تحقيقات جغرافیایی
 

شاهنامه خوانی

چهاردهمین نشست انجمن شاهنامه خوانی و شاهنامه پژوهی فریمان
تصویری ماندگار از میعادگاه
هنر و اندیشه، شعر فردوسی و نقش و صریر قام نی بر دفتر و قلم موی هنرمند نقاش بر بوم و کاغذ.
آنجا که یاران و همدلان در کنار هم گرد می آیند تا سخن از فردوسی بگویند و بنویسند و بر صفحه بوم و کاغذ نقش زنند.
همراه با چالش
#من_ایرانی_هستم_شاهنامه_می‌نویسم
#انجمن_شاهنامه_خوانی_و_شاهنامه_پژوهی_فریمان

تاغ‌زار

پرفورمنس با کلام: «ریشه‌های سوخته، خاکِ بیدار»
نوشته: حسن صادقی یونسی
دانشگاه پیام نور مرکز فریمان

تقدیم به شهدای والامقام اداره منابع طبیعی و آبخیزداری ایران
بازیگران:
راوی / صدای زمین
بازیگر دوم (مجسّمۀ تاغ)


🔸 [بخش اول: تنفسِ به شماره افتاده]

(سالن در تاریکی مطلق است. صدای زوزه‌ی باد کویر و خش‌خش خشک چوب شنیده می‌شود. نور موضعی روی «راوی» می‌افتد که مشتی خاک را در دست می‌فشارد و آرام می‌پاشد روی زمین.)

راوی:
(با صدای آرام، زمزمه‌وار و رو به تماشاگران)
زمین، دهان باز کرده است...
اینجا، حاشیه‌ی گناباد و سبزوار است... نیشابور است... کویرِ تشنه‌کامی که تا دیروز، نفسش بندِ شانه‌های استوار «تاغ» بود.
می‌شنوید؟ این صدای شکستن است. صدای هق‌هق ریشه‌هایی که سال‌ها پیش، برای نجاتِ زندگی، در دل ماسه های روان دویدند تا خاک گورستانِ خانه‌هایمان نشود...
اما امروز... درختان تاغ و گز می‌میرند؛ و ما... تماشا می‌کنیم! یک فاجعه‌ی خاموش، بی‌صدا، زیر پوستِ این خاکِ تف‌دیده جریان دارد.

(نور به آرامی روی «بازیگر دوم» می‌افتد که به شکل یک تاغِ نیمه‌جان و خمیده ایستاده است. دست‌هایش را به شکل شاخه‌های خشک بالا آورده و بی‌حرکت است.)

🔸 [بخش دوم: کالبدشکافیِ زغال و سود]

(راوی برمی‌خیزد و دورِ بازیگرِ تاغ می‌چرخد. لحنش تغییر می‌کند؛ تندتر، عصبانی‌تر و مستندگونه می‌شود.)

راوی:
چه شد که سپرهای دفاعی کویر و بیابان، خود به بندِ طمع افتادند؟
تایباد ؛ نیشابور... سبزوار... حبیب‌آباد...تا محولات؛ نام‌ها فرق می‌کنند، اما درد یکی است!
تاغ را می‌برند... چرا؟ برای چند کیسه زغالِ سیاه در کوره‌های پنهان!
درختانی که نیم قرن طول کشید تا قد بکشند، تا سدِ راه طوفان‌های مایه ها و ریزگردها شوند، در یک شب اره می‌شوند، تکه می‌شوند و دود می‌شوند تا در منقلِ کافه‌ها و خانه‌ها، گرما بخشِ تفریحی چندساعته باشند!
(دست می‌کشد روی بازوی بازیگر تاغ)
نگاه کنید! این پوستِ تاغ است، زرهِ تنِ کویر. وقتی تاغ بمیرد، ماسه های روان بیدار می‌شوند. ماسه های سرگردان و رقصان راه می‌افتند... خانه را می‌بلعند، جاده را می‌ بند مثل مسیر یزد و بم، قنوات را خفه می‌کنند و زندگی را از نفس می‌اندازند.

🔸 [بخش سوم: هم‌صحبتیِ ریشه و باد]

(بازیگر دوم – تاغ – به آرامی تکانی می‌خورد. صدایش خش‌دار، عمیق و خسته است. گویی از اعماق زمین حرف می‌زند.)

تاغ (بازیگر دوم):
ما تشنه‌ایم... سال‌هاست قطره‌ای باران از آسمان سهم ما نشده است، اما ما با شبنمِ جانِ زمین زنده بودیم. ما نگهبانِ خانه‌های شما بودیم. مگر یادتان رفته روزهایی که طوفانِ سیاه، سقفِ خانه‌هایتان را روی سرتان آوار می‌کرد و ما سینه سپر کردیم؟
چرا اره‌ها به استخوانِ ما رسیدند؟
ما زغال نبودیم... ما ریه‌های سبزِ این کویرِ کور و پیر و بی‌رحم بودیم! اگر ما بمیریم، فردا هیچ دیواری جلودارِ طوفان نخواهد بود. خاک و ماسه و به عبارتی سیلت ها و ریزگرد ها، شما را هم در خود خواهد بلعید.

🔸 [بخش چهارم: فریادِ مسئولیت و بیداری]

(راوی به میان صحنه می‌آید، رو به تماشاگران می‌ایستد. نور به حداکثر می‌رسد؛ فضایی از نورِ سرخ و خاکستری.)

راوی:
(فریادی کنترل‌شده و خطاب به سالن)
تاغزارها سرمایه‌ای‌اند که به حراج رفته‌اند. فاجعه‌ی خاموش یعنی همین؛ یعنی مرگِ آرامِ درختانی که هیچ‌کس صدای شکستن‌شان را در سکوتِ کویر و بیابان نشنید!
آیا هنوز وقتِ تماشا کردن است؟
یا باید دست‌هایمان را سپری کنیم جلوی این اره‌های تیزِ سودجویی؟
ما هم به تکلیف مان بعنوان همیار طبیعت عمل کنیم؛... من جنگل بانم؛ تو جنگل بانی؛ ما جنگل بانیم...

(موسیقی دوتار به اوج حزن و حماسه می‌رسد.)

راوی و تاغ (با هم):
درختان تاغ بجستان و سرخس و سبزوار و خواف می‌میرند...
و زمین، منتظرِ پاسخِ ماست.
پیش از آنکه آخرین تاغ، در خاکِسترِ بی‌توجهی بسوزد... بیدار شویم!

(سکوت مطلق. نور روی دست‌های رو به آسمانِ بازیگرِ تاغ و مشتِ گره‌کرده‌ی راوی ثابت می‌ماند. پرفورمنس با تاریکی تدریجی به پایان می‌رسد.)

حسن صادقی یونسی (محصل) دوره دفاع مقدس

جنگلبان سلام

جبر جغرافیایی

فیلم سینمایی

ادامه نوشته

پلاک


🔸 نام نمایش‌نامه کوتاه دفاع مقدس: «پلاکِ خاکی»

نوشته : حسن صادقی یونسی

تقدیم به شهید منصور نامجو عضو گروه تخریب( ل.۵ نصر خراسان)
شخصیت‌ها:
* حسن: رزمنده محصل (راوی)
* منصور نامجو: همرزم صمیمی
دارای محاسن
* عبدی: سردار برومند و با تجربه
* صدای بی‌سیم/دشمن/پرستار خانم عبدالباقی از بیمارستان ده دی تهران


### صحنه اول: میدان مین
(صحنه تاریک است. تنها نوری ضعیف روی حسن و منصور می‌افتد. صدای باد می‌آید.)**

حسن: (رو به تماشاگر) می‌گن مهران کله‌قندی داره؟!!... ولی اونجا قند نبود!!!؟،مرمی داغ؛ خمپاره های سمج بود.
منصور: (با احتیاط در حال جستجو) حسن، حواست هست؟ اینجا مین‌گذاری شده.تن و بدن یک شهید چقدر غریبانه اینجا است. حالا می فهمم چرا حاج ماشاالله من و تورا با گروه های تعاون لشگر فرستاده است.خدایش کارشان خطرناک است. نگاهم به این افراد سالمند عوض شد...
حسن: خاطرم جمعه منصورکه حواست به تله گذاری پیکر شهید هست.
منصور: پیکرها... اونجا، بین ما و دشمن. اگه برشون نگردونیم، می‌مونن زیرِ خاکِ غریب.خدا خیر بچه های تعاون را بدهد...
(صدای کشیده شدن برانکارد روی زمین. نور به رویِ چند پیکر که با پتوی نظامی پوشانده شده‌اند می‌افتد.)
حسن: (با صدایی لرزان) این جوون‌های گیلانی... نگاهشون کن. جوراب‌های رنگی، کفش کتانی... انگار همین دیشب از خونه زدن بیرون.
منصور: (سعی می‌کند برانکارد را بلند کند، اما تکانی نمی‌خورد) حسن... چرا این‌قدر سنگینن؟ انگار زمین چسبیده بهشون!
حسن: بارِ سنگینی دارن منصور. بارِ تکلیف.

