند که در واقع همسفر و همراه ایشان بودند. ایشان در اینجا  گزارش صعود خودشون با همسرشون به قله توچال رو درج کرده اند. کامنتی گذاشته بودم که وقتی امروز خوندمش خیلی حالم گرفته شد. "

جمعه 12 مهر1392 ساعت: 22:39

توسط:محمد رضا

جناب ستوده سلام
به عزم و همت شما و همسر گرامیتان صمیمانه تبریک می گویم. انشاالله سال آینده من و همسرم شما دو دوست عزیز را در مسیر دماوند سر حال و سرزنده ببینیم."

واقعن توی این دنیا روی چی میشه حساب کرد؟

خدا بیامرزدت حاج پرویز. خداحافظ.

غنیمت دان امور اتفاقی!

اما چه شد که این نوشته های به ظاهر بی سر و ته را امشب و در این ساعت اینجا نوشته ام؟ این روزها جزو شلوغ ترین روزهای زندگی سی و دو ساله من است. کمتر از 6 روز دیگر جشن عروسی من است و امتحان جامع و ساعت کار زیاد و نداشتن مرخصی مزید بر علت شده که من این روزها بیشتر از خیلی روزهای شلوغ زندگی ام سرم شلوغ باشد. امروز برای پخش کارت به خانه اقوام می رفتم. به خانه یکی از اقوام خیلی دور( که به خاطر علاقه ام به ایشان قصد دعوتش را داشتم نه به خاطر نسبت فامیلی) رفتم. پسر ایشان شوهر دختر عمه بنده است و البته پسرشان را نیز خیلی دوست دارم. آنجا حرف به حرف شد و بین پدر و پسر که هر دو فرهیخته و اهل فضل بودند گفتگویی شکل گرفت که من لذت وافری از آن بردم. پسر برای پدر استدلال میکرد که باید فلان کار را می کردی و پدر قبول نداشت و ناگاه پسر شروع کرد برای پدر شعر خواندن. شعری که شاعرش را نمی شناختم. شعر را به نظرم خیلی به جا خواند و دوست داشتم زودتر به خانه بیایم و کل شعر را بیابم و بخوانم. یک مصرعش که خیلی به چشمم جلوه کرد این بود" دمی با نیکخواهان متفق باش.....غنیمت دان امور اتفاقی". وقتی از خانه پدر داماد عمه به اتفاق داماد عمه بیرون آمدم به ایشان گفتم که چقدر پدرشان برای من انرژی مثبت دارد و چقدر خوشحالم که ایشان را بعد از مدت مدیدی دیده ام و گفتم که چقدر از این شعر خوشم آمده است. به یاد هنر افتادم که اگر یک شعر به جا خوانده شود در ذهن می ماند. به این نتیجه رسیدم که شاید بشود هر کسی را به شعر و هنر علاقه مند کرد ولی به شرط اینکه در لحظه مورد نظر در جای مورد نظر باشی.

در راه بازگشت یاد همسرم افتادم و خواستم زنگش بزنم که یادم آمد گفته بود از فرط خستگی میرود که زودتر بخوابد. حس کردم باید با کسی صحبت کنم. یاد همون رفیقم افتادم که گفتم چند سال از من کوچکتره. اتفاقن نزدیک خونه شون بودم. زنگش زدم گوشیش خاموش بود. برام جالب بود. توی چند سال دوستیمون یادم نمیومد گوشیش هیچوقت خاموش باشه. به یکی دیگه از رفقا زنگ زدم که اتفاقن کاریش هم داشتم. اون هم سر راهم بود. اونهم خاموش بود. برام عجیب بود چونکه اینهم یادم نمیومد هیچوقت خاموش باشه. یاد اون شعر افتادم" غنیمت دان امور اتفاقی" کله پوکم به فکر افتاد و از اون تصمیم هایی گرفتم که مدتها بود نگرفته بودم. تصمیم گرفتم یک شماره رو اتفاقی بگیرم و هرکسی بود باهاش صحبت کنم. ولی فکر کردم این کار درست نیست و ممکنه عواقبی داشته باشه. با خودم گفتم"غنیمت دان امور اتفاقی". با خودم گفتم اگر اون کسی هم که گوشی رو برداشت غنیمت بدونه خوبه. خدا خدا کردم مشکلی پیش نیاد که بعدش بخوام فکر کنم نباید این کار رو  میکردم. پیش شماره 0913 رو گرفتم و بعدش هم سریع هفت رقم دیگه گرفتم. صدای غم انگیزی شنیدم که می گفت "دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می باشد" باورش برای من که احتمال خوندم و میدونم چیه خیلی سخت بود. خیلی غم انگیز بود واقعن. به شماره ای که گرفته بودم نگاه دقیقی کردم شماره برام آشنا نبود ولی سه رقم اول از اون هفت رقم دقیقن شماره یکی از دوستام بود که قراره فردا شب ببینمش و چهار رقم بعدش شبیه یکی از صمیمی ترین دوستهای زندگیم. به فکر فرو رفتم و باز هم یاد اون شعر افتادم" من به آمار زمین مشکوکم، اگر این شهر پر از آدمهاست پس چرا اینهمه دلها تنهاست؟" حس کردم خدا مال یه همچین وقتهاییه دیگه. یا حق. خدا نگهدار.

میان نوشت: دو پاراگراف بالا مربوط به آخر متن بود. ولی دلم خواست اول دو پاراگراف بالا رو بنویسم بعد اول متن رو بنویسم. در ضمن این متن به کوه و کوهنوردی و کوهنویسی خیلی ربطی نداره و توصیه میکنم اگر حال ندارید نخونید که ما مدیون نشیم. در ضمن دلیلی نمی بینم بخوام کامنت های این پست رو تایید کنم. البته شاید هم بعضی هاش رو تایید کردم ولی بستگی به حسم داره. 

به نام خدا


چند سال پیش همه جا میگفتم سه تا کار بزرگ توی زندگی کرده ام

" فتح دماوند، تمام کردن کلاس های زبان و ترک سیگار"

بعد ها که فکرش رو کردم دیدم فتح دماوند(اونهم تابستونه) که برای من کار خیلی ساده ای بوده و واقعن نباید این رو به حساب می آوردم.

در مورد سیگار هم باید بگم که شاید اصلن از اولش سیگاری نبوده ام و خیال می کردم سیگاری هستم و به یک نوع از افراط و تفریط دچار بوده ام که آخرش روزی باید از آن خلاصی می یافتم که یافتم.

در مورد کلاس زبان هم فعلن نظری ندارم فقط می تونم بگم که الان توانایی من در زبان انگلیسی نصف موقع اوج هم نیست! بگذریم

کار بزرگ من در زندگی چه بوده؟ هیچ وقت احساس نکردم برای تحصیل تلاشی کرده ام و با اینکه گاهی اوقات افرادی مرا به خاطر تحصیلات تحسین می کنند ولی خودم زین بابت هیچگاه نه در حضور دیگران و نه در خلوت به خودم نبالیده ام و ادعا نداشته و ندارم که در این باب زحمتی کشیده ام و یا وقت گذاشته ام یا حتی به مدد استعداد و هوش کار شاقی در زمینه تحصیلات کرده ام.

پس این هم که هیچ. بیشتر فکر کردم.

         مدت بیشتر از یکسال است که فهمیده ام تنها چیزی که برایش وقت گذاشته ام و البته به نتیجه هم رسیده است حرکت به سمت صداقت بوده است. نمی گویم به آن رسیدم بلکه می گویم به سمتش حرکت کردم.

 اولین بار در دوران دبیرستان به این نتیجه رسیدم که باید دروغ نگویم و دروغ آرامش من را به هم می زند. دروغ مرا اذیت می کند. من در دوران دبیرستان به هیچکس دروغ نمی گفتم و سوالم همیشه از خودم این بود که چرا بعضی ها دروغ می گویند. آن زمان گمان میکردم افراد کمی هستند که دروغ می گویند و حس میکردم لابد آیکیو خیلی بالایی ندارند و شاید بتوان آنها را قانع کرد که نباید دروغ بگویند. جالب است که در آن زمان جهان بینی من برای دروغ نگفتن( آنگونه که دریافته بودم )خیلی هم به خدا و دین ربط نداشت بلکه بیشتر با مراجعه به درون به این نتایج رسیده بودم.

در هجده سالگی و در اولین سال ورود به دانشگاه بودم که در گیر و دار مسائل عاطفی و  در لابلای دست نوشته هایی که برای خودم می نوشتم دریافتم که بیشتر از همه با خودم بی صداقت بوده ام. شاید برای آن سن و سال کشف بزرگی محسوب می شد. کشفی که علاوه بر بزرگ بودنش شوک بزرگی هم به بنده وارد کرد و تا مدتها مبهوت بودم. این کشف باعث شد که سبک زندگی من تا حد زیادی شکل بگیرد یا بهتر بگویم اینگونه شکل بگیرد. از آن پس همه حم و غم خودم را بر این گذاشته بودم که سر خودم را کلاه نگذارم، که اگر به هرکسی دروغ گفتم لا اقل به خودم دروغ نگویم، که اگر خرابکاری یا کثافت کاری ای کردم لا اقل برای شخص خودم توجیه نکنم و نخواهم وجدان خودم را آرام کنم. سعی کردم با خودم در مورد تمایلاتم، در مورد علایقم، و در مورد هر آنچه که مربوط به من است رو راست باشم. من از آن زمان به بعد پر حرف تر شدم. هم برای خودم و هم برای نزدیکان. نوشته های من بیشتر و بیشتر می شد و دوستان تیز بین و با صداقت من هر سال اضافه تر می شدند. افرادی که از آنها در قبال خیلی تصمیم های زندگی ام نظرخواهی میکردم همین دوستان تیزبین و با صداقت من بودند.

بعد ها فهمیدم که در کل فکر کردن بیش از حد به این موضوع صداقت نیز کمی برایم بی ارزش شده است و همان آرامش مهم است. فهمیدم که هیچگاه نمی توانم با خودم کاملن صادق باشم و این من درون بدجنس تر از آن است که بتوانم به او اعتماد کنم بلکه باید یاد بگیرم با او تعامل کنم.

من هرگز ادعا ندارم که زمانی وجود داشته که صداقت کامل داشته ام اما با اینحال تلاش برای صداقت برای من دستاورد بزرگی داشت و اون پیدا کردن دوست های خوب بود. دوست هایی که الان یکساله که فکر میکنم بزرگترین دستاورد زندگی من هستند و این رو هرگز شانسی نمی دونم. درسته که وقتی کسی به یک موفقیت بزرگ میرسه فاکتور شانس هم دخیله ولی حتی بدشانس ترین ها هم وقتی تلاش می کنند از حد استاندارد بالاتر می رند. مثلن کسی که برای طلای المپیک می خواد تلاش کنه حتی اگر نتونه به طلا برسه خب حد اقل به خود المپیک که میرسه. من به نظرم رسیدن به المپیک هم میتونه از در جا زدن بهتر باشه. در مثل مناقشه نیست که میدونم یک آدم احمق که میاد متن من رو بخونه اگر بخواد گیر بده همین مثال بهترین جا برای گیر دادنشه. واضح گفتم و میگم که من برای پیدا کردن دوستهای خوب خیلی تلاش کردم و شاید بدشانس یا خوش شانس بوده باشم ولی آنقدری تلاش کردم که مهمترین عامل برای رسیدن به اینجا رو عامل تلاش می دونم.

