🔸 نام نمایشنامه کوتاه دفاع مقدس: «پلاکِ خاکی»
نوشته : حسن صادقی یونسی
تقدیم به شهید منصور نامجو عضو گروه تخریب( ل.۵ نصر خراسان)
شخصیتها:
* حسن: رزمنده محصل (راوی)
* منصور نامجو: همرزم صمیمی
دارای محاسن
* عبدی: سردار برومند و با تجربه
* صدای بیسیم/دشمن/پرستار خانم عبدالباقی از بیمارستان ده دی تهران
### صحنه اول: میدان مین
(صحنه تاریک است. تنها نوری ضعیف روی حسن و منصور میافتد. صدای باد میآید.)**
حسن: (رو به تماشاگر) میگن مهران کلهقندی داره؟!!... ولی اونجا قند نبود!!!؟،مرمی داغ؛ خمپاره های سمج بود.
منصور: (با احتیاط در حال جستجو) حسن، حواست هست؟ اینجا مینگذاری شده.تن و بدن یک شهید چقدر غریبانه اینجا است. حالا می فهمم چرا حاج ماشاالله من و تورا با گروه های تعاون لشگر فرستاده است.خدایش کارشان خطرناک است. نگاهم به این افراد سالمند عوض شد...
حسن: خاطرم جمعه منصورکه حواست به تله گذاری پیکر شهید هست.
منصور: پیکرها... اونجا، بین ما و دشمن. اگه برشون نگردونیم، میمونن زیرِ خاکِ غریب.خدا خیر بچه های تعاون را بدهد...
(صدای کشیده شدن برانکارد روی زمین. نور به رویِ چند پیکر که با پتوی نظامی پوشانده شدهاند میافتد.)
حسن: (با صدایی لرزان) این جوونهای گیلانی... نگاهشون کن. جورابهای رنگی، کفش کتانی... انگار همین دیشب از خونه زدن بیرون.
منصور: (سعی میکند برانکارد را بلند کند، اما تکانی نمیخورد) حسن... چرا اینقدر سنگینن؟ انگار زمین چسبیده بهشون!
حسن: بارِ سنگینی دارن منصور. بارِ تکلیف.
صحنه دوم: غافلگیری در خون
(صدای شلیک تیربار. ناگهان صحنه با نور قرمزِ تند روشن میشود. صدای فریاد «دشمن! دشمن!» همه جا میپیچد.)
منصور:** (با فریاد) سنگر بگیرید! حسن! از معبر دارن میان!
حسن: (تفنگ به دست) مثل گله گوسفند... دارن میریزن سمت محور ما!
صدای بیسیم: (با خشخش) ....! ....! دشمن محور رو شکست!
حسن: (در حال تیراندازی) منصور! خشابم خالی شد!
منصور: مالِ منم! (با اضطراب) دارن وجببهوجبِ خاک رو میگیرن...
(صدای انفجار تانک. صحنه میلرزد. صدای فرمانده قالیباف از دور دست میآید: «شلیک کنید!»)
حسن: تانکها رسیدن! منصور نگاه کن!
(تانکها با صدای مهیبی شلیک میکنند. عراقیها در صحنه به صورت نمادین عقبنشینی میکنند.)
حسن: (با خنده عصبی) دیدی؟ مثل کفتارهای پیرِ بیدندون فرار کردن!
### صحنه سوم: تویوتا و کابوس سفید
(صدای حرکت وانت. راوی و منصور پشت وانت نشستهاند.)
حسن: بقول بچه های تعاون« چهارقل» رو بخون منصور... راننده، حواست هست؟ این جاده خطرناک است.
(صدای غرِش هواپیما. راننده به تندی می پیچد در یک بریدگی (روی یک تخته به عربی چیزی نوشته شده). انفجار وحشتناک. صحنه غرق در دود میشود.)
حسن: (کنار اجسادی که کف وانت هستند ) مادر... گیسوانِ مادرم... برادرم که شهید شد، موهاش سفید شد. حالا... حالا من...
منصور: (صدای ضعیف منصور از دور) حسن! حسن!