صحنه دوم: غافلگیری در خون
(صدای شلیک تیربار. ناگهان صحنه با نور قرمزِ تند روشن می‌شود. صدای فریاد «دشمن! دشمن!» همه جا می‌پیچد.)

منصور:** (با فریاد) سنگر بگیرید! حسن! از معبر دارن میان!
حسن: (تفنگ به دست) مثل گله گوسفند... دارن می‌ریزن سمت محور ما!
صدای بی‌سیم: (با خش‌خش) ....! ....! دشمن محور رو شکست!
حسن: (در حال تیراندازی) منصور! خشابم خالی شد!
منصور: مالِ منم! (با اضطراب) دارن وجب‌به‌وجبِ خاک رو می‌گیرن...

(صدای انفجار تانک. صحنه می‌لرزد. صدای فرمانده قالیباف از دور دست می‌آید: «شلیک کنید!»)
حسن: تانک‌ها رسیدن! منصور نگاه کن!
(تانک‌ها با صدای مهیبی شلیک می‌کنند. عراقی‌ها در صحنه به صورت نمادین عقب‌نشینی می‌کنند.)
حسن: (با خنده عصبی) دیدی؟ مثل کفتارهای پیرِ بی‌دندون فرار کردن!


### صحنه سوم: تویوتا و کابوس سفید
(صدای حرکت وانت. راوی و منصور پشت وانت نشسته‌اند.)

حسن: بقول بچه های تعاون« چهارقل» رو بخون منصور... راننده، حواست هست؟ این جاده خطرناک است.
(صدای غرِش هواپیما. راننده به تندی می پیچد در یک بریدگی (روی یک تخته به عربی چیزی نوشته شده). انفجار وحشتناک. صحنه غرق در دود می‌شود.)
حسن: (کنار اجسادی که کف وانت هستند ) مادر... گیسوانِ مادرم... برادرم که شهید شد، موهاش سفید شد. حالا... حالا من...
منصور: (صدای ضعیف منصور از دور) حسن! حسن!
حسن: (با خود) دارم بوی باروت را حس می کنم ؛ پس زنده هستم... خوب لابد معلول شده ام(با دست به بدن خود ضربه آرامی می زند) نه ... دست و پاهایم سالم هستند...، این گوشت و خونِ شهدای کف وانت است که چسبیده به تنم. (به بدنش دست می‌کشد و از وانت خارج می شود ✨ بمباران مجدد میگ های عراقی) ... خلبان بیشعور ؛ مزدور بعثی انگار برای مرغ و خروس ها دانه می پاشد... دانه نه هاااا؛ بمب ؛ بمب های که فلزها و تیر آهن را شکاف می دهد...؟!
ماشین ترکش خورده ..دوستان مسن و سالمند تعاون؛ حمل مجروح... همسرم
وی شدند...
من... من کجام؟ (سینه خیز) سنگر؟ خوب خدا را شکر به یک جان پناه رسیدیم(قدری دقت می کند) اینها که جعبه مهماتِ! ای وای مادر ... مفقودالاثر شدم؟!


### صحنه چهارم: مرزِ بیمارستان و بازگشت
(صحنه بیمارستان. تخت سفید. صدای بوقِ ممتد دستگاه‌ها. حسن با لباس بیمارستان نشسته است.)

پرستار: آقای صادقی، شما مرخصید. می خواهد برای کجا بلیط بگیرید؟ از دوست شیرازی و این رزمنده اهل قم باید خداحافظی کنی.
حسن: ایلام.
پرستار: شما که اهل فریمانِ خراسانید! چرا می خواهید بروید استان ایلام . دوماه استراحت نیاز داری(برگه ای می دهد...) این هم گواهی پزشکی تان
حسن: (با نگاهی به دست اش ؛ که آویزان به گردن اش است) رفقام اونجان... بچه های گروه تخریب؛ اونا به من نیاز دارن.

(نور تغییر می‌کند. صدای باد و میدان نبرد. عبدی قهرمان دیار ترشیزی کهن؛ با تبسم همیشگی روی صورتش؛ در حالیکه آستین ها را بالا زده تا وضو بگیرد، به سمت حسن می‌آید.)

عبدی: (حسن را محکم در آغوش می‌گیرد) حسن آقای گلم ؛ دانش آموز درس خون فریمانی! تو از دلِ آتیش برگشتی؟
حسن: عبدی! تن و بدنت یادگاری زیاد داره... پر از ترکش است...
عبدی: (می‌خندد) این‌ها مدال‌های منه؟!!. راستی، شنیدم دنبال حاج‌ماشالله آخوندی می‌گشتی؟ (مکث می‌کند، لحنش جدی می‌شود) حسن، ما فقط برایِ بودن اینجا نیستیم... ما برایِ موندن و گفتن اینجا هستیم.
حسن: (رو به تماشاگر) و من دوباره برگشتم. به جایی که بوی بهشت می‌داد و طعمِ خاک... کنار درخت های بلوط؛ یک رودخانه به نام کنجان چم...

(حسن به عکس‌های شهدای گروه تخریب لشکر ۵ نصر خراسان؛ روی دیوار نگاه می‌کند. نور صحنه آهسته کم می‌شود و فقط روی پلاکِ خاکی که در دست دارد متمرکز می‌شود.)
✨آهنگ تخریبچی برگردد✔️

پایان.**

.

🔸فیلم نامه کوتاه:« شیربچه‌ی فریمان »

نویسنده و شاهد عینی ماجرا: حسن صادقی یونسی
یادبود شهید والامقام عباسعلی عطاردی
ژانر: درام جنگی / دفاع مقدس


## سکانس ۱

### خارجی – جنگل‌های بلوط – روز

نمای باز از جنگل‌های بکر بلوط در غرب کشور.
نور خورشید از لابه‌لای شاخه‌ها می‌تابد. صدای پرندگان با غرشِ دورِ کامیون‌های نظامی درهم می‌آمیزد.

چند کامیون ارتشی در جاده‌های خاکی و پیچ‌درپیچ کوهستانی پیش می‌روند.

در پشت یکی از کامیون‌ها، نوجوانِ راوی نشسته است.
چهره‌اش غبارآلود، اما نگاهش پر از شگفتی است؛ شگفتیِ کوه‌ها، مسیر، و جهانی که تازه در برابرش گشوده شده.


## سکانس ۲

### خارجی – رودخانه کنجان‌چم – روز

کامیون‌ها متوقف می‌شوند.
رزمنده‌های نوجوان پیاده می‌شوند.

دوربین روی آب زلال رودخانه می‌لغزد.
ماهی‌های کوچک میان گل‌های خرزهره‌ی حاشیه‌ی رودخانه شنا می‌کنند.

نوجوان پا به گل کنار رود می‌گذارد.
پوتین‌هایش در گل فرو می‌رود.

نوجوان (نریشن):
آه، رودخانه‌ی کنجان‌چم...
آن‌قدر آرام بود که انگار جنگ، راهی به این گوشه از بهشت نداشت.
اما ما اینجا نبودیم که ماهی بگیریم...

کات به چند لوله فلزی زنگ‌زده و برزنت‌های چرب و کثیف که روی زمین پرتاب می‌شوند.

صدای آرام رودخانه، با فریاد فرمانده برای برپایی اردوگاه، در هم می‌شکند.

## سکانس ۳

### خارجی – ارتفاعات مهران – شب

جغرافیا عوض شده است.
دیگر از درختان بلوط خبری نیست.
فقط تپه‌های سنگی، خشک و بی‌پناه.

گروهی از رزمندگان در حال تمرین با نارنجک تفنگی هستند.
بشکه‌های کهنه‌ای روی شیب تپه چیده شده‌اند.

فرمانده با صلابت:

فرمانده:
بزن!