یکی از رفیق های ارزشمند من که خیلی از آشنایی باهاش خوشحالم از من چند سالی کوچکتره. اون هم دوست داره با خودش صادق باشه و خودش رو گول نزنه. صداقت با دیگران هرگز مسأله اون نیست و اون فقط دوست داره از خودش فریب نخوره حتی اینکه توسط دیگران فریب بخوره خیلی براش اهمیت نداره(البته تا جایی که من فهمیده ام). او کم حرف است و بدتر از آن اینکه از قیافه اش به این راحتی ها نمیتوانم حرفهایش را بفهمم. البته خوبی اش این است که علی رغم تفاوت های بسیار در بسیاری از موارد در بعضی موارد شباهت های زیادی داریم و همین گاهی باعث می شود حرفهایش را حدس بزنم و یا احساساتش را درک کنم. هر وقت در ماشین من با هم نشسته باشیم فارغ از اینکه کس دیگری باشد یا نباشد من به او میگویم "انتخاب آهنگ با شماست و خودتان از جانب من وکیل هستید که هر آهنگی که دوست دارید را انتخاب کنید" و او از این موضوع خیلی لذت می برد. به همه می گویم راننده تصمیم گیرنده است ولی با او اینگونه راحت ترم. یک بار همین چند وقت پیش ها در حال طی طریق بودیم و سه نفر در ماشین نشسته بودیم. از کوه آمده بودیم و مسیری که تازه خودمان کشف کرده بودیم را طی کرده بودیم و خسته بودیم. طبق معمول ایشان وکیل در انتخاب آهنگ از یک سی دی گلچین موسیقی در ضبط ماشین بود. آهنگ" الا ای آهوی وحشی کجایی" از فرامرز اصلانی رسید. همه ساکت بودیم و در تاریکی اتوبان به سمت مقصد می رفتیم. من راننده بودم و ایشان کنار من نشسته بود. هرچند صورت ایشان تا حد زیادی از میدان دید من خارج بود ولی حس کردم باید در حال اشک ریختن باشد. میانه های آهنگ بود که نفر سوم از عقب مکالمه ای را شروع کرد و من هم نمیدانستم که باید چه کار کنم. ولی چشمم به صورت خیس این دوستم افتاد و دلم گرفت. مکالمه را با دوست صندلی عقب ادامه دادم و یاد جمله معروف همین دوست جلو نشینم افتادم که میگفت" همیشه از دو تا چیز تعجب میکنم.یکی از اینکه آدم ها چقدر شبیه اند و دوم اینکه آدم ها چقدر با هم فرق دارند"

باز هم بگذریم

وقتی صحبت از "ترین ها" می شود انتخاب سخت است ولی گاهی اوقات انتخاب شوکه کننده است. مثلن وقتی عده ای از کارشناسان یکی از خشن ترین صحنه های تاریخ سینما را صحنه ابتدای فیلم "پدر خوانده 1" می دانستند که "مارلون براندو در حال نوازش یک گربه با لحنی آرام و خونسرد در اتاقی نیمه روشن در حال صحبت کردن است" من از این انتخاب کمی به فکر فرو رفتم ولی بعد از شنیدن دلایل کارشناسان کاملن قانع شدم و دیدم هزار نکته باریکتر ز مو اینجاست که گاهی حواسم بهشون نیست.

داشتم از انتخاب "ترین ها" می گفتم.

 غم انگیز ترین جمله ای که در زندگی تان شنیده اید چه بوده است؟ آیا تا به حال به آن فکر کرده اید؟ 

غم انگیز ترین را نمیدانم ولی یکی از غم انگیز ترین جملاتی که در کل عمرم شنیده ام جمله زیر بوده است " تا کنون او بهتر از هر کسی وضعیت مرا درک کرده است"  

ظاهرن این جمله جمله بدی نیست.آخر چرا این جمله باید غم انگیز باشد؟ اینکه کسی کس دیگری را درک کند مگر بد است؟ غم انگیز است؟ غم انگیز ترین است؟ از غم انگیز ترین هاست؟

 می دانید این جمله را چه کسی در مورد چه کسی به چه کسانی گفته است؟ در گوگل سرچ کنید نتیجه را خواهید دید.

دیدید یا نه؟ اگر عین جمله بالا را در گوگل سرچ کنید اولین لینک این است. به پی نوشته سوم لینک مذکور مراجعه کنید تا جریان دستگیرتان شود.

حال به نظر شما برای من باید باعث افتخار باشد که کسی چون او(که همیشه در ذهنم قابل احترام بوده و هست) این جمله را در مورد من گفته است؟ 

برای من باید شیرین باشد که کسی چون او( که من او را یک متبحر و متخصص در رشته خودش می دانم) در رابطه با مسائل پیش آمده مربوط به حرفه اش این جمله را در مورد من گفته باشد؟ واقعن باید شیرین باشد؟

برای من باید لذت بخش باشد کسی که هیچگاه او را ندیده ام، کسی که فقط شاید صد یا دویست صفحه از نوشته های عمومی اش را خوانده باشم و او نیز شاید در همین حد و حدود بلکه خیلی کمتر از نوشته های عمومی مرا خوانده باشد، کسی که حد اکثر ده صفحه نامه با هم مکاتبه داشته ایم. برایم باید لذت بخش باشد که چنین کسی اینها را در مورد من بگوید؟ من که تقریبن هیچ چیز از حرفه او نمی دانم، من که هیچگاه او را در آغوش نگرفته ام، من که هیچگاه صدای او را نشنیده ام، من که از احساسات و خصوصیات او خیلی کمتر از خیلی ها می دانم. کمتر از دوستانش و کمتر از هم حرفه هایش. واقعن باید شیرین باشد شنیدن چنان جمله ای از او در مورد من؟

واقعن باید برای من شیرین باشد که چنین حرفی در مورد نامه من می زند در حالیکه می بینم این نامه را می توانستم ده برابر بلکه بیشتر دقیق تر و بهتر بنویسم، می توانستم بیشتر وقت بگذارم و دقیقتر شوم و با جان و دل بیشتری مسئله ام را بیان کنم( و البته بعد از خواندن آن جمله غم انگیزش خدا را شکر کردم که اینگونه نکردم تا بیشتر حال خودم و خودش را نگیرم) . نظر شما این است که من باید از خواندن جمله اش چه حسی پیدا می کردم؟

واقعن یعنی اینقدر تنها بود؟ اینقدر قحطی آدم بود که من شدم همان بهترین درک کننده وضعیت آن روزهایش؟آن روزهای سخت اش؟ من غیر متخصص؟ من نادیده ی او؟ من ناشنیده ی او؟ من خواننده عمومی او؟ یعنی اینقدر تنها بود؟ بعد از خواندن آن جمله چند روزی غم روی همه کارهای من سایه انداخته بود. دلم برایش سوخت و باور کردن جمله اش برایم سخت بود. نه اینکه به صداقتش شک داشته باشم بلکه چقدر جمله اش برام عجیب بود. دلم برایش سوخت و تنها بودنش چقدر مرا اذیت کرد. برایش دعا کردم. نه تنها برای او که دلم برای همه مان سوخت.

و مدام این شعر بود که در ذهنم مرور می شد " من به آمار زمین مشکوکم، اگر این شهر پر از آدم هاست...پس چرا اینهمه دل ها تنهاست؟..." 


شکار پلنگ توسط سگ های شکاری

اینجا  ببینید.

واقعن متاسف و شرمنده شدم. 

تغییر ضرب المثل ها به منظور تغییر فرهنگ غلط

پیشنهاد می شود برای کاهش حوادث کوهنوردی و به منظور تغییر فرهنگ "صعود به هر قیمت" و با توجه به اینکه بیشتر حوادث کوهنوردی هنگام فرود اتفاق می افتد ضرب المثل" یارو اینقدر شیطونه که از دیوار راست بالا میره" به ضرب المثل" یارو اینقدر زرنگه که از دیوار راست پایین میاد" تغییر یابد.

رونوشتز: 

1- کمیته تدوین کتابهای آموزش و پرورش جهت ملاحظه و  اقدام

2- فدراسیون کوهنوردی جهت اقدام بی ملاحظه

3-پدر و مادرها برای تربیت فرزند دلبندشان(اختیاری)

4-باشگاه ها و گروه های کوهنوردی جهت اطلاع رسانی

5- فرشید داوودی جهت دست انداختن ما

6- شورای لغت نامه دهخدا جهت ویرایش جدید این فرهنگ

7- حسن روحانی جهت استفاده در بازگشت از سفر آمریکا

پیدا کردن یک باشگاه با ظرفیت! با طعم دوش جان کریستوفر

سه شنبه عصر دفتر یکی از باشگاه های معروف تهرانی

- سلام خسته نباشید

- سلام خوش آمدید دوست عزیز

- اومدم عضو این باشگاه بشم.

- به سلامتی.

- گفتی چی؟ گفتی به سلامتی؟ شناختمت. تو همونی هستی که با اسم جعلی برام کامنت میذاشتی. از ادبیاتت شناختمت. اونهم می گفت به سلامتی. من یه توانایی دارم که میتونم تمام هفت میلیارد آدم روی کره زمین رو از ادبیاتی که به کار میبرن بشناسم. عوضی. عقده ای.بی نقابت رو هم دیدم. برو بمیر. امشب روی دیوار یه پست می نویسم آبروت رو میبرم. خلایق هرچه لایق.

- برو بیرون بینیم بابا. دیوانه. عجبا.


چهارشنبه عصر. دفتر یکی از باشگاه های نه چندان معروف تهرانی

- سلام خسته نباشید

- سلام. خوش آمدید. امرتون رو بفرمایید.

- اومدم عضو این باشگاه بشم. ولی خب البته قبلش باید بفهمم آدم لمپن یا خنگ یا زشت  یا حتی بی ادب نداشته باشید. وگرنه میرم عضو یک جای دیگه میشم.

-آها شما باید هوشمند باشید. درسته؟

- فامیل منو از کجا فهمیدی؟ یعنی اینقدر معروفم؟

- فامیلتون رو؟ من صفت شما رو گفتم. چه جالب فامیلتون هم همینه؟ چقدر بهتون میاد.

- بعله. راستش رو بخواهید قبلن عضو این دماوند بودم. ولی از بس عوضی بودند تاب و تحمل هیچگونه انتقادی رو نداشتند. من فقط به روایت خودم یکی از صعود هام رو تعریف کرده بودم. طومار علیه من جمع کردن. شما که اهل این حرکات منحوط قرون وسطایی نیستید؟ ها؟ اگر این گونه باشید آبروی شما رو هم می برم و خط مشی ابلهانه تون رو برای همه روشن میکنم.

- آها شما روشنگر هستید پس.

- خیر آقا من روشنک هستم. روشنک هوشمند

- آها شما همون نویسنده معروف وبلاگ دیوار نوشته هستید؟

- می خونید؟ 

- آره. از وقتی کلاغ ها معرفی کرده چند باری سر زدم. با کودک درونتون خیلی اختلاف سن دارید ها.