حسن: (با خود) دارم بوی باروت را حس می کنم ؛ پس زنده هستم... خوب لابد معلول شده ام(با دست به بدن خود ضربه آرامی می زند) نه ... دست و پاهایم سالم هستند...، این گوشت و خونِ شهدای کف وانت است که چسبیده به تنم. (به بدنش دست میکشد و از وانت خارج می شود ✨ بمباران مجدد میگ های عراقی) ... خلبان بیشعور ؛ مزدور بعثی انگار برای مرغ و خروس ها دانه می پاشد... دانه نه هاااا؛ بمب ؛ بمب های که فلزها و تیر آهن را شکاف می دهد...؟!
ماشین ترکش خورده ..دوستان مسن و سالمند تعاون؛ حمل مجروح... همسرم
وی شدند...
من... من کجام؟ (سینه خیز) سنگر؟ خوب خدا را شکر به یک جان پناه رسیدیم(قدری دقت می کند) اینها که جعبه مهماتِ! ای وای مادر ... مفقودالاثر شدم؟!
### صحنه چهارم: مرزِ بیمارستان و بازگشت
(صحنه بیمارستان. تخت سفید. صدای بوقِ ممتد دستگاهها. حسن با لباس بیمارستان نشسته است.)
پرستار: آقای صادقی، شما مرخصید. می خواهد برای کجا بلیط بگیرید؟ از دوست شیرازی و این رزمنده اهل قم باید خداحافظی کنی.
حسن: ایلام.
پرستار: شما که اهل فریمانِ خراسانید! چرا می خواهید بروید استان ایلام . دوماه استراحت نیاز داری(برگه ای می دهد...) این هم گواهی پزشکی تان
حسن: (با نگاهی به دست اش ؛ که آویزان به گردن اش است) رفقام اونجان... بچه های گروه تخریب؛ اونا به من نیاز دارن.
(نور تغییر میکند. صدای باد و میدان نبرد. عبدی قهرمان دیار ترشیزی کهن؛ با تبسم همیشگی روی صورتش؛ در حالیکه آستین ها را بالا زده تا وضو بگیرد، به سمت حسن میآید.)
عبدی: (حسن را محکم در آغوش میگیرد) حسن آقای گلم ؛ دانش آموز درس خون فریمانی! تو از دلِ آتیش برگشتی؟
حسن: عبدی! تن و بدنت یادگاری زیاد داره... پر از ترکش است...
عبدی: (میخندد) اینها مدالهای منه؟!!. راستی، شنیدم دنبال حاجماشالله آخوندی میگشتی؟ (مکث میکند، لحنش جدی میشود) حسن، ما فقط برایِ بودن اینجا نیستیم... ما برایِ موندن و گفتن اینجا هستیم.
حسن: (رو به تماشاگر) و من دوباره برگشتم. به جایی که بوی بهشت میداد و طعمِ خاک... کنار درخت های بلوط؛ یک رودخانه به نام کنجان چم...
(حسن به عکسهای شهدای گروه تخریب لشکر ۵ نصر خراسان؛ روی دیوار نگاه میکند. نور صحنه آهسته کم میشود و فقط روی پلاکِ خاکی که در دست دارد متمرکز میشود.)
✨آهنگ تخریبچی برگردد✔️
پایان.**
.
🔸فیلم نامه کوتاه:« شیربچهی فریمان »
نویسنده و شاهد عینی ماجرا: حسن صادقی یونسی
یادبود شهید والامقام عباسعلی عطاردی
ژانر: درام جنگی / دفاع مقدس
## سکانس ۱
### خارجی – جنگلهای بلوط – روز
نمای باز از جنگلهای بکر بلوط در غرب کشور.
نور خورشید از لابهلای شاخهها میتابد. صدای پرندگان با غرشِ دورِ کامیونهای نظامی درهم میآمیزد.
چند کامیون ارتشی در جادههای خاکی و پیچدرپیچ کوهستانی پیش میروند.
در پشت یکی از کامیونها، نوجوانِ راوی نشسته است.
چهرهاش غبارآلود، اما نگاهش پر از شگفتی است؛ شگفتیِ کوهها، مسیر، و جهانی که تازه در برابرش گشوده شده.
## سکانس ۲
### خارجی – رودخانه کنجانچم – روز
کامیونها متوقف میشوند.
رزمندههای نوجوان پیاده میشوند.