صدای شلیک.
انفجار بشکه‌ها.
خاک و غبار به هوا می‌رود.

نوجوان اسلحه سنگین ژ-سه را جابه‌جا می‌کند؛
اسلحه‌ای که برای قامت او بیش از حد بزرگ است.

او با یکی از بچه‌های نیشابور، کلاه آفتاب‌گیرش را با زحمت حمل اسلحه تا بالای تپه عوض می‌کند.

نریشن:
در جنگ، جغرافیا فقط اسمِ کوه و دشت نیست؛
گاهی یعنی تپه...
یعنی سختیِ صعود برای رسیدن به یک هدف.

## سکانس ۴

### خارجی – سنگر / محل استقرار – شب

ماه کامل در آسمان می‌درخشد.
عباس عطاردی کنار نوجوان نشسته است.

آن‌سوتر، رحیمی و احدی در حال استراحت‌اند.

عباس به ماه اشاره می‌کند.

عباس:
وقتی این ماه برود، وقت هجوم و حمله است.
سیاهیِ مطلق، بهترین فرصت برای عملیات غافلگیرانه‌ی ماست.

نوجوان با نگرانی و لرزش صدا:

نوجوان:
نور بالا می‌زنی‌ها... مراقب خودتان باشید.

کمی مکث می‌کند.

نوجوان:
عباس... اگر بچه‌هات سراغت رو از من بگیرن، چی بگم؟

عباس چیزی نمی‌گوید.

دوربین از چهره‌ی آن‌ها فاصله می‌گیرد و دشتِ مهران را زیر نور ماه نشان می‌دهد؛
دشتی که در چند روز آینده قرار است به جهنم تبدیل شود.


## سکانس ۵

### خارجی – میدان مین / خط مقدم – روز (عملیات)

تابستان است.
گرما کشنده و هوا غلیظ از گرد و غبار.

بوی تعفن اجساد مزدوران بعثی، با بوی سوختگی آهن و خاک داغ درهم آمیخته است.

نوجوان به‌عنوان تخریب‌چی در میان سیم‌خاردارها و میدان مین حرکت می‌کند.

نریشن:
چرا؟
مرگ و نیستی؟
من اینجا، در این شورستانِ بلا، میان مین‌ها و گرمایی که ریه‌ها را می‌سوزاند، به دنبال گمشده‌ای هستم...

آذوقه برای رزمنده‌ها رسیده است:
چند بیسکویت ویفر، و ظرف‌هایی که درونشان تکه‌ای یخ انداخته‌اند.
اما در این کوره‌ی داغ، فقط شربت خاکشیر و آبلیمو و چای می‌تواند عطش را فرو بنشاند.

در آسمان، گاهی هلی‌کوپترهای دشمن برای پشتیبانی نیروهای عراقیِ محاصره‌شده، ظروف آب را از هوا رها می‌کنند.

آسمان پر از منورها و رسام‌ها است.
و اگر کسی لحظه‌ای غفلت کند، تک‌تیرانداز دشمن با همان «خال هندی زدن» میان دو ابروی رزمندگان، مرگ را از دور نشانه می‌رود.

نوجوان (نریشن):
و من...
در اندیشه‌ام این بود که خبر شهادت عطاردی را چگونه به خانواده‌اش اطلاع بدهم...

💥💥💥

-

جهت اطلاع

ادامه نوشته

هنر + جغرافیا

ادامه نوشته

تبریک

پیام تبریک

انتشار کتاب ارزشمند «تک‌نگاری و توانمندسازی روستای تقی‌آباد» شهرستان فریمان را به مؤلفان فرهیخته این اثر، دانشور گرامی حسن صادقی یونسی، جناب آقای مهندس رمضان مشعوف (دهیار روستای تقی آباد)، سرکار خانم مهندس کلثوم گلشیخی(پیشکسوت فرهنگی) و همچنین ویراستار توانمند کتاب سرکار خانم ناعمه غفاری(کارشناس و مترجم) و طراح جلد خلاق و مدیر انتشارات آدینه فریمان، سرکار خانم مهندس سمیه خوش‌هوا تبریک و تهنیت عرض می‌نماید.

بی‌تردید انتشار این کتاب که با حمایت کارخانه قند فریمان و دهیاری تقی‌آباد به‌صورت تمام‌رنگی چاپ شده است، گامی ارزشمند در مسیر توسعه دانش بومی، تقویت هویت محلی و توانمندسازی جامعه روستایی به‌شمار می‌آید.

امید است ثمره تلاش‌های پژوهشی و فرهنگی این گروه گرامی، سرآغاز حرکتی گسترده‌تر در مسیر شناخت، توسعه و توانمندسازی روستاهای ایران عزیز باشد و شاهد آثار ماندگار و مؤثر بیشتری از این عزیزان باشیم.
با آرزوی توفیق روزافزون برای تمامی دست‌اندرکاران این اثر گران‌سنگ
🌎ارتباط با ادمین:
@hasan_younesi

🌹 به دوستان خوبتان آدرس این کانال را هدیه دهید 🌹

🇮🇷خانه اندیشه 🔅 خراسان شناسی

🆔https://eitaa.com/joinchat/248775995C2464a78595

هنر + جغرافیا


نمایش‌نامه : «فرسنگ‌ها، یک حلقه ازدواج»
طرح و اقتباس: حسن صادقی یونسی

بازیگران :
- فرشاد
- فتی بوکوم
- راوی
- مترجم/راهنما
- 2 نفر میهمان

دکور و ایده صحنه (حداقلی)
- یک نقشه روی زمین (پارچه یا گچ) که ایران، تهران و اراک و مسیرِ پرواز/حرکت را نشان دهد.
- یک تابلو/کارت‌های مکان: «اراک»، «تهران»، «لندن»، «روز عروسی»
- نورپروژکتور یا چراغ رنگی (برای جغرافیا و پرش زمان)

🔸 پرده اول (۷ دقیقه): «آغاز در ایران—اراک»
صحنه ۱ | اراک (۰:۰۰ تا ۲:۳۰)
دکور: میز کوچک، نقشه عمران (کاغذ/ماکت)، نور گرم.
راوی (قدم‌زننده وسط نقشه):
فرشاد خوانساری، اراکیِ زندگی…
کسی که عمران می‌خوانَد تا زمین را بفهم

اما روزی فهمید آدم‌ها هم زمین‌های متفاوت دارند:
زمینِ زبان، زمینِ رسم، زمینِ حریم.

فرشاد (روی نقشه یک خط می‌کشد؛ آرام):
من اراک را بلد بودم…
اما نمی‌دانستم چطور جهان وارد مسیرم می‌شود.

(صدای کوتاه شهر/باد، نور کمی سردتر می‌شود.)

صحنه ۱.۱ | اراک (۲:۳۰ تا ۳:۳۰)
راوی:
او کار می‌کرد، درس می‌خواند، زندگی را می‌ساخت…
اما خبر از آینده، یک جور دیگر سر می‌رسد.

فرشاد (نگاه به تماشاچی، نیم‌لبخند):
بعضی چیزها با برنامه نمی‌آیند…
با سرنوشت می‌رسند.

کات به صحنه بعد: تابلو «تهران» روشن می‌شود.


🔸 پرده دوم (۸ دقیقه): «تهران و آغازی که در هتل شروع شد»
صحنه ۲ | تهران/هتل (۳:۳۰ تا ۶:۳۰)
دکور: دو صندلی، یک میز کوچک شبیه کانتر هتل، نور شهری.
راوی:
دو سال پیش…
فتی بوکوم، از مالی آمد.
برای دیدار یک دوست پارسی‌زبان…
و برای اینکه دنیا را یک قدم نزدیک‌تر کند.

فتی (با یک حرکت آهسته وارد می‌شود، همان لحظه نور روی «تهران» می‌خوابد):
من دنبال چیزی نبودم…
فقط دنبال دیدار بودم.

فرشاد (کنار میز، در حال آماده‌سازی):
من هم کار می‌کردم…
ولی آن روز، کلمات مثل پل شدند.

(اگر مترجم دارید، اینجا می‌آید.)

مترجم/راهنما (اختیاری):
کدام جمله را اول ترجمه کنم؟
این یکی را… یا آن یکی را که هنوز گفته نشده؟

فتی:
تو… فارسی را درست نمی‌گویی، فارسی را «حس» می‌کنی.

فرشاد:
شاید چون دارم یاد می‌گیرم…
هر زبان، یک نقشه دارد.