-من کودک درون ندارم. اصلنا من یک بزرگ بیرون دارم و خودم یک کودکم. اصلن هم به کسی ربط نداره.عجب آدم بی ادب پر روی عوضی فضولی هستیا. خلایق هرچه لایق. همون بهتر که اینجا بشینی تا بمیری. من هم میرم عضو یک باشگاه دیگه میشم. توی رمانم هم تا بخوای از شخصیت بی شخصیت شما می نویسم. تازشم برای اینکه کباب بشی بدان و آگاه باش که من دماوند رو بدون هیچ مشکلی فتح کرده بودم.

- کدوم دماوند رو؟ باشگاه دماوند رو؟(قهقهه خنده با صدای بلند) برو بابا دلت خوشه ها...

- بیپ بیپ بیپ(اینجا عروسی نیست اینها سانسور است)


پنج شنبه صبح دفتر یکی دیگر از باشگاه های نه چندان معروف تهرانی

- سلام خسته نباشید

- سلام خوش آمدید. بفرمایید

- اومدم عضو اینجا بشم. در موردتون هم تحقیقات زیاد کرده ام. امیدوارم مثل بقیه تحقیقاتم اشتباه از آب در نیاد. خیال می کردم کوهنوردی آدم ساز باشه  ولی توی بعضی باشگاه ها آدم کشه. البته اگر آدم ساز نیست به درک لا اقل داستان ساز باشه که خوراک رمانم جور بشه. راستی آقا میشه کلاه تون رو بردارید ببینم کچل هستید یا نه؟ البته میتونم از شاخک هام و احساسم استفاده کنم ها ولی میترسم شارژش تموم بشه.

- میگم شما باید روشنک هوشمند باشی. درسته؟

- بله. از کجا فهمیدی؟

- رمانت رو خوندم آخه. البته چاپ اولش رو.

- ولی من که هنوز رمانم رو چاپ نکردم که. تازه دارم شخصیت هاش رو تکمیل میکنم. دو سه تا باشگاه دیگه که سر بزنم جلد چهارمش رو هم تموم میکنم. نکنه رمانم رو سرقت ادبی کرده باشی.

- نه بابا شوخی کردم. با وبلاگت توی کلاغها آشنا شدم. این چند روزه اون جنجالی که راه افتاد باعث کرکر خنده ما شده بود. 

- تکلیفت رو مشخص کن. شما با مایی یا با اونها؟به کی خندیدی؟

- نه بابا نترس. به اونها خندیدم. شما که کارت درسته.اون آهنگ کیوسک رو شنیدی؟ میگه : آدم ها فقط دو دسته ان. یا با مائن یا نیستن. اونهایی که با ما نیستن عامل حامدیسمن. خیلی هم ابله هستن.

- معلومه شخص روشنفکری هستیا.

- البته کمی هم خلاق هستم. میگما تو خیلی باهوشی. میدونستی؟ 

- آره. بعضی از دوستهام هم بعضی وقتها به شوخی بهم میگن آیکیو.

- آیکیو؟ قبلن هم گفته بودی بعضی دوست هات باربی بهت میگند. پس من میتونم ؟ میتونم باربیکیو صدات کنم؟(قهقهه خنده)

- خب چون با اونها نیستی طوری نیست. ولی من هم به تو میگم بابا لنگ دراز.

- طوری نیست. خب اساسنامه باشگاه ما رو خوندی؟

- بله تو اینترنت خوندم. عالی بود.

- البته یک بند داریم بهش اضافه میکنیم.

- بند یخچال؟

- نه بابا. یک بند به اساسنامه. لزوم گرفتن دوش جان کریستوفر قبل از برنامه.

- چه جالب. من دماوند رو که بدون مشکل صعود کردم  بعدش دوش گرفتم. یعنی باید قبلش میگرفتم؟

- خب نظریه ها متفاوته. اگر مطمئن باشی زنده می مونی میتونی بعدش هم دوش بگیری.

بررسی یک مقاله!(در مورد حواشی برودپیک 92 قسمت دوم)

مهدی فرهادی در اینجا نقدی بر برنامه برودپیک 92 نوشته و سرپرستی آن برنامه را مورد بررسی قرار داده است.  متن مورد اشاره و کامنت هایش دارای نکاتی بود که باعث شد بنده نیز مقداری در مورد آن بنویسم.
نوشته مذکور که علی الظاهر در حیطه علوم انسانی و علم مدیریت می گنجد(به شرطی که شرایط مقاله بودن را احراز کرده باشد!) به نوعی به مدیریت برنامه های ورزشی نیز ربط پیدا میکند. در یک مقاله اصولن لغات کلیدی که موضوع مقاله را مشخص می کنند به صورت " کلید واژه" یا همان " key word" می باشند. ولی من نمیدانم آیا مهدی فرهادی در این نوشته که به زعم خودشان یک مقاله است(در جواب کامنت ها این متن را مقاله دانسته اند) واژه کلیدهای مهم "مدیریت" و "سرپرستی" را مترادف می دانند یا خیر؟ آنگونه که بنده از خواندن متن ایشان استنباط کرده ام مترادف می دانند. حال آیا واقعن این دو لغت مترادف هستند؟ بر فرض اینکه مترادف هم باشند!در متون علمی خیلی شایسته نیست که کلید واژه های اصلی که موضوع مقاله حول آن می چرخد با مترادف هایشان به طور متناوب به کار روند و باید دقیق مشخص شود که منظور نگارنده چیست و محققان بعدی که میخواهند در اینترنت و کتابها و ایندکس های آخر کتابها جستجو کنند بدانند به دنبال چه واژه ای بگردند.

مهدی فرهادی هر چند در این نوشته سعی کرده بسیار موشکافانه و دقیق بعضی مسائل را مطرح کند ولی در بعضی موارد خواسته یا ناخواسته بسیار سطحی استدلال کرده است. به موارد زیر توجه کنید:

مورد اول 

مهدی در متن اش نوشته است : "با خواندن گزارش تفصیلی این برنامه درمی یابیم که ضعف و عدم اقتدار در سرپرستی این تیم کاملا" مشهود است و  شاید بتوان گفت مهمترین عامل این فاجعه است."( منبع همان نوشته سطر پنجم)

سوال اول اینکه در یک مقاله علمی جایگاه استفاده از لفظ " شاید " کجاست؟ و استفاده از این لفظ چقدر ارزش و اعتبار ادعای مطرح شده را پایین یا بالا می آورد؟ آیا استفاده از این لفظ به نوعی باعث بی ارزش شدن و غیر علمی شدن مقاله نمی شود؟ تاکید این "شاید" چقدر است؟

سوال دوم اینکه دلیل مهدی فرهادی برای استفاده از لفظ " در می یابیم" چیست؟ اگر فرض کنیم که نوشته مهدی دارای فرمت واقعی مقاله های علمی است و جمله فوق در مقدمه متن است و در واقع نتیجه اصلی متن فوق است میتوانیم فرض کنیم که کل متن دلیلی برای آن ادعاست و این ارزش و اعتبار نوشته را افزایش می دهد ولی اگر فرمت این نوشته فرمت یک مقاله باشد آیا نباید اصول دیگر مقاله نویسی نیز رعایت شود؟ مثلن اینکه در نتیجه گیری نیز باز به این موضوع( اصلی ترین دلیل این حادثه ضعف سرپرست بوده است) اشاره شود. حال آنکه در نتیجه گیری(که به نظرم واقعن نتیجه گیری نیست بلکه ادامه متن است زیرا ربطی به مقدمه ندارد) به روش رامین شجاعی در سرپرستی این برنامه اشاره کرده است. 

در دومین مورد از استدلال های مهدی فرهادی که به نظر شخص بنده سطحی است ایشان ابتدا نقل قول زیر را از رامین شجاعی می آورند

"بچه ﻫﺎ از ﻫﻤﺎن دﻗﺎﻳﻖ اول از ﻣﺸﻜﻼت ﻣﺎﻟﻲ ﻣﻲ ﮔﻔﺘﻨﺪ ﻛﻪ دﺳﺖ ﺑﻪ ﮔﺮﻳﺒﺎﻧﺶ ﺑﻮد ﻧﺪ؛ ﻣﺸﻜﻼت ﺗﻬﻴﻪ ﻫﺰﻳﻨﻪ ﺑﺮﻧﺎﻣﻪ،ﮔﺮاﻧﻲ وﺳﺎﻳﻞ ﻛﻮﻫﻨﻮردي، و ﻏﻴﺮه. ﺗﻘﺮﻳﺒﺎ ﻫﻴﭻ ﭘﻮﻟﻲ ﻫﻢ ﻫﻤﺮاه ﻧﺪاﺷﺘﻨﺪ. ﻧﻔﺮي 50 دﻻر از ﺑﺎﻗﻴﻤﺎﻧﺪه ﭘﻮﻟﺸﺎن را ﮔﺮﻓﺘﻢ و ﺧﻮدم 100 دﻻر روي آن ﮔﺬاﺷﺘﻢ ﺗﺎ ﺑﺘﻮاﻧﻴﻢ اﻧﻌﺎم ﺑﺎرﺑﺮان را ﺑﺪﻫﻴﻢ. ﺑﻌﻀﻲ ﻫﺰﻳﻨﻪ ﻫﺎ را ﻣﻲ ﺑﺎﻳﺴﺖ ﺑﻪ ﺻﻮرت ﻧﻘﺪ ﺑﭙﺮدازﻳﻢ و ﻧﻤﻲ ﺷﺪ وﻋﺪه ﭘﺮداﺧﺖ آﻧﻬﺎ در آﻳﻨﺪه را داد. در آن ﻣﻮﻗﻊ ﺑﻪ ﻧﻈﺮم ﻟﺤﻦ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ در اﺑﺮاز ﻧﺎراﺣﺘﻲ و ﮔﻼﻳﻪ از ﺷﺮاﺑﻂ ﻣﺎﻟﻲ ﺗﺎ ﺣﺪي ﻃﻠﺒﻜﺎراﻧﻪ ﺑﻮد . از آﻧﻬﺎ ﮔﻼﻳﻪ ﻛﺮدم ﻛﻪ ﻧﺒﺎﻳﺪ از ﻛﻴﻮﻣﺮث ﺑﺎﺑﺎزاده ﺑﻪ ﻋﻨﻮان ﻛﺴﻲ ﻛﻪ اﻳﻦ ﺑﺮﻧﺎﻣﻪ را ﺳﺎزﻣﺎﻧﺪﻫﻲ ﻣﻲ ﻛﻨﺪ ﺗﻮﻗﻊ ﺑﻲ ﺟﺎﻳﻲ داﺷﺖ. ﮔﻔﺘﻢ اﻳﻦ ﺑﺮﻧﺎﻣﻪ در درﺟﻪ اول ﺑﺮﻧﺎﻣﻪ ﺧﻮد ﻣﺎﺳﺖ و ﺧﻮد ﻣﺎ ﻣﺴﺌﻮل تهیه ﻫﺰﻳﻨﻪ ﻫﺎي ﺑﺮﻧﺎﻣﻪ ﻫﺴﺘﻴﻢ. آﻗﺎي ﺑﺎﺑﺎزاده ﻫﺮ ﭼﻪ در ﺗﻮان داﺷﺘﻪ ﺑﻪ ﻛﺎر ﺑﺮده اﻣﺎ ﻧﻬﺎﻳﺘﺎ ﺗﺎ اﻳﻦ ﺣﺪ از دﺳﺖ او ﺑﺮ ﻣﻲ آﻣﺪه اﺳﺖ. ﺿﻤﻨﺎ ﺑﻪ آﻧﻬﺎ ﮔﻔﺘﻢ اﻳﻨﻜﻪ ﺑﺪون ﭘﻮل ﻛﺎﻓﻲ ﻧﻘﺪ ﭘﺎ ﺑﻪ ﺑﺮﻧﺎﻣﻪ ﮔﺬاﺷﺘﻪ اﻧﺪ ﻛﺎﻣﻼ ﻧﺎدرﺳﺖ ﺑﻮده اﺳﺖ. اﮔﺮ روي ﻣﻦ ﺣﺴﺎب ﻣﻲ ﻛﺮدﻧﺪ ﻣﻲ ﺑﺎﻳﺴﺖ ﺣﺪاﻗﻞ ﻗﺒﻞ از ﺑﺮﻧﺎﻣﻪ ﺑﻪ ﻣﻦ اﻃﻼع ﻣﻲ دادﻧﺪ ﻧﻪ اﻳﻨﻜﻪ در داﺧﻞ ﺑﺮﻧﺎﻣﻪ ﻧﺎﮔﻬﺎن ﻣﺮا در ﻣﻘﺎﺑﻞ ﻋﻤﻞ اﻧﺠﺎم ﺷﺪه ﻗﺮار دﻫﻨﺪ  "

و سپس خودشان در یک جمله می گویند 

با مطالعه نقل قول فوق از رامین شجاعی متوجه می شویم که مسائل مالی نه تنها کمکی به اقتدار سرپرست نمی کند بلکه به عاملی برای گلایه اعضاء تیم از او و بالتبع کاهش اقتدار او بدل شده است. 