دوربین روی آب زلال رودخانه میلغزد.
ماهیهای کوچک میان گلهای خرزهرهی حاشیهی رودخانه شنا میکنند.
نوجوان پا به گل کنار رود میگذارد.
پوتینهایش در گل فرو میرود.
نوجوان (نریشن):
آه، رودخانهی کنجانچم...
آنقدر آرام بود که انگار جنگ، راهی به این گوشه از بهشت نداشت.
اما ما اینجا نبودیم که ماهی بگیریم...
کات به چند لوله فلزی زنگزده و برزنتهای چرب و کثیف که روی زمین پرتاب میشوند.
صدای آرام رودخانه، با فریاد فرمانده برای برپایی اردوگاه، در هم میشکند.
## سکانس ۳
### خارجی – ارتفاعات مهران – شب
جغرافیا عوض شده است.
دیگر از درختان بلوط خبری نیست.
فقط تپههای سنگی، خشک و بیپناه.
گروهی از رزمندگان در حال تمرین با نارنجک تفنگی هستند.
بشکههای کهنهای روی شیب تپه چیده شدهاند.
فرمانده با صلابت:
فرمانده:
بزن!
صدای شلیک.
انفجار بشکهها.
خاک و غبار به هوا میرود.
نوجوان اسلحه سنگین ژ-سه را جابهجا میکند؛
اسلحهای که برای قامت او بیش از حد بزرگ است.
او با یکی از بچههای نیشابور، کلاه آفتابگیرش را با زحمت حمل اسلحه تا بالای تپه عوض میکند.
نریشن:
در جنگ، جغرافیا فقط اسمِ کوه و دشت نیست؛
گاهی یعنی تپه...
یعنی سختیِ صعود برای رسیدن به یک هدف.
## سکانس ۴
### خارجی – سنگر / محل استقرار – شب
ماه کامل در آسمان میدرخشد.
عباس عطاردی کنار نوجوان نشسته است.
آنسوتر، رحیمی و احدی در حال استراحتاند.
عباس به ماه اشاره میکند.
عباس:
وقتی این ماه برود، وقت هجوم و حمله است.
سیاهیِ مطلق، بهترین فرصت برای عملیات غافلگیرانهی ماست.
نوجوان با نگرانی و لرزش صدا:
نوجوان:
نور بالا میزنیها... مراقب خودتان باشید.
کمی مکث میکند.
نوجوان:
عباس... اگر بچههات سراغت رو از من بگیرن، چی بگم؟
عباس چیزی نمیگوید.
دوربین از چهرهی آنها فاصله میگیرد و دشتِ مهران را زیر نور ماه نشان میدهد؛
دشتی که در چند روز آینده قرار است به جهنم تبدیل شود.
## سکانس ۵
### خارجی – میدان مین / خط مقدم – روز (عملیات)
تابستان است.
گرما کشنده و هوا غلیظ از گرد و غبار.
بوی تعفن اجساد مزدوران بعثی، با بوی سوختگی آهن و خاک داغ درهم آمیخته است.
نوجوان بهعنوان تخریبچی در میان سیمخاردارها و میدان مین حرکت میکند.
نریشن:
چرا؟
مرگ و نیستی؟
من اینجا، در این شورستانِ بلا، میان مینها و گرمایی که ریهها را میسوزاند، به دنبال گمشدهای هستم...
آذوقه برای رزمندهها رسیده است:
چند بیسکویت ویفر، و ظرفهایی که درونشان تکهای یخ انداختهاند.
اما در این کورهی داغ، فقط شربت خاکشیر و آبلیمو و چای میتواند عطش را فرو بنشاند.
در آسمان، گاهی هلیکوپترهای دشمن برای پشتیبانی نیروهای عراقیِ محاصرهشده، ظروف آب را از هوا رها میکنند.
آسمان پر از منورها و رسامها است.
و اگر کسی لحظهای غفلت کند، تکتیرانداز دشمن با همان «خال هندی زدن» میان دو ابروی رزمندگان، مرگ را از دور نشانه میرود.
نوجوان (نریشن):
و من...
در اندیشهام این بود که خبر شهادت عطاردی را چگونه به خانوادهاش اطلاع بدهم...
💥💥💥
-