صحنه ۲.۱ | هتل (۶:۳۰ تا ۸:۳۰)
راوی:
حکایت عاشقی آن‌ها…
از همان جایی شروع شد که رسم‌ها بدون داد و بیداد، روبه‌رو می‌شوند.

(آن‌ها هر دو روی نقشه، کنار یکدیگر می‌ایستند. یک کارت کوچک «ملاقات» بالا می‌آید.)

فرشاد (رو به فتی):
اسم تو روی ذهنم جا گرفت…
حتی وقتی هنوز زبانم کامل نبود.

فتی (رو به فرشاد):
و احترام… از همان اول، اول بود.


🔸 پرده سوم (۷ دقیقه): «نامزدی و یک سال شناخت»
صحنه ۳ | تغییر زمان (۸:۳۰ تا ۱۱:۳۰)
دکور: همان نقشه، اما نور به دو بخش تقسیم می‌شود: «قبل» و «بعد»
راوی:
نامزدی‌شان… یک سال و چهار ماه.
در این مدت، آن‌ها فهمیدند شباهت‌ها
گاهی از تفاوت‌ها مهم‌ترند.

فرشاد:
من در آن مدت یاد گرفتم…
فرهنگ‌های دور، ممکن است به هم نزدیک شوند—
اگر آدم‌ها دنبال آزار نباشند، دنبال فهمیدن باشند.

فتی:
وقتی بزرگ‌تر را احترام می‌گذاری…
بدون اینکه حرف بزنی، می‌گویی:
من امنیت می‌خواهم… نه حاشیه.

(نور چشمک می‌زند؛ یک «یک سال و چهار ماه» روی نقشه نورانی می‌شود.)

صحنه ۳.۱ | بازگشت و تثبیت (۱۱:۳۰ تا ۱۴:۰۰)
راوی:
اما جهان همیشه آن‌طور که فکر می‌کنیم پیش نمی‌رود.
فتی برمی‌گردد…
و فرشاد می‌ماند—
با این تفاوت که دیگر، غایب نیست.

فرشاد (آرام، مثل اعتراف):
من فهمیدم فاصله… پایان نیست.
فاصله فقط شکلِ انتظار را عوض می‌کند.

کات: کارت «لندن» روشن.


🔸 پرده چهارم (۸ دقیقه): «لندن—توافق دو زندگی»
صحنه ۴ | لندن (۱۴:۰۰ تا ۱۸:۰۰)
دکور: صندلی ساده + یک چراغ سرد، خطوط روی زمین (نماد نظم).
راوی:
فتی در لندن زندگی می‌کرد.
آن‌ها تصمیم گرفتند پنج سال اول، لندن باشد.
بعد… راه به ایران.

فتی (با جدیت):
من از ایران نمی‌ترسم.
اما باید با احترام واردش شویم—
مثل وقتی در یک خانه ناشناس وارد می‌شوی.

فرشاد:
پس ما باید پل بزنیم.
پلِ زمان…
پلِ رسم‌ها…
و حتی پلِ پوشش و حریم.

(نور روی کارت «حجاب = حریم» می‌رود.)

فتی:
حجاب برای من فقط لباس نیست.
مرزِ مهربان است.
می‌گوید: این زندگی، صاحب دارد… و احترام لازم دارد.

فرشاد (رو به تماشاچی، آرام):
و آن روز فهمیدم…
عشق، فقط نگاه نیست—
تصمیم است.


🔸 پرده پنجم (۷ دقیقه): «مهریه، خنده، و شفافیت»
صحنه ۵ | میز گفت‌وگو (۱۸:۰۰ تا ۲۱:۳۰)
دکور: میز چوبی کوچک؛ نور نرم.
راوی:
در هر رابطه‌ای، باید روی زمینِ واقعیت قدم زد.
حتی اگر دست‌ها عاشق باشند، حرف‌ها هم باید روشن باشند.

فرشاد:
در مورد مهریه صحبت کردیم.
من با خودم گفتم… فقط باید شفاف باشد.

فتی (می‌خندد):
گفتند رقم‌ها مهم است…
من گفتم: «۱۰ شتر سفید…»
بعد خودم خندیدم… چون شوخی کردم.

فرشاد:
ولی خنده‌ات، جدی‌ترین چیز بود.
این بود که در نهایت… چیزی از من نخواست که دل نگیرد.

فتی:
مراسم هم خودمان مدیریت کردیم.
با پس‌انداز…
بدون اضافه‌کاری‌های وسواسی.

راوی (جمع‌بندی):
وقتی دو نفر اشتراک دارند—
نه فقط احساس،
بلکه مسیر—
زندگی، شکل دیگری پیدا می‌کند.
پرده ششم (۴ تا ۶ دقیقه): «روز عروسی—چند قاره، یک شادی»
صحنه ۶ | تالار چندرنگ (۲۱:۳۰ تا پایان)
دکور: نقشه روی زمین مثل یک حلقه دایره‌ای. رنگ‌ها.
میهمانان (۲ نفر یا کر کوچک):
- «میهمان ۱» (می‌تواند روس/کانادا/فرانسه باشد): جمله کوتاه
- «میهمان ۲»: جمله کوتاه
(یا هر دو نقش‌ها را با کارت‌های کشور نشان می‌دهند.)

راوی:
مراسم… مثل بسیاری از عروسی‌های ایرانی بود.
اما مهمان‌ها… از هر جا دنیا آمده بودند.

(میهمان‌ها با حرکت‌های نمادین وارد می‌شوند و یک جمله می‌گویند.)

میهمان ۱:
از مالی تا ایران—خوش آمدید!

میهمان ۲:
به شادی‌تان! به احترام‌تان!

فرشاد (با تعجب نمایشی):
یک چیز را باید اعتراف کنم…؟!!؟
من رنگ ماشین عروس را ندیدم!
در عروسی‌های ایرانی، معمول است داماد دنبال عروس می‌رود…
اما من… تا اواسط مجلس، عروس را ندیدم!

فتی (با لبخند):
ما مثل بقیه نبودیم،
نه چون بی‌احترامی داشتیم…
چون مسیرمان عجیب‌تر بود.

(نور روی «ایران» و «مالی» همزمان می‌تابد.)

راوی (آخرین جمله):
فرسنگ‌ها دورند…
اما وقتی دو نفر “آرزوهای مشترک” دارند،
فاصله… فقط یک سایه است.
آنها وقتی آمریکا و رژیم صهیونیستی به ایران حمله کردند ؛ به ایران مراجعه و با مردم ولایت مدار پرچم دار همایش های شبانه شدند.

فرشاد و فتی (با دست روی نقشه/نقشه را لمس می‌کنند):
پرچم دار ایران هستیم
با تمام وجود ...

(پرده بسته.)

تاتر جغرافیایی

نام نمایشنامه کوتاه رادیویی: «مسافرانِ بومِ زمین»
نویسنده: حسن صادقی یونسی
ایران؛ خراسان رضوی؛ فریمان
«تقدیم به اساتید و مدرسین و پژوهشگران جغرافیا»
شخصیت‌ها:
🔆راوی (مرد/زن)
🔆صداهای پس‌زمینه (افکت)

(صدای ملایم پیانو که به تدریج با صدای وزش باد در قطب‌ جنوب آمیخته می‌شود. صدای تق‌تقِ ساعتِ دیواری شنیده می‌شود.)

راوی: (آرام) جغرافیا، فقط نامِ کوه‌ها و رودها نیست. جغرافیا، داستانِ کسانی است که زمین را به تسخیرِ فکرِ خویش درآوردند. بیایید با آن‌ها همسفر شویم...

(صدای خش‌خشِ نقشه قدیمی که روی میز باز می‌شود)

راوی: نخست، «ریشتهوفن»... او که در میانِ سنگ‌ها، زبانِ زمین را می‌فهمید. مردی از جنسِ مشاهداتِ میدانی.

ریشتهوفن: (با طنینی خشک و جدی) «فقط با چشمِ سر نمی‌توان زمین را دید. باید غبارِ جاده‌ها روی پوتین‌هایت بنشیند تا بفهمی این زمین، زنده است.»

(صدای موج دریا و حرکت کشتی)

راوی: الکساندر فون همبلت... پدری که جغرافیا را در آغوشِ «جورج فورستر» بازیافت.

الکساندر فن همبلت: (با لحنی سرشار از اشتیاق) «جغرافیا یک کلِ واحد است. من شاگردِ کنجکاوِ فورستر بودم و حالا، جهان برای من یک تپشِ بی‌انتهاست.»