من به عنوان یک خواننده که قرار است با یک مقاله! مواجه شوم نمیدانم از کجای نقل قول رامین "متوجه شوم" که "مسائل مالی نه تنها کمکی به اقتدار سرپرست نمی کند بلکه به عاملی برای گلایه اعضاء تیم از او و بالتبع کاهش اقتدار او بدل شده است. "

به نظرم مهدی فرهادی باید مستدل تر استدلال می کرد. چرا؟ زیرا مبنای نوشته او استفاده رامین شجاعی از واژه های" فرمانده مقتدر" و " اقتدار گرایی" بوده است. به نظرم اگر رامین به جای لفظ" فرمانده مقتدر" لفظ " فرمانده نظامی" را به کار می برد  نوشته مهدی دیگر محلی از اعراب نداشت. دلایل رامین شجاعی برای استفاده از این الفاظ را نمی دانم شاید رامین در شرایط فوق حواسش نبوده که قرار است گزارش اش از لحاظ ادبی نیز نقد شود و به قول یکی از کامنت گزاران در وبلاگ مهدی فرهادی درگیر علم کلام شود. شاید رامین مد نظرش بوده باشد که منظورش را با روشی ساده بیان کند. نمیدانم بهتر است خودش در این مورد توضیح دهد. ولی وقتی مهدی فرهادی الفاظ رامین را "کلید واژه" فرض کرده و به نقد به ظاهر علمی پرداخته حق داریم در مورد متن مهدی دقیق تر شویم.

مطلب بعدی نحوه برخورد مهدی با کامنت هاست. ممکن است بگویید مهدی فرهادی نظر شخصی اش در مورد این حادثه را گفته است ولی متن علمی فرای یک نظر شخصی است. اما وقتی صحبت از "مستدل صحبت کردن" و "ذکر منبع" می شود و متنی را مقاله می نامیم باید بتوانیم در مورد آن صحبت کنیم و سوال کنیم و جواب دهیم و از جواب دادن طفره نرویم. هرچند می توانم به نظریه "مرگ مولف" معتقد باشم و بگویم "آن مهدی فرهادی که به کامنت ها جواب می دهد با مهدی فرهادی ای که متن را نوشته فرق دارد و حق دارد به عنوان یک خواننده در مورد متن نظر دهد" و حتی برداشت های دیگر و حتی متفاوت و گاه متضادی مطرح کند" اما به نظرم در یک متن علمی نظریه " مرگ مولف" جایگاهی ندارد و این نظریه بیشتر در ادبیات و هنر کاربرد دارد. وقتی مهدی فرهادی خودش نوشته اش را "مقاله" می نامد و حرفهایش را با ذکر منبع و به ظاهر با استدلال بیان میکند انتظار می رود در پاسخ به کامنت ها نیز اینگونه باشد. هرگز و هرگز در پاسخ مهدی به کامنت ها انتظارات بنده از یک برخورد علمی و در راستای متن دیده نشد.به چند نمونه اشاره میکنم:

رامین در کامنت به مهدی نوشته است 

"نوشته اید من اقتدار را معادل اقتدارگرایی تعبیر کرده ام. در حالیکه معلوم نیست از کجا به این نتیجه رسیده اید."

و مهدی جواب داده است 

استناد من به برداشت شما از مفهوم اقتدار به جمله ای باز می گردد که شما سرپرستی خود را در برنامه راکاپوشی توصیف نموده اید:" ﻣﻦ در ﺑﺮﻧﺎﻣﻪ ﺻﻌﻮد راﻛﺎﭘﻮﺷﻲ روﺷﻲ ﻛﺎﻣﻼ اﻗﺘﺪارﮔﺮاﻳﺎﻧﻪ در ﺳﺮﭘﺮﺳﺘﻲ اﺗﺨﺎد ﻧﻤﻮده ﺑﻮدم."

به نظرم مهدی جواب رامین را در این مورد نداده است.

در ادامه رامین پرسیده است"مدیریت اقتدار گرایانه را با یک حکم کلی، ناشی از ناتوانی دانسته اید. آیا چنین نوع مدیریتی در نیروهای نظامی هم ناشی از ناتوانی است؟"

و مهدی جواب این مورد را نیز نداده است. هر چند میتوانم قبول کنم که شاید دلش نخواسته است جواب ندهد یا وقت نکرده است ولی خب هیچ کدام از این دو قابل قبول نیست. سوال رامین به نظرم یک سوال علمی است که خارج از موضوع مورد اشاره مهدی نیست و اگر مهدی وقت جواب دادن به بقیه موارد را داشته باید این مورد را هم جواب می داده یا لا اقل اشاره میکرده که در وقت دیگری به آن می پردازد. و اگر حالش را نداشته که ....(شاید هم دلیل دیگری داشته است که من نمیدانم!)

در جایی دیگر رامین گفته" معلوم نیست از کجای گزارش به ضعف جسمانی من ، و اختلاف فاحش با دیگر اعضا پی برده اید."

و مهدی جواب داده است"در جای جای گزارش مشخص است که اختلاف آمادگی شما با آیدین و مجتبی و پویا بسیار زیاد است و هر کس با خواندن گزارش متوجه این امر خواهد شد"

البته که بنده هم معتقد هستم رامین به لحاظ سرعت و توان از آیدین و مجتبی و پویا ضعیف تر بوده است ولی هیچ دلیلی برای این موضوع ندارم و این را متن خود رامین به بنده القا میکند. ولی الفاظی مانند" اختلاف فاحش با دیگر اعضا" و نیز "اختلاف آمادگی بسیار زیاد" به نظرم بار معنایی دارند و باید مستدل تر بیان شوند. یعنی نویسنده بگوید دقیقن از کدام جمله در کدام صفحه چنین برداشتی کرده است. این خواسته ایست که رامین در کامنتش از مهدی خواسته است ولی مهدی وقعی ننهاده است.

رامین در دومین کامنتش باز هم دچار بحث کلامی می شود و از مهدی میخواهد به سوالات جواب داده نشده اش در کامنت اول(مانند مورد ذکر شده در بالا پاسخ دهد)  پاسخ دهد ولی مهدی باز هم از جواب دادن امتناع می کند و اینگونه می گوید"جناب رامین شجاعی عزیز هم مقاله من به اندازه کافی گویاست و هم پاسخهای من به کامنتهای شما و در صورتی که بخواهم سخنی دوباره بگویم تکرار مکررات خواهد بود. بهتر می دانم بجای اینکه عجولانه به هم پاسخ داده و کار را به جدل بکشانیم در خلوت خود به سخنان طرف مقابل بیاندیشیم شاید به نتایج بهتری برسیم."

هرچند مهدی هرگز از متانت دور نشده و با حفظ احترام جواب داده ولی به نظرم در جوابش نه تنها روش های علمی رعایت نشده بلکه دچار مغالطه نیز شده است. نوشته است "مقاله اش به اندازه کافی گویاست" در صورتی که همانگونه که در فوق اشاره کردم بعضی جاها استدلال ها سطحی یا نیمه نصفه است. گفته است" پاسخ هایش به کامنت های رامین به اندازه کافی گویاست" در صورتیکه غالب سوالهای رامین را جواب نداده است. گفته است " به جای اینکه عجولانه جواب دهند"  به نظر من که رامین سوالاتش واضح است و عجولانه نبوده ولی مهدی جواب نداده و  با اینکه فعل را به صورت جمع و خطاب به خودش و رامین به کار برده است مشخص نیست که"عجولانه جواب دادن" را به رامین نسبت میدهد(و از روی تواضعی هوشیارانه خودش را نیز شریک کرده) یا اینکه واقعن خودش را در جواب دادن عجول می داند. در پایان نیز صحبت از به جدل کشیدن بحث میکند که به نظرم هیچ نشانه ای از رو به جدل رفتن در کار نبود. هر دو در متانت بودند. اما اینگونه جواب دادن مهدی باعث تمام شدن ارتباط در طرفه در گفتگویی بود که شاید میتوانست علمی تر باشد.

همچنین شخصی به نام رضا در وبلاگ مهدی در بخش کامنتینگ همین پست مطالبی در خور توجه را مطرح کرده که مهدی با کلی گویی از ارائه جواب مشخص به ایشان خود داری کرده است. 


توضیحات بعد از متن

1- همیشه گفته ام که در این وبلاگ هدف ما "نقد کوهنوردی کشور" نیست بلکه "دقتی در کوهنویسی کشور" است. از آنجا که برای مهدی فرهادی و رامین شجاعی عزیز نه به عنوان دو "کوهنورد خوب و فنی " بلکه به عنوان"دو کوهنویس خوب" احترام زیادی قائلم و همیشه از وبلاگ هر دو استفاده وافر کرده و از آنجا که دغدغه خود را ادبیات کوهنویسی میدانم لازم دانستم این پست را بنویسم. هرچند در کامنتینگ وبلاگ داستان کوه ( اینجا ) و کامنتینگ وبلاگ همطناب من (اینجا ) مطالب بهتر و مفیدتری یافت می شود ولی حس کردم باید این موضوع را کمی پررنگ تر کرد. امیدوارم موفق بوده باشم.

2- از متن مهدی و کامنت های آن خیلی چیزها یاد گرفتم. از مهدی و رامین و کامنتگزاران به خصوص رضا تشکر میکنم.

3-هرگز و هرگز رامین شجاعی را در این برنامه خطاکار یا حتی مبرا از خطا نمیدانم و سوالهایم از ایشان در مورد این برنامه را به زودی منتشر میکنم.



چه کسانی صاحب حق هستند؟(در مورد حواشی برودپیک 92 قسمت اول)

قصد دارم در این سری پست ها( که خودم هم نمیدانم چند قسمت است) به اشکالاتی که از نطر من بعضی دوستان در گفته هایشان وجود داشته اشاره کنم.

دوستی در جایی گفته : مردم ایران و جامعه کوهنوردی حقی برای طلب کردن از مسببین احتمالی این حادثه ندارند و اگر هم حقی باشد برای خانواده های این عزیزان از دست رفته محفوظ است.(نقل به مضمون)

در جواب این دوست باید به چند نکته اشاره کنم.

اول اینکه تا جایی من اطلاع دارم این کوهنوردان فقید با رضایت و اراده و علاقه خود به این برنامه رفته بودند. حال اتفاقی افتاده که هنوز(تا جایی که من اطلاع دارم) هیچ کمیته تخصصی در مورد مقصر بودن یا نبودن شخص یا اشخاصی اظهار نظر نکرده است. چطور خانواده ها می توانند اعتراض داشته باشند؟ آیا خانواده ها نباید منتظر اعلام نظر تخصصی متولیان(که نمیدانم داریم یا خیر) بمانند؟ مثال واضحی می زنم. اگر من با علاقه و اراده و رضایت خودم به زیارت کربلا بروم و در عراق شته شوم آیا وقتی هنوز دلیل کشته شدن من بررسی نشده کسی حق دارد مسئول و سرپرست کاروان من را مواخذه کند؟این مثال را از قصد زدم زیرا که به نظرم در زیارت قرار نیست کسی کشته شوند. این مثال را از قصد زدم زیرا بعضی کوهنوردی را مقدس می دانند و اتفاقن در مورد زیارت نیز چنین است. این مثال را زدم زیرا کوهنوردی برای بعضی حماسی است و البته زیارت نیز برای بعضی همین گونه است.مثال دیگر وقتی کسی با اراده و رضایت و علاقه خودش به میدان جنگ برود و کشته شود آیا قبل از بررسی کمیته تخصصی خانواده شخص مرحوم میتوانند فرمانده یا فرماندهان را تخطئه کنند و مقصر بدانند؟بارزترین مثال اینکه اگر یک فوتبالیست در میدان فوتبال دچار آسیب دیدگی شدید شود آیا خانواده او حق دارند مربی یا مسئول باشگاه را مواخذه کنند؟ به نظر من فعلن هیچ کس نباید کسی را مقصر بشناسد و احقاق حقوق بکند و باید به بررسی موشکافانه مسئله( آنهم اهل فن)بپردارند.

دوم

 از ایشان می پرسم حال اگر بر فرض کمیته ای تشکیل شد و موشکافی شد و بر فرض محال! اکثریت متفق القول بودند که شخص یا اشخاصی مقصر بوده اند( که من هنوز این را قبول نکرده ام) چرا من حق اعتراض و بازخواست حقوق از دست رفته ام را ندارم؟ مگر نه این است که یک قهرمان ملی در هر رشته ورزشی، هنری، علمی و ... متعلق به همه ماست؟ اگر یک قهرمان ملی در اثر قصور عده ای نابوده شود آیا مردم کشور حق اعتراض و احقاق حقوق از دست رفته خود را ندارند؟ آیا حق مواخذه و بازخواست مقصرین را ندارند؟ 

بار دیگر تاکید می کنم بنده در مورد مقصر بودن هیچ کس نظری ندارم و این صلاحیت را اصلن و ابدن برای خود قائل نیستم. فقط میخواهم در حد توانم اشکالاتی(از نگاه من) که در گفته ها و استدلال های بعضی دوستان هست را متذکر شوم.

نامه ای به رامین شجاعی(سرپرست برنامه برودپیک 92)

سلام رامین عزیز

امیدوارم حالت خوب باشد.
قبل از هرچیز تسلیت می گویم. میدانم شاید خیلی دیر باشد ولی تسلیت مرا از صمیم قلب بپذیر. خداوند شاهد است که قبل ار اجرا و در حین و بعد از اجرای برنامه برودپیک 92 دعاگو و به یاد شما و اعضای تیم بودم. ولی نمیدانم چرا دست و دلم نمی رفت از شما بگویم و با شما بگویم.
رامین گرامی، شما جزو کسانی هستی که ابتدا بدون هیچ پیش فرضی با قلمش آشنا شدم، با منطق و روش نوشتن و گفتگو کردن و بحث کردنش. خوب یادم هست در جریان صعود پنجم قلم در مهرچال  1389 که حواشی زیادی به دنبال داشت متن همه دوستان را با دقت زیاد می خواندم به سید(دوست صمیمی و همکار وبلاگی ام در آن روزگار) می گفتم این رامین شجاعی نمیدونم چیکاره است ولی خوب حرفهاش رو زده، می فهمه چی میگه. من آن موقع نه از علم کوهنوردی شما، نه از رزومه کاری تان، نه از محل زندگی تان، نه از رشته تحصیلی تان و نه هیچ چیز به جز قلم و روش گفتگوی شما هیچ اطلاعاتی نداشتم. من بدون هیچ پیش زمینه شما را فردی بی غرض، شجاع، خوش فکر و خوش منطق و حقیقت جو و صادق و البته مودب یافته بودم. اولین گفتگوی من و شما در کامنتدانی اولین پست طنز وبلاگ سد م مد(گزارش صعود مهرچال) بود. من پس از آن با شما بیشتر و بیشتر آشنا شدم. یواش یواش فهمیدم رامین شجاعی جزو پیشگامان یا شاید هم به قول بعضی بنیان گذار هیمالیا نوردی نوین در ایران است. بعد ها در مورد راکاپوشی، برادپیک شما و کاظم فریدیان و دیگر داستانهای شما خواندم. چندین نامه با هم رد و بدل کردیم و من به جز ادب و متانت شما روش و نگاه شما را نیز در نامه هایتان دوباره می دیدم. شما به مخاطب خود احترام زیادی می گذاردید. شما به کسی که با شما سخن میگفت نیز بسیار احترام میکردید. یادم نمی آید هیچ سوال یا حرفی از جانب بنده را بی پاسخ گذاشته باشید بنا براین.همیشه در ذهن من قابل احترام بوده و هتستید.
رامین عزیز روزگار  ورق خورد و خورد و کار به اینجا رسید. آماده شده بودم که قسمت دوم شعرم در مورد صعود پر افتخار شما و گشایش مسیر روی قله برودپیک را نشر دهم(قسمت اول شعر مذکور را اینجا بخوانید). شعری که قرار بود طنز گونه  با تعریف و تمجید از شما به برخی مسائل هم بپردازد. ولی به ناگاه ورق برگشت.حس و حال ما و آنچه که ما از اخبار سایت کوه نیوز( تنها منبع اطلاعاتی در آن روزها) دریافت میکردیم شاید با حس و حال شما و با اخبار دریافتی شما فرق می کرده است ولی مسلمن برای همه ما روزهای خوبی نبود.
 رامین عزیز در این حادثه من جزو آن دسته از کسانی هستم که به نظرم سختی و رنجی که متوجه شخص تو بوده  از خانواده های پویا و آیدین و مجتبی نیز بیشتر است. منظورم صرفن اشاره به جمله  "شاهد مرگ کسی بودن از مرگ هم سخت تر است"1 نیست، بلکه کسی که سرپرستی به معنای واقعی مسئول باشد، کسی که انسانی با وجدان باشد، کسی که مسئولیت را به حقیقت و به عمل و نه به ظاهر بپذیرد، کسی که با وجدان خودش روراست باشد، کسی که رفاقت بداند و با معرفت باشد و شاهد مرگ سه نفر از دوستان نزدیکش(که آنها فرزندان خود خطاب کرده است)، سه نفر جوان که مسئولیت شان نیز بر عهده اوست  هنگام مواجهه با این حادثه روزهای سختی را سپری میکند.. گفته بودم" گل از خار جدا نیست" و منظورم این بود که گشایش مسیر مسلمن سختی های فراوان دارد ولی خودم هم فکر نمیکردم اینگونه برایت سخت شود و این روزها اینقدر سخت بر تو سپری شود. فشار زیادی بر تو بود و چالشی عظیم پیش رو داشتی(و هنوز هم داری) که شاید اکثر قریب به اتفاق انسانهایی که من میشناسم و البته به لحاظ طیف و تعداد کم نیستند چالش هایی از این جنس را و بدین مقیاس را هیچگاه تجربه نکرده باشند و حتی در معرض مواجهه اش هم قرار نگیرند.  منتظر بودم ببینم رامینی که من می شناسم، رامین منطقی، متین، با صداقت و شجاع  چگونه با این چالش مواجهه خواهد کرد و چگونه از آن در خواهد آمد.
 از قدمهای اولت خیلی راضی بودم رامین. تایید کامنتهای پست های قبلی و تا حد امکان و بضاعت جواب دادن به آنها.
پست "وداع" ات به واقع خیلی عالی بود. نه کوتاه،نه بلند، و صمیمی و اثرگذار. از این بابت به سهم خودم ازت ممنونم.  باید بگویم گامی بعدی ات که همانا انتشار" روز شمار برنامه" بود نیز خیلی عالی بود و نگرانی من را تا حد زیادی رفع کرد. از چند جهت باید به آن اشاره کنم. اول تاریخ آن که کمترین زمان ممکن با پست "وداع" را داشت. دوم پاراگراف اول این متن بود و پایبندی شما به روش سابق تان و سومین نکته اشاره به ریز برنامه که مجموع این نکات به علاوه نکات ریز دیگری که الان در ذهنم نیست خیالم را راحت کرد که رامین کاملن شرایط را تحت کنترل دارد و این رامین همان رامین سابق است و این چالش بزرگ نتوانسته رامین را از مسیر و خط همیشگی اش خارج کند. 
نوشته بعدی ات باز به قلم آیدین بود(اینجا) و باز مرا یاد آخرین نوشته آیدین قبل از اعزام تیم انداخت. نوشته ای که مهدی فرهادی نقدی جالب بر آن نوشته و اتفاقن من نیز با اکثر حرفهای مهدی موافقم و خودم نیز در مورد آن نامه کلی حرف دارم(که برای بیانش دنبال فرصت مناسب می گردم) و بارها فکر کرده ام آیا اگر سرپرست برنامه ای اینچنینی بودم و یکی از اعضای اصلی تیمم چنین نوشته ای را نوشته بود و من آگاه می شدم آیا او را از ادامه برنامه منع می کردم یا خیر. به هر حال نامه دوم آیدین با توجه به زمان انتشارش(که بعد از مرگ او بود) و یا توجه یه اشاره به نکاتی چون آن جمله معروف "شاهد مرگ دیگری بودن..." به مراتب غم انگیز تر از نامه اول بود. به نظرم بهتر بود این پست با پست بعدی اش جا به جا می شد. به نظرم اگر بلافاصله بعد از روزشما پست" مسئولیت برنامه برودپیک با من است" را منتشر می کردی لا اقل افرادی با طرز تقکر بنده! راضی تر بودند.
ولی رامین از پست" مسئولیت برنامه برودپیک با من است" راضی نیستم. حس کردم غرض ورزان و بی اطلاعان و بی سوادان و نفهمان(خواه ناخواه) توانسته اند تو را ازکوره در ببرند. حس کردم متانت همیشگی ات کم شده است. البته این نظر من است و شاید به واقع اینگونه نبوده باشد و شاید اگر توضیحی داشته باشی قانعم کند ولی اگر حتی اینگونه هم بوده و از کوره در رفته باشی به تو حق می دهم. روایتی از یک عالم دینی شنیدم که میگفت وقتی کسی عزیزش را از دست می دهد خدواند به ملائکی که اعمال آن فرد را ثبت میکنند امر میکند تا مدتی حرفهای او را که به خدا و روزگار دشنام میگوید ثبت نکنید. رامین برایم جالب بود که  کسی که از داغدار بودن عزیزش به عدالت خدا و حکمت او و انصاف او بد و بیراه بگوید، خداوند او به او حق می دهد. حال فرض کن عده ای فرصت طلب و نا بلد و ناکارشناس و غیر مطلع  نیز بخواهند آتش بیار هیزم باشند خب معلوم است که من به تو حق می دهم از کوره در بروی. فرامرز نصیری که خودش جزو اصلی ترین منتقدان این برنامه بود در کامنت دانی وبلاگش کلاغها در جواب یکی از نظر دهندگان اینگونه گفته است"رامین شجاعی از جنس تیرآهن و بتون نیست. او هم مثل همه ما انسانی از پوست و گوشت و استخوان و عصب است و مگر می تواند تحت تاثیر مرگ ناگوار سه همنوردش نباشد؟ "  و در ادامه گفته" لذا خیلی عجیب نیست اگر گاهی کنترل خود را از دست بدهد و مواجهه ای داشته باشد که شما از آن با عنوان سرکوب و توهین یاد کرده اید. فراموش نکنید: رامین شجاعی انسان است! فشارهای وارده بر او بسیار بیشتر از چیزی است که شاید بتوانیم تصور کنیم"
 خلاصه رامین هرچند به تو حق می دهم ولی به نظرم از کوره در رفتی.
و بعد از آن پست شما به انتشار سلسله پست های "مثالهایی از صعود های دشوار هیمالیا" پرداختی. 
از لحاظ علمی به تو حق می دهم وقتی میخواهی از خودت و برنامه ات دفاع کنی، قبل از نوشتن گزارش تحلیلی و فنی برنامه اصطلاحات فنی و علمی را به صورت درست تعریف کنی. من خودم دانشجوی دکتری ریاضی هستم و میدانم نوشتن یک متن که قرار است توسط عده ای زیر ذره بین خوانده شود کار ساده ای نیست. وقتی در متنی صحبت از "صعود به روش آلپی" یا" صعود به روش محاصره ای" یا "گشایش مسیر " می شود فرض بر این است که خوانندگان معنی دقیق این الفاظ را می دانند و اگر نویسنده این احتمال را بدهد که عده ای معنی دقیق آنها را ندانند یا به اشتباه بدانند  یا باید رفرنس دهد یا به طور دقیق تعریف کند و مسئله را باز کند. خصوصن در مورد گزارش فنی این برنامه که خیلی ها ذره بین در دست و بعضی ها هم ذره بین در یک دست و چاقو در دست دیگر منتظر انتشارش هستند شما باید بیشتر مواظب الفاظی که به کار می بری باشی. رامین همیشه حساسیت شما را در دقیق بودن متن دیده بودم و درک میکنم. این را هم میدانم که این حادثه زندگی شما را از مسیر نرمال خارج کرده و از بسیاری از کارها و برنامه هایت عقب افتاده ی ولی خب باید قبول کنی الان اوضاع خیلی حساس است و خیلی ها منتظر هستند. 
رامین عزیز می دانم که اهل وقت تلف کردن نیستی و من هم مانند خیلی دیگر منتظر گزارش صادقانه و شجاعانه ات هستم.
بار دیگر به شما دوست عزیز تسلیت گفته و از خداوند برای شما طلب  صبر تحمل این مصیبت و تحمل مصیبت دیگر که همانا برعهده گرفتن مسئولیت این اتفاق در نزد دوست و دشمن است را میکنم. موفق و موید باشی. به امید روزهای بهتر.