کارل ریتر: (با صدای بم و شمرده) «و من، کارل ریتر، در سایه همبلت آموختم که جغرافیا باید از حدس و گمان فاصله بگیرد. باید علمِ تجربی باشد... دقیق و محسوس.»

(صدای بادِ سرد و خشن قطبی - صدایِ چکمه روی برف)

گریفیت تیلور: (نفس‌زنان) «اسکات! می‌بینی؟ اینجا تهِ دنیاست. در میانِ یخ‌های قطب، جغرافیا دیگر یک درسِ دانشگاهی نیست، یک نبرد برایِ بقاست.»

(صدای آرامِ یک قلم که روی کاغذ می‌لغزد)

راوی:و در همین حال، الیزه رکله با قلمِ پرکارش و کروپوتکین با ذهنِ تیزبینش، روسیه تا فرانسه را به هم گره می‌زدند.

(صدای همهمه یک کلاس درس در دانشگاه سوربن)

پل ویدال دولابلاش: (با اقتدار) «آقایان! جغرافیا ناشی از جبرِ اقلیم نیست. انسان، مختار است. ما در مکتبِ امکان‌گرایی، مکان‌ها را می‌سازیم. جغرافیا، علمِ مکان‌هاست.»

(صدایِ کوبیده شدنِ کتاب روی میز - فضایِ جدی و تنش‌زا)

راتزل: (با صدای خشک و نظامی) «و من، راتزل، معتقدم زمین، عرصه است. عرصه‌یِ ناسیونالیسم. جغرافیایِ سیاسیِ جهان، از دلِ توسعه‌یِ اراضیِ آلمان متولد شد.»

(صدای محیط عوض می‌شود: فضایِ کلاسیک و کتابخانه‌ای)

چرچیل سمپل:(با لحنی قاطع و متفاوت) «اما آقای راتزل، زمین است که ما را می‌سازد. ما آفریده‌هایِ محیطیم. تاریخِ آمریکا، در آستینِ عواملِ جغرافیایی‌اش پنهان است.»

(صدایِ رادیو و فرکانس‌هایِ پارازیت‌دار که به صدایی مدرن تبدیل می‌شود)

راوی: قرن‌ها گذشت. از هارلن باروز و اکولوژیِ انسانی‌اش تا غوغایِ دیوید هاروی...

دیوید هاروی:(با صدایی صریح و معترض) «جغرافیا نباید ابزارِ استعمار باشد. جغرافیا باید فریادِ سنت‌شکنی باشد! ما اینجا نیستیم که تماشا کنیم، ما اینجا هستیم تا سرمایه‌داری و نابرابری را تبیین کنیم.»

(موسیقی اوج می‌گیرد و ناگهان قطع می‌شود)

راوی:(آرام) از ساور که فرهنگ را به نقشه‌ها اضافه کرد، تا هاروی که ریشه دواند... این نقشه‌ها، هنوز هم در حالِ تغییرند. زمین، بومِ ماست.

(صدایِ بسته شدنِ یک کتابِ سنگین)

راوی:(با لبخند) داستانِ بعدی را چه کسی می‌نویسد؟

(موسیقی به تدریج محو می‌شود)

سایه

نمایش‌نامه کوتاه: سایه سرو استوار
«مبتنی بر اشعار محمدرضا رفیعی فریمان»
طرح و اقتباس: حسن صادقی یونسی
ایران؛ خراسان رضوی؛ فریمان
۱۳ تیرماه۱۴۰۵
ژانر: درام اجتماعی - مذهبی (تراژدی حماسی)
فضای نمایش: ترکیبی از فضای سوگواری محرم و فضای پس از یک واقعه بزرگ (فراق). صحنه می‌تواند ترکیبی از یک خیابان (خیابان انقلاب) و یک فضای نمادین (سرو یا کوه) باشد.

شخصیت‌ها:
1. پیر (نماد حافظه و تاریخ)
2. جوان (نماد نسل انتظار و خشم)
3. گروه سوگوار (انسانیت)
طراحی صحنه:
نورپردازی بسیار مهم است. در لحظاتی که از "آفتاب از ستیغ کوه" سخن می‌رود، نور باید طلایی و پرشکوه باشد، اما در لحظات "فراق"، نور سرد و آبی متمایل به سیاه باشد. در پس‌زمینه، صدای دوردستِ نوحه‌خوانی و صدای رودخانه شنیده می‌شود.

🔸 [نمای اول]

(صحنه تاریک است. صدای باد و برخورد آرام آب با سنگ شنیده می‌شود. نوری ملایم روی پیر که روی نیمکتی در گوشه‌ای از خیابان نشسته، می‌تابد. او نگاهی به دوردست دارد، گویی منتظر کسی است که دیگر نمی‌آید.)

جوان: (با قدم‌هایی تند و اضطراب‌آلود وارد صحنه می‌شود. او ردایی سیاه به تن دارد و چهره‌اش از خستگی و اشک آلوده است)
هنوز ایستاده‌ای؟ مثل همان سرو... انگار نه انگار که زمان از میان انگشتانت لغزیده است.

پیر:(بدون اینکه سرش را بلند کند، با صدایی لرزان اما استوار)
سرو که نمی‌میرد، جوان. سرو فقط از خاک جدا می‌شود تا به آسمان برسد. اما این دل‌ها... این دل‌ها که مثل باران، مدام اشک می‌بارند، این‌ها چه می‌کنند؟

جوان: (با فریاد و بغض)
چطور می‌توان ایستاد؟ وقتی خیابان انقلاب، شاهد آن سیل اشک‌هاست! وقتی دنیا شده دنیای یتیمان و انتظار... وقتی می‌بینیم که عدالت، آن قامت بلند، شهید شده است! (به آسمان اشاره می‌کند) ای عدل برقرار! چرا باید این‌گونه بروی؟

پیر:(برمی‌خیزد، لرزش بدنش را پنهان می‌کند)
آیا می‌دانی وقتی می‌رفت، آفتاب چگونه از پشت کوه‌ها بیرون آمد؟ مثل تلاطم یک آبشار بود. نه یک مرگ ساده، که یک حماسه بود. او آمد تا تصویری از "لا یبایع مثل یزید" بسازد. او آمد تا نشان دهد حماسه یعنی ایستادن در برابر امپراتوری باطل.

جوان: (با نگاهی پرسشگر و خشمگین)
اما ما چه گفتیم؟ ما که گمان نمی‌کردیم به این سختی‌ها دچار شویم! "ما را به سخت جانی خود این گمان نبود"... (مکث می‌کند) آیا این پایان کار است؟ فقط نشستن و گریستن؟

پیر: (رو به جوان، با نگاهی نافذ)
نه! گریه، تازه شروع راه است. دلهای ما که به سوی کربلا روانه شده، باید به میدان اقتدار برگردد. خونخواهی، یعنی برخاستن. یعنی از میان این سیل اشک، دوباره آن قامت بلند را در خودمان بسازیم.

جوان: (در حالی که به افق خیره شده، کلام پیر را در ذهن مرور می‌کند. صدای بلند نوحه‌خوانی در پس‌زمینه اوج می‌گیرد)
باید برخاست... پس این اشک‌ها، فقط برای سوگ نیست؛ برای بیداری است.

(نور به تدریج روی تصویر یک سرو بلند در پس‌زمینه متمرکز می‌شود. صدای موسیقی حماسی و غمگین همزمان با هم ترکیب می‌شود. صحنه در تاریکی مطلق فرو می‌رود.)

--- پایان نمای اول ---

حساب و کتاب

نمایشنامه خیابانی: «حساب‌وکتابِ »
طرح و اقتباس: حسن صادقی یونسی
شخصیت:
🔆راوی
ابزارها: یک دفترچه کوچک کهنه، یک قلم، یک پالتو یا کلاه قدیمی، چند شیء متعلق به دوران جنگ (پوتین، کلاهخود یا یک پلاک) که روی زمین پخش شده است.

🔸 [صحنه]
(صدای شلوغی خیابان. مردم در حال عبور هستند. راوی در مرکز فضا، روی زمین نشسته است. او دور خود را با چند شیء کهنه محصور کرده است. او با دقت و آرامش، در حال پاک کردن خاک از روی یک پوتین قدیمی است. او متوجه حضور مردم نمی‌شود، یا حداقل وانمود می‌کند که در دنیای خودش است.)