1-جمله" شاهد مرگ کسی بودن از مرگ هم سخت تر است"  جمله ای از کوهنورد فقید آیدین بزرگی است. برای خواندن متنی که جمله فوق از آن استخراج شده به اینجا رجوع کنید.

به دوست داران صعود قلم و هیئت اجرایی

کوهنویسی یکی از ثروتهای انکار ناپذیر در خدمت کوهنوردی کشور است که استفاده درست از آن می تواند در ارتفای کوهنوردی(به عنوان حرفه، ورزش یا تفریح) نقش بسزایی داشته باشد. ارائه گزارش برنامه ها، نمایش دادن عکسهای برنامه ها، نقد برنامه ها، نقد روش ها، معرفی ابزارها و تکنیک ها و نقشه ها، اطلاع رسانی برنامه ها و هواشناسی و ...، هم اندیشی در خصوص مسائل مهم کوهنوردی و به چالش کشیدن آنهاو ... همه و همه قسمتی از فعالیت هایی است که در روزگاری که رفت و آمد سخت شده در دنیای مجازی و در قالب کوهنویسی میتوان به نحو احسن و با سختی ای کمتر از دنیای واقعی اجرایشان کرد. اما از طرفی اهمیت دادن به کوهنویسی به معنای دوری کوهنویسان در دنیای واقعی از یکدیگر نیست و  بسیاری از دوستان کوهنویس بر این عقیده اند که لازم است هر چند وقت یکبار(سال ماهی یکبار!) دور هم جمع شوند و دیداری تازه کنند و از امکاناتی که دنیای مجازی از ارائه آنها عاجز است استفاده کنند. صعود قلم(هر سال یک بار) و کافه کوه(هر ماه یکبار) دو ابداع ارزشمند کوهنویسان کشور است. که هر کدام مزایا و معایب خاص خودشان را دارند. صعود قلم که امسال به همت و اراده دوستان کوهنویس شهرستان گنبد کاووس هشتمین برنامه خود را تجربه می کرد در روزگار سختی به سر می برد. نامزدهای میزبانی هر سال کمتر می شوند و نامزدهای هیئت اجرابی به زور به عدد انتخاب می رسند و عملن انتخابات بی معناست و  در واقع چیزی شبیه ثبت نام شده است. اگر کوهنویسان عزیز دلشان برای صعود قلم می سوزد و از رو به زوال رفتن آن ناراحت خواهند شد بهتر است هرچه زودتر کاری کنند.


 آذر در بخش کامنتدانی آخرین پست ندای کوهستان با نام صعود قلم در آستانه نابودی نوشته است :به نظر من صعود قلم رو باید به شکلی اجرا کرد که همه گروهها اجرا می کنند .میزبان بودن شخص صرفا به جهت آشنایی ایشان با کوههای منطقه باشد و محل خواب در طبیعت و یا پناهگاهها و غذا هم به عهده اشخاص شرکت کننده اتفاقا خیلی هم جالب است .تنوع غذایی ایجاد می شود.وسیله نقلیه هم میزبان تهیه کند و هر کس در پایان برنامه کرایه ای را که مشخص شده بدهد.دقیقا چون اجرای یک برنامه کوهنوردی .به دور از تشریفات و فقط با جمع کوهنویسها ..نه سخنران لازم هست نه تشریفات و نه تقبل هزینه . کوهنوردی با تشریفات منافات دارد .پ

هر چند بنده از اساس با اساس نامه و چیزی به نام هیئت اجرایی و نیز نحوه انتخاب میزبان و.... مخالف بودم( و شاهد من نیز  شرکت نکردن در هیچ یک از این انتخاب هاست) حال به نظرم بهتر است اعضای هیئت اجرایی کامنت آذر را جدی بگیرند و از طریق چیزی شبیه فراخوان یا هم اندیشی یا .... یک بازنگری درست و حسابی در نحوه اجرای صعود قلم بکنند. اگر مثل سابق پیش برود شاید سال آینده  سید هزاری(عضو ثابت برنامه که همین جا بهش زین بابت تبریک میگم) تنها نامزد برای میزبانی باشد و البته ما خوشحال خواهیم شد که با توجه به مهمان نوازی اش تلافی همه هزاری ها را با هم سرش در بیاوریم ولی به دور از شوخی این رو به کاهش رفتن هر ساله نامزدان میزبانی و هیئت اجرایی را جدی بگیرید.

پس لرزه های صعود فاجعه آمیز برودپیک از نگاه عبداله عزیز الهی

سرانجام شد آنچه که در اصل نباید می شد گرچه از منظر تیزبین برخی منتقدان و آگاهانِ خاموش قبل از صعود ، وقوع چنین حادثه ای خیلی هم دور از ذهن نبود!

صعود فاجعه آمیز برودپیک با مرگ سه کوهنورد جوان یکی از باشگاههای ایرانی رقم خورد تا  یکی از ساده ترین هشت هزاری های جهان با اقتدار تمام قدرت نمایی کند و نشان دهد که این قله مجوز صعودش را همانند همه هشت هزاری ها،  در صعودهای برنامه ریزی شده و دقیق و اتخاذ شیوه های صحیح صعود قرار داده است و نه در صعود زمستانه دماوند و یا خط الراس پسند کوه – خرسان و نه حتی با مجوزهای دولتی های ایرانی ! و حتی اگر بتوانید آن را با لجاجتِ " صعود قله به هر قیمت " صعود کنید او آنگاه اجازه " فرود " به شما نخواهد داد ، کاری که شد و ما با بهت و اضطراب بدلکاری های امداد و نجات را تماشا کردیم.  

دراین نوشته مختصر، هیچ اشاره ای به  درست یا غلط بودن شیوه صعود نخواهد شد ، از حماسه پردازی های دروغین و قهرمان سازی های برنامه ریزان این صعود سخنی بمیان نخواهد آمد و حتی اشاره ای به انگیزه آنان نمی کنم ، از با ارزش یا بی ارزش بودن این به اصطلاح " مسیر نو"  حرفی نخواهم زد و آن را به اهل فن وامی گذارم، از خیمه شب بازی برج میلاد که با هدف تاثیرگذاری بر افکارعمومی و فرار از پاسخگویی طراحی و اجراشد  و مطابق معمول نیز تعدادی از مقامات فرصت طلب نیز از آن کامی گرفتند صحبت نمی کنم، حرفی نمی زنم از این خیمه شب بازی که در آن ، بی ربط ترین آدمها به جامعه کوهنوردی برای اهداء لوح تقدیر و سوت و کف، روی صحنه آمدند اما مسئولترین متولی کوهنوردی ایران یعنی محمود شعاعی غایب بود. در این نوشته تعجب خودم را ابراز نمی کنم از ذکر این موضوع که  آیدین بزرگی در گزارش برنامه صعود پیمایش خط الراس پسندکوه خرسان می نویسد:

" . . .  بیش از 9 ساعت با باری سنگین و در مسیری صعب العبور حرکت کرده بودیم. دیگر رمق نداشتیم. ماهیچه های پاهایم می لرزیدند و دستانم از فرط فشاری که روی باتوم و کلنگ آورده بودم کاملا ضعیف شده بودند. یک آن نزدیک بود تسلیم شویم ولی نمی دانم چه شد که بلند شدیم و دوباره حرکت کردیم . . .  " 

اما همین جوان بر اساس کدام معیار برای گشایش مسیری نو در یکی از هشت هزاری های دنیا واجد شرط  " قدرت بدنی بالا " شناخته شد؟ در این متن از شما خوانندگان عزیز سوال نمی کنم که یک بدن بی رمق ، ماهیچه های لرزان ، دستان کاملآ ضعیف و یک فرد در آستانه تسلیم آنهم برای فقط یک فعالیت ۹ ساعته در ارتفاع حدود چهار هزار متر چگونه می تواند در مسیری بمراتب صعب العبورتر و در ارتفاع هشت هزار متر فعالیت نماید؟؟!

. . . بگذریم!

اما صعود فاجعه آمیز پرودپیک با 100% تلفات ، ! قاعدتآ نمی تواند فاقد پیامدهای منفی برای جامعه کوهنوردی ایران باشد. پس لرزه هایی که یقینآ تا سالیانی اثرات منفی و زیانبار خود را نه تنها بر جامعه کوهنوردی بلکه بدلیل رسانه ای شدن این حادثه ، بر عموم جامعه خواهد گذارد.

اولین تاثیر منفی این فاجعه ، شکل گیری قضاوت غلط  " کوهنوردی = مرگ  " در لایه ای از اذهان عمومی جامعه است! در ایام وقوع حادثه و پوشش رسانه ای آن همگان شاهد بودیم که نگرانی و اضطراب نسبت به سرنوشت این سه جوان در سطح جامعه محسوس بود و اقشاری که هیچ ارتباطی با این قبیل مباحث نداشتند بصورتی جدی اخبار را دنبال می کردند! مردمانی که وقتی برای اولین بار یک خبر مهم کوهنوردی توجهشان را جلب کرده بود، دست برقضا آن خبر هم نه بوی فتح و پیروزی بلکه بوی مرگ سه جوان را می داد با پیکری گم شده در میان کوهی که برای آنان شاید هم تصویری هولناک و مهیب داشته باشد. (اصولآ شامه رسانه های ما در حوزه کوهنوردی با بوی فتح  و موفقیت بیگانه است و هیچگاه خبر موفقیت های کوهنوردان مستقل رسانه ای نمی شود و به این زخم کهنه اضافه کنید اقدام سخیف متولی کوهنوردی کشور محمود شعاعی در نامه پراکنی به این شبکه و آن شبکه را برای جلوگیری از انتشار خبر موفقیتهای کوهنوردان مستقل ) . . .  که قطعآ بدیهی ترین نتیجه چنین قضاوت غلطی در میان آحاد مردم و آسانترین اقدام عملی آنان " ممانعت فرزندان از ورود به مقوله کوهنوردی "  خواهدبود!

" توبه پنهان " دومین اثر منفی این فاجعه خواهد بود. دو فاکتور : تلفاتِ بمعنای واقعی سنگین این برنامه، حملات شدید منتقدان و مخالفان ، اعم از دلسوزان واقعی و یا غرض ورزان مریض احوال، – صرفنظر از صحیح یا ناصحیح بودن انتقادات – فشار روحی و روانی سنگینی را متوجه متولیان و برنامه ریزان این برنامه کرده است که خواه ناخواه اثرات آن تا سالیانی بر روح و روان آنان سنگینی خواهد کرد و این وضعیت آنان را به انفعال" بی عملی"  خواهدکشاند! در مثال، از دو عنصر اصلی و مطرح این صعود جناب آقای بابازاده و آقای رامین شجاعی نام می برم. آیا شما گمان می کنید آنان قادرند و یا مایلند که در برنامه ای مشابه ، با هر سطحی از مسئولیت، ورود پیدا کنند؟ هرگز!  آنها در درون خود توبه کرده اند بی آنکه نامی از این توبه ببرند!  نمی دانم  بر این توبه محق هستند یا نه ، اما می دانم که خسارتِ  "محرومیت از تجربه دو پیشکسوت " – گرچه در صعود فاجعه آمیز برودپیک اشتباهاتی هم کرده باشند" باز هم متوجه جامعه کوهنوردی خواهد و لاجرم متوجه نسلی که پس از این باید بیاید و البته که خواهد آمد! یقینآ تا سالیانی شدت این موج دیگرانی را نیز با خود خواهد برد و بزرگان دیگری که می توانند وارد این عرصه شوند اما ترجیح خواهند داد که سری را که درد نمی کند دستمال نبندند!

" ماهیگیری فدراسیون و عواملش " از شرایط بوجود آمده ، پس لرزه دیگری ست که باید بنشنیم و منتظر باشیم ببینیم با چه شدت ریشتری دامن جامعه مستقل و شرافتمند کوهنوردی ایران را خواهد گرفت! گرچه منطقآ هیچ ارتباط اثبات شده ای میان " اخذ مجوز  و  عدم بروز سانحه  " در برنامه های کوهنوردی وجود ندارد که در مثال می توان به صعود های با مجوز و در عین حال با حادثه در برنامه های همین فدراسیون اشاره کرد با اینحال از پیکر روان پریش فدراسیون کوهنوردی ایران  هرنوع بهانه جویی و کینه توزی، متصور و مسبوق به سابقه است!

 پی نوشت ها :

- برخی برای اثبات قدرت بدنی فوق العاده آیدین بزرگی ، به زنده ماندن او تا یکهفته پس از وقوع حادثه آنهم در آن ارتفاع بالا استناد می کنند.  من می گویم شما زنده ماندنش را اثبات کنید من قدرت بدنی فوق العاده اش را می پذیرم!! از نظر بنده تکرار داستان مکالمات تلفنی ( بدون انتشار فایل صوتی آن )چیزی را اثبات نمی کند!

- با این که اصلآ و اصلآ در سطحی نیستم که بتوانم و یا بخواهم راجع به مسائل فنی چنین برنامه ای نظر بدهم اما با استناد به نظرات صاحب نظران و اهل فن و مطالب و پرسش های بدیهی مطرح شده در برخی وبلاگها و نیز عدم پاسخگویی مستدل مسئولان برنامه ، فعلآ بر این باورم که " شیوه صعودِ "  نامناسب و برنامه ریزی غلط موجب این حادثه شده است! اصلآ مگر میشود برنامه ریزی ات درست باشد آنوقت ۱۰۰٪ هم تلفات بدهی ؟؟!!

 - با گذشت قریب به یکماه از این فاجعه ، هنوز ملت را در وضعیت مویه و مداحی نگه داشته اند! آبها که از آسیاب افتاد، سوالات بی شمارمان را هم طرح خواهیم کرد !

- این متن صرفآ نظر شخصی من است با همه غلط غلوط هایش ! کامنتینگ این پست برای اطلاع از نظر شماست و یا احیانآ اطلاعات مفیدی که می توانید ارائه کنید.

 از مخالفان عزیز این متن هم می خوام که خواهشآ در کامنتینگ " فحش و بد و بیراه " حواله نفرمایند!

منبع : وبلاگ تهرانکوه

پی نوشت : هرگز با همه تحلیل های این متن موافق نیستم ولی به نظرم متن خوب و قابل تاملی بود.

صعود انفرادی شبانه به صفه  همراه با یاد مسنر،آیدین،پویا و مجتبی...

ساعت هفت شب بود و من خیلی بی حوصله بودم. تصمیم گرفتم برای افطاری برم کوه صفه. میخاستم تنها باشم. کوله مختصری بستم(هد لامپ،دو لیتر آب،هفت عدد خرما،شام مخصتر) و راهی شدم. اذان مغرب پای کوه بودم. سه تا خرما و کمی آب خوردم و تصمیم گرفتم شام را روی قله بخورم. کوه صفه پارک جنگلی است و در ابتدای مسیر مردم با بوی خوب کباب و بوی مشمئز کننده قلیان میوه ای و سر و صدای خودشان تنهایی تو را به هم میزنند اما با کمی ارتفاع گرفتن همه اینها فراموشت خواهد شد. دور ترین راه را به سوی قله در پیش میگیرم. صفه قله بلندی نیست و ارتفاعی که صعود میکنید نزدیک 400 متر است. اگر آماده باشید از کوتاه ترین مسیر میتوانید نزدیک نیم ساعت به قله برسید. ولی من خیلی آماده نبودم و البته عجله ای هم برای رسیدن به قله نداشتم. مسیر خلوتی را در پیش گرفته بودم و میدانستم نزدیک یک ساعت و چهل و پنج دقیقه در راهم. نزدیکی های قله دست به سنگ داشت. هر سنگی که میخواستم دستم را رویش بگذارم خوب نگاه میکردم زیرا در کوه صفه هم عقرب و رتیل و هم مار دیده  بودم. در کنار یک لبه داشتم میرفتم که ناگهان صدایی شبیه "هیس" شنیدم. به طاقچه ای که کنار دستم بود نگاه کردم. مار خوش و خط خالی بود در فاصله نیم متری من که حدود یک متر و نیم طول داشت. کمی به هم نگاه کردیم. من لبخند میزدم و او نگاه میکرد. و مار آرام از کنار من دور شد. دوربین نداشتم که از او عکس بگیرم ولی با نور هد لامپ از دور مشایعتش کردم. به فکر فرو رفتم. اگر ترسیده بودم پرت میشدم پایین. اگر دستم را بدون اینکه سنگ را نگاه کنم روی طاقچه گذاشته بودم مار مرا گزیده بود. به زودی به قله فرعی(که خلوت تر است) رسیدم. کمی آب خوردم.کمی استراحت کردم.با همسرم تماس گرفتم و از او خواستم که نگران من نباشد. با نور هد لامپ به او که در خانه بود علامت دادم و جالب تر اینکه نور را مشاهده کرد و این را چندین و چند بار امتحان کردیم و من مطمئن شدم که اینکار شدنی است. بعد از آن باز دوباره به فکر مار افتادم. به این فکر که چرا تنها به کوه آمده ام. به این فکر کردم که کوهنوردان هم مانند موتورسواران هستند. هر روز در جای جای این کشور موتورسوارانی در اثر رعایت نکردن نکات ایمنی جان خود را از دست می دهند و موتور سواران دیگر لحظه ای بر جنازه این موتور سوار مکث کرده،اشتباهاتش را حدس زده و تحلیل میکنند،مقصر را به خودشان معرفی میکنند و فاتحه ای میخوانند و به راه خود ادامه میدهند. اما هرگز هیچ کس روش خود را عوض نمیکند گویی گمان میکنند حادثه مخصوص دیگران است. گویی گمان میکنند خودشان با عرضه تر یا زرنگ تر هستند. و البته یادشان می رود که اشتباهاتی که برای مرحوم برشمرده بودند را خودشان نیز همیشه انجام می دهند. با اینکه تا به امروز از جانب همه فردی محتاط و هوشیار قلمداد شده ام کمی از خودم بدم آمد. حس کردم خودخواه هستم. بله من هم حس کردم باید به سمت قله اصلی که امن تر است و دسترسی اش راحت تر بروم. حدود ده دقیقه راه بود. روی قله اصلی شام خوردم. دراز کشیدم و به آسمان نگاه کردم. به یاد آیدین و مجتبی و پویا افتادم. به یاد لیلا و عیسی افتادم. به یاد رسول افتادم که پارسال در کوه نا پدید شد.به یاد خودم و خانواده ام افتادم که الان لابد نگران من هستند ولی دوست دارند من از زندگی لذت هم ببرم.آه کشیدم. به یاد رینهولد مسنر افتادم. به نظرم مسنر کوهنورد بزرگی جلوه کرد. بزرگ نه به خاطر هجده صعود شاخص و موفق در هیمالیا بلکه به خاطر سیزده صعود ناموفق در هیمالیا و زنده بودنش. هر چه فکر کردم در بین ایرانی ها بیشترین شکست در هیمالیا را چه کسی دارد که هنوز زنده باشد چیز زیادی یادم نیامد. به نظرم ما ایرانی ها قبل از شکست می میریم. یا حد اکثر بعد از یکی دو شکست می میریم. ما عادت به شکست نداریم و این ایده آل طلبی ماست که باعث می شود مسنرها نداشته باشیم. مسنر به نظرم بزرگ جلوه کرد زیرا هم زنده است هم سیزده شکست دارد و هم هجده پیروزی بزرگ. این یعنی مسنر مرز پیروزی و شکست و مرگ را خوب می شناسد. آری شاید من هم برای تلاش به اورست بروم و با شکست برگردم ولی هرگز نفهمم که پیروزی را میتوانسته ام از آن خود کنم و گاهی هم با توهم خیال میکنم پیروزی را میتوانم به دست بیاورم و می میرم. آری به مسن درود فرستادم و با یاد بچه های برودپیک بعد از کمی استراحت به پایین آمدم. به جای امن که رسیدم که جاده ماشین رو بود به همسرم پیامک دادم که دیگر نگران نباشد. من ماندم و پارادوکس میل به تنهایی در کوه و رعایت اصول ایمنی و احترام به حقوق اطرافیان......