راوی:(با صدای پایین و زیر لب، انگار دارد با خودش زمزمه می‌کند)
باید اینجا باشد... لای همین خاک‌ها...؟؟!! چیزی که باقی مانده...

(او ناگهان دفترچه‌ای کوچک و خاک‌آلود را از زیر یک تکه سنگ یا پلاک بیرون می‌کشد. با هیجانِ کنترل‌شده‌ای، دفترچه را با دستمال پاک می‌کند. او شروع می‌کند به ورق زدن.)

راوی: (با لحنی که انگار دارد یک سند تاریخی را کشف می‌کند)
پیدایش کردم؟؟!!... دفترچه... (مکث می‌کند، انگار که محتوایش او را شوکه کرده باشد) این... این که گناه نیست! این که... این یک گزارش است!

(او با صدای بلندتر اما با آرامشی که لرزشِ تعجب در آن باشد، شروع به خواندن می‌کند. مخاطبان جذب می‌شوند.)

راوی: (می‌خواند)
شنبه... بدون وضو خوابیدم!
(راوی مکث می‌کند، دفترچه را به چشم‌های تماشاگران نزدیک می‌کند و می‌گوید:)
فقط یک خوابِ معمولی بود... اما برای او، یک اتفاقِ بزرگ بود.

راوی: (ادامه می‌دهد)
یکشنبه... خنده بلند در جمع!
(راوی کمی می‌خندد، اما خنده‌اش تلخ است)
ما چقدر بلند می‌خندیم... چقدر بی‌خیال...

راوی: (با کمی هیجان و سرعت بیشتر)
دوشنبه... وقتی در بازی گل زدم، احساس غرور کردم!
(او صندلی یا شیئی را کمی تکان می‌دهد، انگار که ضربه‌ی گل را حس کرده باشد. سپس با لحنی آرام می‌شود)
غرور... همان سمی که آدم را از خودش جدا می‌کند.

راوی: (با لحنی بازگشتی و آرام)
سه‌شنبه... نماز شب را سریع خواندم!
چهارشنبه... فرمانده در سلام کردن از من پیشی گرفت!
(راوی سرش را پایین می‌اندازد، انگار از این همه ادب و مراقبتِ آن نوجوان، شرمنده شده است)

راوی: (با صدای لرزان)
پنجشنبه... ذکر روز را فراموش کردم!
و جمعه... (صدایش کمی می‌لرزد) جمعه... تکمیل نکردنِ ۱۰۰۰ صلوات... و بسنده کردن به ۷۰۰ صلوات!

(سکوت. راوی دفترچه را می‌بندد. صدای خیابان باید در این لحظه در ذهن مخاطب سنگین شود. راوی به آرامی بلند می‌شود. او مستقیماً به تماشاگران نگاه می‌کند. نگاهی که نه قضاوت می‌کند، بلکه می‌پرسد.)

راوی: (با لحنی که از عمقِ یک آسیبِ روحی می‌آید)
دارم فکر می‌کنم... چقدر از این پسرِ شانزده ساله، کوچکترم.
او در میانِ گلوله‌ها، نگرانِ صلوات‌هایِ جامانده بود...
ما... ما که در آرامش هستیم... کجاییم؟
و واقعاً داریم چه می‌کنیم؟!

(راوی بدون پاسخ، دفترچه را در جیبش می‌گذارد. پوتین‌های قدیمی را برمی‌دارد و با قدم‌هایی سنگین و شمرده، از میان جمعیت خارج می‌شود. او به جای اینکه خداحافظی کند، با یک نگاهِ طولانی به جمعیت، غیب می‌شود.)

[پایان]

میناب

فیلم‌نامه کوتاه: خون میناب

نویسنده ایده اصلی: شمسی صفری
طرح و اقتباس: حسن صادقی یونسی
۱۴۰۵

۱. داخلی - کوچه / نمای نزدیک - روز

یک مرد با دشداشه خاکستری و طرح‌دار در میان کوچه ایستاده است. چشمانش تنگ شده و با دقت به نقطه‌ای نامعلوم در انتهای کوچه خیره شده است. او سرفه‌ای می‌کند.

دستش را به جیب یونیفرم می‌برد و یک دستگاه ضبط صوت کوچک بیرون می‌آورد. نگاهش به مردِ مقابل است. مرد مقابل با لکنت زبان، نام خواهرزاده‌اش و سپس نوه او را می‌گوید.

مرد مقابل: (با صدای لرزان و لکنت) ... اون... اون دخترِ خواهرت... از صبح حالش خوب نیست...

۲. داخلی - آشپزخانه - روز (همزمان)

فضای آشپزخانه با بوی تند و خوشمزه «قلیه ماهی» پر شده است. یک زن (مادر) روبروی سینک ظرفشویی ایستاده و با آرامش در حال شستن یک بشقاب چینی است.

ناگهان: صدای انفجاری بسیار مهیب! (صدا باید آنقدر بلند باشد که لرزش را در تصویر حس کنیم).

بشقاب از دست زن می‌لغزد.
نمای نزدیک: بشقاب در کف آشپزخانه می‌شکند و به صد تکه تبدیل می‌شود.
شیشه‌های پنجره و درِ هال با صدای خرد شدن، از هم می‌ریزند.

زن در میان جیغ و فریادهای دوردست، با پایی که از تکه‌های بشقاب زخمی شده، با سراسیمگی به سمت در خروجی می‌دود.

۳. خارجی - کوچه - روز (همزمان)

زن به کوچه می‌ریزد. دود غلیظی از انتهای خیابان به آسمان کشیده شده است. زن گیج و منگ است. در آن سوی کوچه، زنی دیگر با لهجه‌ی غلیظ جنوبی، فریاد می‌زند.

زن گریان (خارجی): مدرسه... مدرسه رو زدن! مدرسه! مدرسه!

کلمه «مدرسه» مثل پتکی بر سر زن فرود می‌آید. او در میان جمعیتی که به سمت مدرسه می‌دوند، خودش را گم می‌کند. او با وحشت و اضطراب می‌دود.

زن (در ذهن یا زیر لب): خدایا... مدرسه زهرا... دخترِ ده ساله‌ام...

او با گوش‌هایی که از صدای آژیر و جیغ پر شده، به سمت مقصد می‌دود.

۴. خارجی - محوطه مدرسه شجره طیبه - روز

زن به مقصد می‌رسد، اما نفسش بند آمده است. او با چشمانی لرزان به دنبال درب ورودی می‌گردد، اما چیزی نمی‌بیند؛ جز دود، آتش و پیکره‌های انسانی.
مادرانی که بر سینه می‌کوبند و پدرانی که با فریاد گریه می‌کنند.

زن در میان دود و آتش، به دنبال زهرا می‌گردد. او به هر سو می‌دود. ناگهان همه جا تاریک می‌شود.

نمای نزدیک: بدن زن به چیزی برخورد می‌کند و روی خاک می‌افتد. او خونی را که از دهانش جاری شده، روی زمین حس می‌کند.

در میان مهِ دود، چهره‌ای را می‌بیند. زهرا (دختر ۱۰ ساله) بالای سر او ایستاده است. زهرا با لبخندی که چال گونه‌اش را نمایان می‌کند، به مادر نگاه می‌کند.

زهرا: مادر...

زن با تمام توان دستش را دراز می‌کند. خودش را سبک و بی‌وزن می‌بیند که به سمت دختر می‌رود و او را در آغوش می‌گیرد.

۵. خارجی - نمای باز از شهر میناب - روز

صدای انفجار دوم. (تصویر برای لحظه‌ای سفید یا تاریک می‌شود).

دو پیکر (زن و دختر) در میان دود و آتشِ آسمان میناب محو می‌شوند.

نمای باز: نمای کلی از شهر میناب که در میان دود و غبار، گویی در حال سوختن است.

پایان


نکات اجرایی و پیشنهادات برای امکانات کم :

1. انفجار:به جای استفاده از جلوه‌های ویژه گران‌قیمت، از صدا استفاده کنید. صدای انفجار بسیار بلند، همراه با لرزش دوربین و افتادن اشیاء (مثل همان بشقاب)، شدت حادثه را به مخاطب منتقل می‌کند.
2. دود: می‌توانید از دستگاه‌های تولید دود یا حتی دود حاصل از آتش‌های کوچک کنترل شده در فضای باز استفاده کنید.
3. محیط:فیلم‌نامه طوری تنظیم شده که بخش زیادی از آن در کوچه و فضای باز قابل فیلم‌برداری است که هزینه‌ی استودیو را کاهش می‌دهد.
4. تمرکز بر بازیگری: قدرت این متن در "احساس" است. تمرکز را بر روی چهره‌ی مادر و تغییر حالت او از آرامش به وحشت قرار دهید.

سیاوش خراسان

پرفورمنس کلامی: سیاوشِ خراسان
نویسنده و پژوهشگر: حسن صادقی یونسی
عضو هیات اندیشه ورز دانشگاه پیام نور خراسان رضوی
مدت زمان تقریبی: ۱۰ تا ۱۲ دقیقه


🔸بخش اول: موسیقیِ سکوت (مقدمه: تضادِ وجود)
(صحنه در تاریکی مطلق است. تنها یک نورِ نقطه‌ای روی میزی قدیمی می‌تابد. روی میز: ۱۲ دفتر ریاضی، ۷ دفتر شعر، یک کتابِ کهنه به زبان فرانسوی و یک کلاهِ نظامیِ خاکی. صدای ورق خوردنِ آرام کاغذ در میان سکوت شنیده می‌شود.)

گوینده:
(با صدایی بسیار بم، آرام و با مکث‌های طولانی)
«او... مرزِ میانِ "دانش" و "دفاع" بود.
در حالی که جهان، در غبارِ خون و جنگ غرق بود،
او در میانِ صفحاتِ کتاب‌ها، به دنبالِ معنا می‌گشت.
۱۲ دفترِ ریاضی... ۷ دفترِ کوچکِ شعر...
و دستانِ او... که هم قلم داشتند و هم قبضه‌ی تفنگ.
او، ترکیبی بود از منطقِ اعداد و شورِ کلمات.»

(موسیقی: یک تک‌نوازی ملایم و غمگین با ویولنسل آغاز می‌شود)


🔸 بخش دوم: پرواز بر فرازِ خاک (شکوه و هویت)
(نور صحنه کمی روشن‌تر و متمایل به رنگِ طلایی می‌شود. ریتم موسیقی با ضرب‌آهنگِ اسب‌دوانی تندتر می‌شود)

گوینده:
(با لحنی استوار، پر از غرور و اقتدار)
«از سرزمینِ آلمان آمد، با نگاهی به سویِ مشهد مقدس.
اولین خلبانی که آسمانِ ایران را با چشم‌هایِ خود دید.
او نه فقط یک سرباز، که یک "دانشمندِ میدان" بود.
مردی که زبانِ فرانسه را با شعر می‌آموخت،
و زبانِ آلمانی را با فنونِ نبرد.
او... سیاوشِ ما بود؛
سیاوشی که در میانه‌یِ طوفانِ قرن،
برایِ حفظِ این خاک، از آسمان‌ها گذشت.»

(مکث کوتاه - تغییر لحن به احترام و تجلیل)

«و تاریخ، او را نه تنها یک فرمانده، بلکه مردی حق‌طلب دانست؛
چنان که حتی در روایت‌هایِ بزرگِ مرد معاصر،
✨رهبرِ مجاهد و امام شهید مان سیدعلی خامنه ای ، با کلامی مقتدر، او را تایید و ستود؛
به عنوانِ نمادی از آن شکوهی که میانِ علم و ایمان و میهن می‌گذرد.»

🔸 بخش سوم: شبیخونِ آب و آتش (تجلیِ در دشتِ فریمان)
(نور صحنه به رنگِ سرخ و نارنجیِ آتش تغییر می‌کند. موسیقی با ضرب‌آهنگ‌های تند و کوبنده، شبیه به صدایِ توپخانه، اوج می‌گیرد)

گوینده:
(با هیجانِ نظامی و صدایی که گویی از میانِ گرد و غبار قلعه باقر آباد سنگ بست برمی‌خیزد)
«اما بشنوید... صدایِ تاریخ در دشتِ فریمان!
زمانی که سایه‌یِ دشمن بر این خاکِ مقدس افتاد،
کلنل، فرمانِ نبردِ چریکی داد.
او آب را به سلاح بدل کرد!
به دستورِ او، سدِ فریمان گشوده شد...
و سیلیِ عظیمِ آب، دشت را درنوردید تا دشمن در میانِ گل‌ولای، زمین‌گیر شود.
و آن‌گاه... غُرشِ توپ‌هایِ "شینلر" سینه به سینه،
سکوتِ «دشت بند فریمون» را در هم شکست و دشمن را به فرار بسوی کله منار و زاوه واداشت!
او، آن روزها در کاروانسرایِ فریمان، با مردمِ این دیار،
هم‌سفره و هم‌نفس بود؛
مردی که در شهر فریمان مهمان نوازی فراوان دید، نان و نمک خورد و ارزش مردم فریمان را بیش از پیش درک کرد.»

🔸 بخش چهارم: تراژدیِ شرافت (عشق و ایثار)
(موسیقی ناگهان فرو می‌ریزد. از حماسی به یک ملودی بسیار غمگین و کشدار با ویولنسل. نور به رنگِ آبیِ سرد و ملایم در می‌آید)

گوینده:
(با صدایی لرزان اما با وقار و متانت)
«اما... در قلبِ این مردِ آهنین،
رازی بود از جنسِ شکوفه‌هایِ بهاری.
"سارا"...
نامی که در دفترهایِ ریاضی‌اش نوشته نشده بود،
اما در تمامِ نگاهش، جاری بود.
او چادر را از چهره‌یِ معشوق برداشت،
و وقتی زیباییِ او را دید، از اتاق بیرون رفت... ؟؟!!
نه از رویِ بی‌میلی،
بلکه از رویِ "شرافت".
او نمی‌خواست، سارا در جوانی، بیوه شود.
او ترجیح داد با شهادت خود، زندگیِ او را نجات دهد.
او رفت به سویِ قوچان... و دیگر هرگز برنگشت.»


🔸 بخش پنجم: از خاک تا ابدیت (پایان‌بندی)
(موسیقی به اوجِ حماسی می‌رسد و سپس به آرامی، با تمِ آرامش‌بخش، فروکش می‌کند. نور به رنگِ طلایی و گرم در می‌آید)

گوینده:
*(با لحنی حکیمانه، سنگین و پر از تأمل)*
« پنج بار پیکرش را از خاک بیرون کشیدند. ؟!!
اما روحِ او، هرگز در زیرِ زمین پنهان نشد.
این شهید میهن دوست وصیت کرده بود: "به جایِ سوگ، شیرینی پخش کنید."
و مادرش در تبریز، بر اساسِ این وصیت،
به جایِ اشک، لبخند و شیرینی بر لب نشاند.
او در میانِ کوچه‌هایِ مشهد، در کنارِ آرامگاهِ نادر،
حتی وقتی سنگِ قبرش دو نیم شد،
او همچون پاهایِ استوارِ خودش، دوباره پیوند خورد.
سیاوشِ ما...
او نه یک خاطره، که یک "میراث" است.
او نه یک مرد، که یک "افسانه" است.»

(نور به آرامی کم می‌شود و در تاریکی مطلق، تنها صدای آخرین نت موسیقی شنیده می‌شود)

پایان

مسافر درزاب

نمایش نامه کوتاه : مسافر درزاب
نویسنده :حسن صادقی یونسی
دانشگاه پیام نور مرکز فریمان
یکم مردادماه۱۴۰۵
راوی: رضا پردل- خاطره سال ۱۳۶۱


🌟شخصیت‌ها:
🌟حاج محمد نجفی: پدر شهید
🌟هاشم: برادر راوی
🌟راوی (کودک ۱۰ ساله)
🌟زن عموی حسین:
🌟مردم روستا:

🔸صحنه اول: ورود خبر
(مکان: داخل خانه‌ی خانواده پردل . فضای خانه سنگین است. هاشم تازه از بجستان بازگشته و در میان گریه‌های بی‌امان، حضور دارد. پدر در میان هیاهوی گریه، با نگرانی به دنبال علت است.)

پدر: (با اضطراب و در حالی که به سمت هاشم می‌دود) چی شده پسرم؟ اتفاقی افتاده؟ کسی طوری شده؟ چیزی شده؟ حرف بزن!

(هاشم سرش را پایین انداخته، لرزش شانه‌هایش از شدت گریه مشخص است. پس از لحظاتی، نفس عمیقی می‌کشد و سرش را بلند می‌کند. چشمانش سرخ است.)