حقیقت تلخ ولی زیبا! و دلفریب

در بین کوهنوردان با شعار اینکه این ورزش چقدر انسان‌ساز و فلسفی و عاطفی و

 غیررقابتی و حتی یک روش زندگی است و … چه اندازه اختلافات عقیدتی فاحشی

 وجود دارد که در خیلی موارد باعث اختلاف و برهم‌خوردن دوستی‌های قدیمی شده

 است و در خیلی موارد اگر هم ظاهراً اختلافی نباشد، حساسیت‌ها و دلخوری‌های

 فراوانی بین کوهنوردان وجود دارد....

شخصیت کوهنوردان حرفه‌ای را بیشتر بررسی کن. نشان‌های فراوانی را از غرور،

 یک‌دندگی و حساسیت بیش از حد و کمی زورگویی و کمی هم دیکتاتوری را به

 راحتی می‌توانی در درونشان بیابی. آنها فکر می‌کنند اگر قله‌ای را فتح می‌کنند،

 حتی اگر کسی متوجه نشود، افتخار و مقام ویژه‌ای را کسب کرده‌اند که این امر در

 زندگی عادی، آنها را از مردم دیگر متمایز می‌کند و آنها را دچار مشکلاتی از قبیل

 خودبزرگ‌بینی و مسائلی از این دست می‌کند… 

برای خواندن اصل متن قابل تامل بالا به اینجا مراجعه نمایید.

با تشکر از عباس ثابتیان بابت بازنشر این مطلب که باعث شد من هم بخوانمش.

توضیح : عنوان این مطلب از اصل متن گرفته شده است. 

شب تلخ کوهنوردی ایران

از راست : پویا کیوان، آیدین بزرگی، مجتبی جراحی

با کمال تاسف ما متقاعد شدیم که سه کوهنورد ایرانی حیات با ارزش خود را از دست داده اند. ما نتوانستیم تلاشی جهت حفظ جان برادران عزیزمان انجام دهیم، تقدیر خداوند متعال بر مرگ برادران عزیزمان در ارتفاعات قراقروم بوده است. آنان عاشق کوهستان بودند و زندگی خود را بر سر  راه رسیدن به اوج علاقه مندی هایشان گذاشتند. این رویداد ضایعه بزرگی برای جامعه کوهنوردی به طور عام و برای خانواده های این عزیزان  و مردم ایران به طور خاص می باشد. ما در غم و اندوه شریک هستیم و مراتب تسلیت مان را به خانواده های داغدیده اعلام می کنیم. خداوند قادر روح درگذشته گان را در آرامش ابدی محفوظ بدارد و به خانواده ها و دوستانشان شجاعت تحمل این فقدان جبران ناپذیر را عطا بفرماید. آمین

                                                                                                               بهنام کریم                                                                             مدیر عامل شرکت ادونچرز تور پاکستان  ATP  

منبع : کوه نیوز

بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران

کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران

پی نوشت : من هنوز باورم نشده و نمیخوام باور کنم. من هنوز امیدوارم....

التماس دعا و انرژی مثبت برای بچه های آرش

در این ساعات کاری جز دعا  به درگاه خداوند قادر و فرستادن انرژی مثبت برای آیدین بزرگی،پویا کیوان و مجتبی جراحی از دست ما بر نمی آید.پس بیایید همه با هم....

لطفن کیسه نایلون نگیرید

21 تیر، "روز بدون نایلکس" نامیده شده است؛ کاری شایسته و لازم! خوبی قضیه این است که اعلام کننده ی این روز و مبلغ آن؛ شهرداری تهران است که خود از توزیع کنندگان و مصرف کنندگان بزرگ کیسه نایلون است و البته می تواند به دلیل قدرت مالی و جایگاه قانونی خود؛ نقش تعیین کننده ای هم در گسترش فرهنگ زیست محیطی داشته باشد.

هر یک از ما می توانیم هنگام خرید کالا از بقالی ها و میوه فروشی ها، یا هنگام گرفتن پوشاک خود از خشک شویی، یا در هر جای دیگر، از گرفتن این کیسه ها خودداری کنیم. باور کنید که در بیشتر مواقع؛ هیچ نیازی به آن ها نداریم و به راحتی می توانیم کالای خود را بی کیسه هم حمل کنیم.

شهرداری ها هم باید از دادن کیسه نایلون مجانی در میدان های میوه و تره بار یا در فروشگاه های دیگر؛ جلوگیری کنند.

نقل از وبلاگ دیده بان کوهستان

پیشنهاد : همچنین میتوانید از کیسه نایلون های موجود در خانه چندین و چند بار استفاده کنید و آنها را به این راحتی ها دور نیندازید. به طور مثال در مواقعی که باز کردن گره کیسه نایلون گره زده شده کمی سخت است به جای پاره کردن کیسه بهتر است کمی صبور باشید و با صرف چند ثانیه گره را باز کنید. یا مثلن وقتی لقمه نان و پنیر به سر کار می برید پلاستیک آن را دور نیندازید و فردا دوباره استفاده کنید.

در ستایش کوهنویسی

 جمعه روزیست که بیشتر کوه نوردان بنا به فراغت کوتاهی که حاصل می شود می توانند پایی به کوه یا دستی به سنگ برسانند . برای کوه نوردان شام گاه جمعه با کوه نوردی تمام شده اما برای آنانی که دستی هم در نوشتن دارند شاید کوه نوردی شان پس از بازگشت به خانه با گفتن و نوشتن از کوه  تا پاسی از شب امتداد یابد . 

    صبح شنبه شروع هفته است . اولین روز کار و خستگی کوه نوردی جمعه اما هیجانی تازه با دیدن گزارش برنامه هایی که دوستان در وبلاگ های شخصی شان گذاشته اند در رگ ها تراوش می کند  . 

    حالا صد ها قله زیبای ایران را با نام کوه نوردانشان می شناسی ...

متن کامل را در وبلاگ ماگما بخوانید.

وقتی لیلا همیشه لیلا می ماند...

"لیلا حاتمی چند سال پیش در گفت‌وگویی در پاسخ به این پرسش که چقدر از ارتباط عاشقانه فیلم واقعی بوده و آیا حس علاقه‌مندی این زوج هنرمند سینما در طول همین کار شکل گرفته، گفته است: «اتفاقا دوست دارم به این سؤال جواب بدهم. آن حس‌ها همه‌اش واقعی است. قبل از شروع فیلمبرداری حس‌هایمان به هم شروع شده بود. اصلا آقای مهرجویی اول ما را به هم علاقه‌مند کرد و بعد فیلمش را ساخت‌».

به نظرم سری به لینک زیر بزنید و ادامه مطلب فوق را بخوانید.

http://tabnak.ir/fa/news/323929/عاشقانه‌ای-که-بهترین-زوج-تاریخ-سینمای-ایران-را-شکل-داد

 

دنیای بزرگ  و حیرت انگیز حیات وحش

ویدئویی که در اینجا می تونید تماشا کنید من رو خیلی به فکر فرو برد. واقعن اثرگذار و تامل برانگیز. گفتم شاید برای شما هم خوب باشه که ببینید. 

با تشکر از وبلاگ ایستادن چون کوه

cancel.com

بد نیست سری به سایت cancel.com بزنید . توی این سایت نوشته:

...welcome

We're here to help you cancel just about anything! Simply let us know what you're looking to cancel and we'll do our best to help you out


در رابطه با نامه سرگشاده آقای کیومرث بابا زاده(شعر نیمه طنز)

رفتم به در فدراسیون پای پیاده                    دیدم که کیومرث یکی نامه گشاده

گفتم کیو جان چیست چنین نامه اعمال            می خوان ز برایم همه اش ماده به ماده

لیکن چو  ندانم که چه گویند و چه گویی                من را خبری گو که بود سالم و ساده

پرسید خبر داری از آن کوه پرودبیک؟                       عمرم دو سه سالیست در آن کوه فتاده

خواهم که پدید آورمش راه جدیدی                      باشد که زمانی شود آن راه چو جاده

خواهیم که باشيم كمانگير چو آرش                                      حیثیت ایران  بکنیم باز اعاده

اما تو ندانی که در این راه چه صعب است               هر کس به طریقی بکند فیس و افاده

گفتم : به شما آرشیان دست مریزاد                      احسنت بر این همت و مردی و اراده

هم نیز گل از تيغ  جدا نیست و زنهار               خواهی که شوی مست بكش تلخی باده

خندید و بگفتا همه را راست بگفتی                                شاعر چو تو از روز ازل دهر نزاده

گفتم  که همه راست بگفتیم ولیکن                       گر هیچ نگویی هم از این خنگ زیاده


1- این شعر تقدیم به آقای بابا زاده و بقیه اعضای تیم مخصوصن جناب رامین شجاعی

2-این شعر رو خیلی سریع گفتم شاید اگه کمی وقت و حوصله داشتم بهتر در میومد. اینروزها خیلی گرفتارم ببخشید دیگه.


کیومرث بابازاده گفت:

کیومرث بابازاده در نامه ای که کوه نیوز انتشار داده گفته :"قضاوت نهایی و قابل احترام دربارة مکاتبه فوق با خوانندگان است"

برای خوندن ادامه متن به اینجا مراجعه کنید.

ولی هدف من از درج این مطلب توی این وبلاگ چی بود؟دو هدف داشتم.

اولین هدفم از این کار پی نوشت نامه ایشون بود:"پی نوشت: مسلم است که با انتشار این نوشتار علیرضاها، مسعودها، یکی مثل بقیه‌ها و سایر یاوه گویان مستعار به خروش می‌آیند.

از دوستانی که این نوشتار را منتشر می‌کنند خواهشمندم از تایید کامنتهای ناشناس و بدون آدرس ایمیل خودداری کنند.

ایمیل من برای هر نوع بحث و اظهار نظر فنی باز و بسیار ممنونم از کسانی که بهر نوع به اجرای برنامه کمک کنند."

هدف دومم عکس زیر بود

و اما من

1- اصلن برای این متن کامنت ها رو باز نمیکنم  و دلایل خاص خودم رو دارم.

2-این متن رو کامل نخوندم.

3-نظری هم ندارم.