هاشم: (با صدای لرزان و بریده‌بریده) دوستمون... رمضان... رمضان نجفی به شهادت رسید...

(سکوت سنگینی بر فضا حاکم می‌شود. راوی که در گوشه‌ای ایستاده، با چشمانی گرد شده و نگاهی که میان ترس و حیرت است، به برادرش خیره شده است.)


🔸صحنه دوم: آماده‌سازی
(مکان: کوچه‌های گلی روستای درزاب. زمان: صبح روز بعد. فضا: باران شب گذشته زمین را لغزنده و گل‌آلود کرده است. صدای کار با بیل و حرکت ماشین‌ها شنیده می‌شود.)

(نور صبحگاهی با حالتی ابری و غم‌آلود می‌تابد. گروهی از جوانان با سختی در حال پخش کردن شن در کوچه‌ها هستند تا مسیر برای عبور تابوت هموار شود. در جای دیگری، مردان مشغول بستن «طاق نصرت» با چوب و پارچه در مقابل پایگاه قدیمی روستا هستند.)

جوان ۱: (در حالی که شن حمل می‌کند) زود باش... کوچه باید صاف بشه. فردا قرار نیست همه برای آخرین بار ببینیمش.

جوان ۲:(به طاق نصرت اشاره می‌کند) این طاق رو محکم ببندید. باید در شأن اولین سرباز شهیدروستای درزاب باشه.
به قلعه زرد روستا نگاه کنید؛ اجداد ما پرسه طبقه طوری ساخته اند که هم دشمنان را خوار خفیف کرده و هم لااقل پانصد سال عمر کرده...


🔸صحنه سوم: مواجهه با حقیقت
(مکان: مسیر کوچه خانه نجفی. پدر شهید با موتور سیکلت از هفمرغ بازمی‌گردد. او با دیدن تجمع مردم و شن‌ها، دچار سوءتفاهم می‌شود.)

پدر: (با خود زمزمه می‌کند، در حالی که به سمت تجمع می‌رود) این همه شن؟ این طاق نصرت؟ نکند... نکند برای« حاج غلامحسین پاکدل » اتفاقی افتاده؟!

(پدر با عجله بیل را برمی‌دارد تا در کار مردم روستا شرکت کند، اما جوانان با احترام اما قاطع، مانع می‌شوند.)

جوان: (با احترام) نه حاجی جان، شما خسته هستید. برید خونه استراحت کنید، ما انجامش می‌دیم.

(پدر با تعجب و در حالی که هنوز در فکر است، به راه می‌افتد. هاشم و راوی با فاصله‌ای عقب‌تر از او در حرکت هستند. آن‌ها به پیچ و خم کوچه می‌رسند و ناگهان با صحنه‌ای مواجه می‌شوند: انبوهی از زنان که در مقابل خانه ایستاده‌اند و صدای ناله و شیون آن‌ها فضا را پر کرده است.)

پدر: (با صدایی لرزان و وحشت‌زده، در حالی که از حرکت می‌ایستد) چه خبر شده؟! این‌ها برای کی عزادار هستن؟! چه اتفاقی افتاده؟!

(در میان جمعیت، زن عموی حسین با قامتی خمیده و چهره‌ای اشک‌آلود، به سمت پدر می‌آید. نگاه او ترکیبی از سوگِ عمیق و غروری عجیب است.)

زن عموی حسین:(با صدایی که از شدت گریه می‌لرزد، اما با لحنی که گویی از اعماق تاریخ می‌آید)
رمضانت را داماد کردی؟!

(پدر در جای خود خشکش می‌زند. لحظه‌ای سکوت حکم‌فرما می‌شود. او متوجه می‌شود که این نه فقط یک سوگ، بلکه یک افتخار بزرگ برای او و برای تمام روستای تاریخی درزاب است. نگاه روی چهره‌ی مبهوت پدر و طاق نصرتی که در دوردست در حال ساخته شدن است، ثابت می‌ماند.)

[پایان]

جهت شادی روح همه شهدا و اموات، بالاخص شهید گرانقدر نجفی، صلوات.

تقدیر نامه

منابع طبیعی

🌿 افتخاری دیگر برای دیار خورشید؛ تجلیل از شناسنامه متحرک منابع طبیعی ایران
«هنر آن است که در خدمت زمین باشی و شکوه آنجاست که زمین به احترام تو قد علم کند.»
با کمال مسرت و افتخار، باخبر شدیم که نام بلند استاد فرهیخته، جناب آقای دکتر حسن صادقی یونسی، بار دیگر در تارک افتخارات بخش کشاورزی و منابع طبیعی کشور درخشید. دعوت از ایشان به‌عنوان برگزیده شاخص در آیین تجلیل از نخبگان این عرصه، نه یک انتخاب ساده، بلکه ادای احترامی است به دهه‌ها عشق، تخصص و ایثار در راه حفظ میراث سبز میهن.
دکتر صادقی یونسی تنها یک فعال منابع طبیعی نیست؛ او نبض تپنده طبیعت فریمان و معمار نوین پیوند میان دانش و زمین است. حضور ایشان در جمع نخبگان برتر، گواهی بر نگاه ژرف و دستان توانمندی است که بیابان را به گلستان پیوند می‌زند. ایشان به حق، خورشید تابان سپهر کشاورزی منطقه هستند که پرتو دانش‌شان راهگشای آیندگان خواهد بود.
ما در مؤسسه فرهنگی و هنری برگ زندگی پویا، این موفقیت چشمگیر را به محضر ایشان، جامعه نخبگان شهرستان فریمان و سایر تلاشگران برگزیده، آقایان کاووس مهدوی، علیرضا روجی قدسی‌نیا و علیرضا جوانمرد تبریک و تهنیت عرض می‌نماییم.
بی‌شک حضور این چهره ماندگار در مراسم روز چهارشنبه (۱۴۰۴/۱۱/۲۹) در مشهد مقدس، اعتباری مضاعف به این آیین خواهد بخشید.
مدیرعامل مؤسسه فرهنگی و هنری برگ زندگی پویا

#دکتر_حسن_صادقی_یونسی #فریمان #منابع_طبیعی #برگ_زندگی_پویا #کشاورزی_پایدار #نخبگان_خراسان

نمایشگاه

🎥 نمایشگاه فرهنگی بصیرتی

🌹🇮🇷 روایت ایستادگی🚩🌹

به‌مناسبت دهه فجر چهل و هفتمین سالگرد پیروزی شکوهمند انقلاب اسلامی ایران در شهرستان فریمان
برگزار شد.

✅مکان: مصلی جمعه فریمان
✅۱۲ تا ۲۲ بهمن ماه 1404

#نمایشگاه
#روایت_ایستادگی



✅🇮🇷تقدیر و تشکر از تمامی دست اندرکاران این اقدام فرهنگی:👇

🔆امام جمعه محترم شهرستان فریمان
🔆فرمانداری شهرستان فریمان
🔆آموزش و پرورش
🔆تعلیم و تربیت ناحیه مقاومت بسیج سپاه فریمان
🔆حوزه های مقاومت بسیج دانش آموزی شهید فهمیده و حضرت معصومه س
🔆حوزه های علمیه برادران و خواهران
🔆اداره میراث فرهنگی و گردشگری
🔆بسیج دانشجویی دانشگاه پیام نور
🔆بسیج دانشجویی دانشگاه آزاد اسلامی
🔆حوزه مقاومت بسیج شهید محلاتی
🔆حوزه مقاومت بسیج کوثر
🔆کانون سفیران معروف
🔆گروه فرهنگی شهید یوسف الهی
🔆اداره تبلیغات اسلامی
🔆کانون فرهنگی تربیتی شهید مطهری ره
🔆دارالقرآن امام خمینی ره
🔆کانون بسیج هنرمندان
🔆حوزه مقاومت بسیج شهید مطهری ره
🔆حوزه مقاومت بسیج شهید بهشتی ره
🔆پژوهشگر بسیجی،رزمنده ایثارگر؛ استاد حسن صادقی یونسی
🔆ستادبرگزاری نماز جمعه شهرستان
🔆خادمین مصلی(خانواده آقای نیرومند)



🌹جهاد ادامه دارد....
✅فرهنگی هنری ناحیه مقاومت بسیج سپاه فریمان

╭─═════─
🌐 @OfoghFariman |🌤 افق فریمان
╰─═══════════─

 
  BLOGFA.COM